یادداشتی از سیدعلی صالحی

صفّارزاده؛ طاهرۀ تکلم باران‎ها

07 دی 1393 04:29 | 2 نظر
Article Rating | امتیاز: 4/56 با 16 رای
صفّارزاده؛ طاهرۀ تکلم باران‎ها

شهرستان ادب: متن پیشِ رو، یادداشت و خاطرات سیدعلی صالحی از برجسته‎ترین شاعران منتسب به جریان روشنفکری، درمورد زنده‎یاد دکتر طاهره صفارزاده شاعر بزرگ انقلاب اسلامی است. این یادداشت زیبا و خواندنی نخستین‎بار در هفتاد و دومین شمارۀ مجلۀ تخصصی شعر (شمارۀ ویژۀ آبان‎ماه) منتشر شده است. شهرستان ادب این یادداشت را به نقل از مجله شعر برای نخستین‎بار در صفحات مجازی منتشر می‎کند.

گفتنی‎ست این یادداشت به‎تازگی نیز در کتاب «شبانه‎ها، در غیاب احمد شاملو» نوشتۀ آقای صالحی نیز منتشر شده است.

 

 صفّارزاده؛ طاهرۀ تکلم باران‎ها


همان سپیده دم انقلاب، هنوز خورشید خیلی چیزها پشت ابر بود، امّا شب‎ها می‎شد یعنی می‎توانستی گاه ماه را ببینی. چقدر زود خورشید آمد و گفت: «بخوابید؛ وقت شب است؛ فردا ماه کار دارد!» از آن جا‎به ‎جا‎یی‎های بی‎باور بود.

میدان فلسطین، همان اوایل شمال آن، اول مجلّه‎ی «شهاب» کار و بار خوبی به راه بود. اوایل نه، اواسط اردیبهشت بود؛ سال ۱۳۵۸ خورشیدی. علی‎رضا گفت: «ماهی پنج هزار تومان کفاف می دهد». سردبیر بود، و من در نخستین تجربه روزنامه‎نگاری. چه وقت خوشی! دیر نپایید؛ علی‎رضا و صاحب امتیاز مجلّه، هر کدام به سویی! مجلّه مرد. مجلّه‎ی دیگر، روزنامه‎ی دیگر، و هزار دیگر دیگر که دنیا پر از دیگر بود، به روزگار دیگرها.

ابدا به یاد ندارم چطور با آن خواهر خوبی‎ها آشنا شدم. عجب! خانه‎اش همان کوچه‎ی شمالی فلسطین بود و من پیاده. هیچ نمی دیدمش به راه، به کوچه، به شهر، امّا خیلی حیرت کردم وقتی در اوّلین سلام و علیک، گفت: «سیّد! از کانون نویسندگان ایران فاصله بگیر. آن‎جا دردسر دارد! همان ایّامی بود که مرحوم شمس آل‎احمد هم رفته بود به راهی دیگرتر، و کانون برادر، کانون جلال، کانون بی کانون! یعنی چه؟ چرا فاصله بگیرم؟ به زبان نیاوردم؛ سکوت کردم. گفت: «روزنامه‎ی میزان می‎روی؟» گفتم: «برای روزنامه‎ی بازرگان کار کنم؟!» گفت: «چه عیبی دارد؟» باز سکوت کردم. همین رفت و آمد ساده کلّی حرف داشت برای من. آن روز‎ها تکیه کلام اشباع شده‎ی بسیاران، همین «برادر» بود. او هم به شوخی می‎گفت: «برادر! دستت نرود لای در!» بعد آرام می خندید. ساعت‎ها حرف می زدیم. «سفر سلمان» شعر نامیرای اوست. ببین روزگار چه کج رفت به معوج، که بسیاری از شاعران جوان حتّی نمی‎دانند به درستی مثلا طاهره‎ی صفارزاده کیست! «سدّ و بازوان» هنوز هم کم‎نظیر است. توان بحث داشتم بر سر شعر. و «سلمان فارسی» یا همان «سفر سلمان» را روی میز می‎گذاشتم و حرف می‎زدم. او فقط نگاه می‎کرد. بگذار خود-خواهی تلقی شود، ولی یک بار پرسید: «پسر جان! تو در آن جنوب تشنه، خوب خوانده‎ای. چپ‎ات پر است به سواد شعر!». تشویق خارق‎العاده‎ای بود که تا امروز چسب ته ذهنم شده است. بعدترها گفت: «بیا برو روزنامه انقلاب اسلامی !». گفتم: «همین خرد و ریز‎های کاغذ و خرده پولی که به کف می‎آید،  بهتر از نانی‎ست که از جیب حضرت بنی‎صدر!».

و گفت: «تو سیّدی! سیّد که چپ نمی‎شود!». گفتم: «من راست نیستم!». این به هر معنایی نیست. چه شور و شوقی دنیا را گرفته بود. ماشاءالله قصاب و زهرا خانم طلایه دار بودند در به‎هم‎ریختن‎ها. و بعد... آن سخنرانی‎های حجازی. آزادی از هر سو می‎دوید به بی جانبی‎های جهان. واویلا وقتی بود که ناگهان اکثر رسانه‎های مکتوب، مورد هجوم قرار گرفتند. و در ادامه، کلمه‎ی تاریک «خفه شوید!» همه‎جا طنین انداخت. امّا این گفته، یک عبارت است و نه یک کلمه! «کلمه» عنوان صفحات شعر اولین مجلّه‎ای بود که من در آن و در کنار سردبیر، تمرین روزنامه‎نگاری می‎کردم. شاید به همین حسّ و هواست که هنوز هم فکر می‎کنم بعضی عبارت‎ها فقط یک کلمه‎اند و بعضی کلمات، به تنهایی یک کتاب‎اند.

هفته‎ای حدّاقل دو سه بار به آن زن بزرگ سر می‎زدم. ضدّ خطّ فکری من بود؟ خب باشد؛ شاعر که هست. و شاعری شایسته، به ربط خود صادق بود. هی... طاهره‎ی تکلّم باران‎ها! چقدر گفتی کج نرو، سر به سلامت نمی‎بری! حیرت همین جاست که تا امروز نیز علاقه‎ای به صراط مستقیم نداشته، و ندارم هنوز. و الآن، همین حالا که دارم کلمات را به یاد آن زن گوشه گیر  به ازدحام حروف می‎آورم، که چرا صفّارزاده در مقام شاعر، از یاد بسیاران رفته است. او مهم است، و شاعر است. و من می‎دانم که ماندگار است. امّا چرا این وسط‎ها یک قهر روشنفکرانه آمده بر نامه وی پرده کشیده است؟ همه‎ی ما در از یاد بردن هم آد‎های بی‎رحمی هستیم نا‎خواسته. دهه‎ی پنجاه دهه‎ی طاهره بود. همان سال‎ها به دورترین بن بست جهان، یعنی مسجدسلیمان، من به هر وسیله‎ای ممکن و ناممکن، بی‎خبر از بزرگان واژه نمی‎ماندم. و کلمه به کلمه‎ی شعر صفّارزاده را به نوعی تشنگی آرمانی می‎خواندم. هرچه به نام شعر پیش‎رو پارسی به خوزستان می‎رسید، راهی به خانه‎ی ما داشت؛ و از جمله پیگیری پندارهای مکتوب همین زن بی‎جنجال. آن سال‎ها نیز مثل همین سال‎ها، کارم فقط کلمه بود؛ نان و کلمه. یعنی زنده بمانم برای شعر، و شعر بمانم برای زندگی. چه بارها به خودم گفته بودم چرا این چند وهله که پا به پایتخت گذاشتم، نرفتم صفّارزاده را پیدا کنم؟! و پیدا کردم، به همان سپیده دم واقعه‎ی پنجاه و هفت.

سلام بر شما زن شاعر! خواهرترینِ هرچه سادگی! پرسید: «سیّدعلی!؟» گفتم اوّل: «ها» بعد گفتم: «بله!»، و بی‎هیچ مقدّمه‎ای دیدم ما از یک خانواده‎ایم انگار. رفت و آمدها همه از شعر بود. و حامی من بود در فرصت‎های خطر، و بیشتر می‎گفت: «جایزه‎ی فروغ را در شعر که به هرکسی نمی‎دهند سیّدعلی! خُب کلمه توی دستت مثل موم است» و... «ولی تو حواس نداری در این بلبشوها یک وقتی بلایی سرت می‎آید. اصلا پدر، مادر، خانواده‎ات می‎‎دانند کجایی!؟».

دیدم نمی‎دانند؛ دورند. سرخوشی آزادی آن دو سه سال نخست، آدمی را بی‎حواس می‎کرد. به این دنیای بی‎باور. حتّی خواهر خوبم نیز نمی‎دانست من در این تهران همیشه‎بزرگ کجایی‎ام، و کجا زندگی می‎کنم. فقط هفته‎ای دو سه بار از کیوسک‎های خیابانی زنگی می‎زدم:

- «سلام خواهر بزرگ!»

و سر می‎زدم به این پناه مطمئن و دانا؛ همان کوچه‎ی شمالی میدان کاخ، میدان فلسطین. تازه چند کتاب کوچک از من منتشر شده بود؛ همان برای کودکان: «داداش صمد» انتشارات نگاه (نوباوه)، «الف مثل انقلاب» انتشارات ققنوس و... . صفّارزاده خوانده بود این تجربه‎های عهد سادگی را. مرتّب می‎گفت: «نه چپ، نه راست. هر دو تا مثل قم و کاشان می‎مانند». خوب می‎فهمید که من دارم کدام سو و با چه کسانی همسایه می‎شوم. آن‎قدر نصیحتم می‎کرد که یاد خانواده‎ام می‎افتادم. بابت کتاب‎ها، نشر نگاه و ققنوس و دنیا، پول خوبی به من داده بودند. فکر می‎کردم کار تمام است و زندگی ادامه دارد و ما هم که شاعریم. نه ماندگی بود و نه درماندگی. فقط شر و شور بود به موسم درس و مشق دانشگاه؛ دانش‎جوی رشته‎ی ادبیات دراماتیک. چه مدرّسان ماهی داشتیم به آن همه آزادی بی‎حصر و بی‎استثناء: خسرو حکیم‎رابط، شاملو، سعید سلطان‎پور، محمّد‎علی سپانلو، محسن یلفانی، و بگو همه‎ی خورشیدها آمده بودند وسط میدان، خاصّه دکتر محمود کویر، که یک جورهایی همشهری طاهره صفّارزاده بود.

می‎پرسید: «درس هم می‎خوانی؟!» می‎گفتم: «ما خودمان سرچشمه‎ی درسیم؛ دریا دریا!» و نتوانست این خودشیفتگی را در من مهار کند. و بحث می‎کردیم گاهی سوای شعر. و خوب در خاطر دارم همان دوران؛ زد و خوردهای شدید و میتینگ‎ها و نفوذ خارق‎العاده‎ی بنی‎صدر تا انتهای روستاهای ایران یک‎بار پرسید: «کی رئیس‎جمهور می‎شود؟!» بی هیچ حرف ناراستی گفتم: «این مردم از من احساساتی‎ترند؛ مثل موج این‎سو وآن‎سو می‎شوند. بنی‎صدر لحظه به لحظه یا در رادیوست یا در تلویزیون. ناگفته پیداست رای می‎آورد. رقبای او فقط میان اقشار اهل کنکاش در تهران معروف‎اند. بنی‎صدر همین الان دارد در مرغاب ما قدم می‎زند. او مرکز رسانه‎ها را تصرّف کرده است. مردم یعنی چشم، و مردم یعنی گوش! هر ملّت شبیه خبرهایی می‎شود که آن دولت تولید کرده است. ما همه یک سط خبر هستیم». و دیری نگذشت که نبرد قدرت بالا گرفت. توازن قوای سران قدرت به گونه‎ای بود که نمی‎شد تشخیص داد اوّلا حق با چه کسی‎ست؟ و ثانیا چه کسی پیروز و مسلّط می‎شود. جنگ‎های خیابانی از دوره‎ی نطفگی عبور کرده بود.

یک روز در یک گردهمایی بزرگ در میدان آزادی بعد از صحبت‎های سلطان‎پور، به او گفتم: «عاقبت همه را می‎زنند.» گفت: «درخت آزادی بارورتر می‎شود.» نمی‎توانستم به یک باور منسجم برسم. بعد، آن انفجار کوچک خیلی بزرگ؛ یک دست بی‎عقل، نارنجکی رها کرد میان جماعت کثیر. خدا می‎داند که چطور وقت غروب، خودم را به میدان فردوسی رساندم. شانس را ببین! ضلع شمال غربی میدان فردوسی، ناگهان یک پهلوان بی‎رقیبی از پشت کیوسک تلفن آمد سمت من. باور کنید از ترس گفتم: «سلام!» از آن برادران زخمی همان میدان آزادی بود. محاسن انبوه، دو سه انگشتر درشت عقیق و فیروزه، و پنجه‎ی بزرگ دست راستش که گریبان مرا گرفت و بالا کشید. من هم بی‎جان که نبودم؛ زدم زیر دستش. ولی دو دستی خفت گلویم را گرفت. پاهایم به زمین نمی‎رسید. معلّق چسباندم به سینه‎ی دیوار. دو سه نفر رهگذر ملتفت شده بودند. چنان نعره زد که فکر کنم فردوسی از بالای سکّو برگشت نگاه‎مان کرد. گفتم: -خفه خفه گفتم: «اشتباه گرفته‎ای برادر!» این واژه‎ی «برادر» خیلی کارساز بود. گفتم: «نزن!». بیچاره نزده بود. می‎خواست بزند... «تو میدون آزادی، شهیاد... تو منو نزدی با آجر؟!» گفتم: «من مورچه هم سختمه، سوسک را هم نمی-زنم. شما که...». داشتم واقعا خفه می‎شدم. یک پیرمردی به سنّ الان من، روی پنجه پا بلند شد، دست پهلوان را گرفت: «برادرته. خلافی کرده؟!» هنوز مردم مهربان بودند. گفت: «ضدّ انقلابه!» گفتم: «ولم کن!» و توضیح دادم که من کاری نکرده‎ام، و فرزندخوانده‎ی طاهره‎ی صفّارزاده‎ام! حیرتا... این پهلوان دور از شعر، دستش شل شد. گفت: «ثابت کن! برویم خانه‎ی خواهر صفّارزاده.» وسط دعوا گفتم: «دوریالی داری؟» با دوریالی او زنگ زدم خانه‎ی صفّارزاده و توضیح ماوقع! پهلوان ناگهان اندازه‎ی کبوتری شد تیر خورده. پشت گوشی حتّی مودّب ایستاده بود. در کیوسک جایش نمی‎شد؛ آن‎قدر یل بود. خلیل عقاب بود انگار. گوشی را داد به من. پهلوان، در دکّه‎ی سبزی‎فروشی کنج میدان فلسطین کار می‎کرده، به سال‎ها همسایه‎ی خانم بوده، و چقدر احترام گذاشت. گفت: «ببخشید. شما اولاد فاطمه‎ی زهرا (س) هستید. شکایتم را نکنی! به شفاعت نیاز دارم!». دیدم این ادبیات آدم کم‎سواد نیست. تا مدّت‎ها سلام و علیک داشتیم. دور شدیم؛ گم از یکدیگر. هروقت مرا می‎دید، می‎گفت: «سلام برادر!». یک‎بار هم گفت: «تیغ به صورت نکش؛ حرام است.» و برایش کتاب می‎بردم. رفته بود جنوب شرقی میدان امام حسین (ع) کار می‎کرد برای خودش. اهل حلال و حرام بود آن سبزی‎فروش پیل‎پیکر.

چند روز بعد، صفّارزاده کلّی دعوا کرد که: «بگو چه کرده بودی؟!» گفتم: «من... از درخت زمستانی هم اجازه می‎گیرم تا خلال دندانی از آن بچینم. من و زدن!؟» گفت: «دیگر ضامن نمی‎شوم!» ولی باز هم ضامن شد! و این وهله، قلبم آمد که از گلویم درآید.

ایّام نوروز، من تنها، مجرّد، دنیا خالی، دیدم این سینمای چهارراه ولیّ‎عصر و طالقانی، باز است و فیلم «سیرک تو سیرک» بود. جیب‎ها را گشتم، پولم می‎رسید؛ حتّی به شام و بلیت اتوبوس. تازه نزد خانم مهربان شعر بودم. گفتم: «بروم دیگر کجا؟» جایی نداشتم. رفتم توی صف که اندک بودند. هنوز گیشه بسته بود. هی پابه‎پا که وقت بگذرد. من حالا نفر مثلا دهم بودم در صف، چندتایی مثل خودم جوان آمده بودند. بعد از من. همان‎جا حس کردم: «عجب! فقط من نیستم که تنها، که گم، که بی‎خانه». بعد، اندکی پنهان، چهره‎های مثل خودم را پاییدم؛ دنیا پر است از مثل من. چقدر رویا، چقدر فکر... آرزو و چه باید کردهای بی‎پایان همین زندگی. و آن سال هم، سال چاقو بود؛ سال کبوتر نبود. گفتم: «اگر گیشه باز نشد، همین الآن، خب برو به راهی دیگر». دنیا خوف داشت. زد و خوردها و بگیر و ببندها و بی‎سوال مردن‎ها به اوج رسیده بود و بی‎هوا، اصلا چرا... . سه تا پیکان، سه تا تاکسی نارنجی، تقریبا نو، صاف و پر آدمی‎زاده آمدند آن‎سوی جوی و جدول، مثلا ایستگاه ایستادند. اما نه عادی، نه معمولی؛ تند و تیز و مثل فیلم‎های آلن دلون و چارلز برونسون، یا همین رضا بیک‎ایمانوردی خودمان. دوازده در سه، تاکسی از دو سو گشوده شد به دو فوریت! آه... بیچاره! هرکسی هستی فرار کن! یک قشون برادر مسلّح ریختند بیرون. خورشید هم تند آمد بیرون، سایه‎ها گریختند. گفتم: «ای وای... هرکسی هست توی همین صف ماست. باید لیدر باشد، فعّال باشد». از جوی و جدول پریدند سوی صف ما. من خودم را جمع کردم که: «چیزی نیست. طبیعی و معمولی بایست». پس چرا نمی‎گریزد این بیچاره؟! امّا سیلی راننده‎ی تاکسی اوّل، عینک طبی‎ام را پراند به هوا. مثل ببر، عینک را توی هوا گرفتم. امّا تا تکان نخوردم، خوردم آن سیلی را و کلاش...سمت دنده‎های چپم درد گرفت. کلت سمت راستم. درست مثل فیلم «پدرخوانده»، زیر آرواره‎ام. یک گروه از برادران کمیته‎ای بودند. حالا کی... مرا صندلی عقب ماشین وسط انداختند. کی به هوش بود؟! گفتم: «خب سیّد علی...بای بای، این هم نقطه‎ی پایان!». خلاصه! و آن وقت‎ها خیابان تخت جمشید یا طالقانی، دو طرفه بود. بی‎چشم و بی‎چراغ دور زدند. از شرق تهران آمده بازگشتند سمت شرق تهران. گفتم: «عاقل باش فقط خون‎سرد» . من وقت ظهر امروز در بحث با خانم صفّارزاده به او گفته بودم: «شک داری؟» گفت: «مانده‎ام، آیا بنی‎صدر می‎ماند یا روحانیت؟» گفتم: « روحانیت هزار و چهارصد سال تجربه دارد. حتّی در ده‎کوره‎ها هم خانه‎ی تیمی دارند که به آن تکیه و مسجد می‎گویند. بنی‎صدر بنا به تحلیل غلط با روحانیّت درافتاده. او را امروز و فردا روانه اوین می‎کنند». و نمی‎دانم چرا باز به وقت مرگ، همین حرف‎ها به یادم آمد. به تکرار گفته بودند: «سرت را پایین ببر؛ وسط دوزانو، تکان نخور !» مرا گشته بودند و جز سیگار و کبریت و چند تومان پول چیزی نیافته بودند. حدس می‎زدم شاید کودتا شده، و باید مرا سمت کوه، شمال و اوین ببرند. امّا چرا رو به شرق تهران؟! تاکسی‎یی که من در آن بودم، تاکسی وسطی بود. امّا نرسیده به میدان سپاه (بعد از تقاطع شریعتی- طالقانی) مکث کرد. شنیدم که دو تاکسی دیگر جلو افتادند. سردی آهن کلت پس کله‎ام مثل یخ بود. مورمور افتاده بود به جانم. راننده گفت: «پشت سر!» شنیدم گفتند: «آمبولانسی ما را تعقیب می‎کند». راننده گفت: «سرش را بالا نیاورد !» داشتم بالا می آوردم در آن وضعیت. بوی پا و جوراب هم می‎آمد. مال خودم بود شاید. بعد پیچیدند سمتی. جغرافیا را در ذهنم گم کردم. مصلحت نبود حرف بزنم یا سوال کنم. فقط تک‎تک از پدر، مادر، خواهران و برادران دورمانده‎ام در خوزستان خداحافظی کردم. حتّی در همان شرایط، باز هم شعر رهایم نمی‎کرد. گفتم: « اِ... ما که هنوز کسی نشده‎ایم، امّا این مرگ چقدر شبیه مرگ لورکاست !». سرم را کج می‎کنم که آب بینی‎ام را روی ران، روی شلوار بگیرم. کُلت سرد در مغزم فرو رفت: «تکان نخور !». در زندگی، یکی از خوش‎شانس‎ترین آدم‎های روی این سیّاره بوده و هستم. همین لحظه یک زلزله هزار ریشتری رخ داد. می‎شنیدم؛ وانت‎بار بود... از بغل کوبیده بود به تاکسی. و من از این فرصت تاریخی استفاده کرده و آب دماغم را گرفتم! شنیدم دو نفرشان ایستادند. مرافعه؟ خیر! «ما رفتیم، رفتیم، رفتیم...». گفتم: «ها... می‎برند مسگرآباد، خاتون‎آباد، کاخ فیروزه، یک کوفتی آن سمت‎ها، ضلع جنوب شرقی تهران آن سال‎ها. خب سر‎ به نیست همین است. امّا «به نیست» را باید سرِهم نوشت یا «به» فقط به فعل می‎چسبد؟!». دیدم یعنی فقط دو تاکسی شده‎ایم. می‎گفتند: «سمت شاگرد راننده داغون شده است». تاکسی ما را می-گفتند. یک تاکسی با سرنشین‎ها شاید مانده بود سر محلّ تصادف! امّا، عجبا! دارم نجات پیدا می‎کنم. سرعت را کم کرده بودند. از روی دو سه سوسیس آلمانی (ترمزگیر وسط آسفالت) عبور کردند. اگزوز هم به سر و صدا افتاده بود. امّا بچّه‎های کوچه... این‎جا باید محلّ زندگی باشد. جایی جنوب تهران‎نو، یا تهران پارس، یا نه... سرخه حصار! نمی‎دانم... هنوز تهران را بلد نبودم. صدای دروازه‎ی آهنی -پیدا بود کهنه است و قدیمی- بلند شد. فقط یک تاکسی وارد شد. ایستاد. دروازه را بسته بودند. حدود شاید ساعت چهار بعد از ظهر یا بیشتر بود. پیاده‎ام کردند. گفتند: «برو کنار دیوار». بی دست‎بند. این‎جا که شبیه کمیته نیست. اکثرا لباس شخصی‎اند؛ به‎ویژه راننده تاکسی ما که بیشتر دستور می‎داد بین راه. چند دقیقه‎ای پشت به دیوار شمالی و رو به جنوب. فقط سرِپا نگاه می‎کردم. پای چپم خوابیده بود. کِزکِز می‎کرد. انگار پیاده و به اجبار، جهان را دور زده‎ام. گفتم: «مِنهایی نیست آواره! بلایی در پیش نخواهد بود.» چند لحظه بعد، همان پاسدار که از چند قمی مراقبم بود، نگاه کرد سمت در اتاق رئیس. همان راننده‎ی تاکسی (حدودا سی‎سال بود و می‎نمود) اشاره کرد. پاسدار مرا پیش انداخت. چرا ناگهان شل شده‎اند؟ یک تردید آمده بود وسط ماجرا. دیگر به چشم جانی‎ها به من نگاه نمی‎کردند. وارد شدم. پاسدار مسلّح، ماند به درگاه. دیدم رئیس، زیر عکس بزرگ نوّاب‎صفوی نشسته است. پس چرا عکس امام نیست؟! این‎جا کجاست؟ این‎ها کی هستند؟ ولی آشکارا مسلّح‎اند، امکانات دارند. خب حتما رسمی‎اند. من سرِپا، رئیس پشت میز؛ میز فلزّی اداری رنگ و رو رفته. خانه هم مصادره‎ای بود. اصلا اداری نبود ساختمان. سرش را بلند کرد: «اسم؟» جواب نداده گفت: -یعنی ادامه داد: -«شش فروردین، یک پیکان سفید با این شماره، و تو تنها سرنشین و راننده‎ی آن بودی. سلاح‎ها را کجا منتقل می‎کردی داریوش خان!؟». آخِی...! چه اشتباهی! زنده می‎ماندم و باز شعر ادامه دارد! گفتم: «چه اشتباهی! من سیّد‎علی صالحی هستم. شاعرم. در ضمن رانندگی نمی-دانم. توی عمرم پشت فرمان ننشسته‎ام». گفتم که شک کرده بودند. انگار به محض ورود، یک «نادیده»ای به آن‎ها رسانده بود که این طرف، آن طرف نیست! رئیس چندان شوکه نشد. گفت: «کجا زندگی می‎کنید؟» نمی‎بایست چیزی می‎گفتم. گفتم: «برویم با هم در محلّ زندگی، شناسنامه دارم، دانشجو بوده‎ام، حالا انقلاب فرهنگی شده، تعطیل هستیم. من شمالی نیستم که می‎گویید. جنوبی‎ام؛ اهل مسجد سلیمان. بچّه محلّ محسن رضایی هستم. مرا می‎شناسد. در ضمن، فرزند خانم طاهره‎ی صفّارزاده به شمار می‎روم. معلّم من است». گفت: «چطور؟ همین شاعره‎ی مسلمان، هفته‎‎ی پیش رفت زیارت امام». گفتم: «من هم شاعرم؛ سیّد‎علی صالحی. نه داریوشم، نه کوروش!» آرام برخاست. خسران در چهره‎اش موج می‎زد. به یک آینه‎ی قدّی اشاره کرد. گفت: «برو روبه-روی آینه و با صدای بلند خودت را معرّفی کن!». رفتم. اوّل یقه ام را درست کردم، بعد دستی به موها کشیدم و بلند گفتم: «سیّدعلی صالحی، شاعر، فرزند خومکار و ماه‎زری، بیست و پنج ساله‎ام. رانندگی بلد نیستم. ششم فروردین...» رئیس گفت: «برگرد بیا!» چهار قدم برگشتم. گوشی سیاه را بلند کرد، داد دستم. گفت: «زنگ بزن به خواهر صفّارزاده». زنگ زدم. سوگند می‎خورم که تا گفتم: «سلام!»، گفت: «باز شرارت کردی؟» گفتم: «نه به خدا. این برادران، مرا داریوش صدا می‎زنند. به آن‎ها بگو اشتباه گرفته-اند!». بعد رئیس گفت: «خودم با تاکسی می‎برمت درِ همان سینما...» گفتم: «تو را به خدا، فقط بگذارید از این در بیرون بروم. راه را بلدم!» و بلد نبودم راه را. به محض ترخیص، پا به فرار گذاشتم. حالا کدام سو، مهم نبود. چقدر کم‎تجربه بودند. در فرمانیه، کوچه‎ی پارس،  پلاک دوازده زندگی می‎کردم. نوشتم ساکن نازی‎آباد، کوچه علی‎اکبر، بن‎بست محسن! این علی‎اکبر و محسن دوستان آن روزگارم بودند، و هنوز هم. فیا عجبا! عجبا...! داریوش دررفت و ما هم هنوز که می‎دویدیم. حالا باور نکنید، امّا تا پل چوبی، غرب میدان امام‎ حسین دویده بودم. بعد هرچه داشتم دادم تاکسی، غروب، فقط به خواب نیاز داشتم. و این طاهره‎ی طاهره، این خواهر خوب، باز هم ضامن شده بود و باز هم رهایی مرا رقم زد. گفت: «شاعر و این همه مشکل‎ساز!؟ نکند یک کاسه-ای زیر نیم‎کاسه است سیّد! شما جنوبی‎ها اکثرا ماجراجو هستید!». و تا حدودی، دیده بود ممکن است شتک خطاهای من، نام او را آلوده کند. چیزی نمی‎گفتم. امّا می‎فهمیدم. آرام آرام دور شدم. تا شبی که مجبور شدم از خانه‎ی موقّت بگریزم... .

جا عوض کردم. امّا بی‎فایده بود. وقتی متوجّه شدم که از صفّارزاده دور شده‎ام و دیگر کاری از دست او برنمی‎آید که در مسجدسلیمان بودم. خودم نرفته بودم. مرا بردند؛ محاکمه و... آن‎همه رنج و هراس و تنهایی و حصر و...

بعد از خلاصی، باز راهی تهران شدم. و صفّارزاده‎ی بزرگ، هیچ نشانی از من نداشت. من هم نخواستم دیگر مزاحم او شوم. هرکدام به راه خویش. او در شعر زاویه گرفت و به کنج رفت. من مسیر خود را پی گرفتم. صفّارزاده برای من گرامی بود. ما به دو نحله‎ی فکری تعلّق داشتیم. مهم نبود دیگران چه می‎گویند. من به انسانیت عظیم او، روح بزرگ او، و شاعری خاصه‎ی او ایمان داشتم. طیّ سال‎ها و سال‎ها می‎توانستم نشان از او بگیرم، بروم و گوشه‎ی روسری‎اش را ببوسم، امّا نیروی مزخرف ناشناخته‎ای مرا از این محبّت محروم می‎کرد مرتّب. خیلی دلم می‎خواهد حالا یک‎بار دیگر شاهد تجدید چاپ دفترهای شعرش باشم. زن بزرگی بود صفّارزاده. و شاعر بزرگی‎ست به روزگار بی‎پایان ما...

حالا به این ایّامِ عجیب، گاه می‎روم بالای بام، و رو به همه‎ی مزارهای جهان، برای کسانی که دوست‎شان دارم و دیگر با من نیستند، شعر می‎خوانم؛ آهسته و در دل، پیش خودم، تازه‎هایم را می‎خوانم برای عزیزانم؛ همه‎ی عزیزانم. امروز، یعنی همین الآن، ساعت دو بعد از ظهر آخرین سه‎شنبه‎ی اردیبهشت ۱۳۹۲ خورشیدی‎ست. نقطه می‎گذارم به زودی پایان همین سطر، و مهیّا می-شوم بروم جلسه ماهانه‎ی کانون نویسندگان ایران. البتّه یادم نمی‎رود که طاهره‎ی شریف می‎گفت: «سیّد! رها کن این امور دنیوی را. کانون را بگذار برای اهل کانون. تو فقط شعرت را دنبال کن!» هی... منِ نصیحت‎ناپذیر! آیا این زن بزرگ، مرا خواهد بخشید!؟ ناگهان بدون خداحافظی از او دور شدم. بی هیچ دلیل. خصلت بیهوده‎ای ست این فرارهای بی‎هنگام و هزاره‎وار. به خودم قول دادم آن دنیا، اوّل کسی که به دیدارش خواهم رفت، طاهره باشد. یادت گرامی، خواهر خوب سال‎های بی‎پناهیِ من!
 
تصاویر پیوست
  • صفّارزاده؛ طاهرۀ تکلم باران‎ها
امتیاز دهید:
نظرات

شایانی
دوشنبه, 08 دی,1393 | 01:14 ب.ظ
سیدعلی صالحی از برجسته‎ترین شاعران منتسب به جریان روشنفکری! یعنی چه؟ ایشان وقتی وارد فضای شعر شدند روشنفکری مفهوم خود را از دست داده بود. بدون این توضیح هم می توانستید متن ایشان را درباره صفارزاده بگذارید. کمی بصیرت داشته باشید!

_____________________________________

شهرستان ادب: تشکر از تذکرتان
با این‎حال، یکم: هم‎پالگی نشان دادن همه افراد و آراء و عقاید، اخلاقاً کاری درست و نشان بصیرت نیست.
دوم: «ایشان وقتی وارد فضای شعر شدند روشنفکری مفهوم خود را از دست داده بود» این گزاره بعید است که صحیح باشد.
سوم: خود جناب صالحی در جای‎جای مصاحبه بر این تمایز فکری-نحله‎ای تاکید کرده‎اند؛ اصلا اگر این تمایز نبود روند خاطرات و خاطره‎گوییِ ایشان شکل دیگری به خود می‎گرفت.
لذا اظهار این تمایز، هم به احترام زنده‎یاد دکتر صفارزاده است هم به احترام آقای صالحی.
اگر هم منظور ایجاد همدلی باشد، با پاک کردن صورت مسئله حاصل نخواهد شد، ابتدا باید بپذیریم تمایزی وجود دارد، آنگاه بگوییم با وجود این تمایز هم می‎شود گاهی همدل بود.

محمد امین اکبری
یکشنبه, 07 دی,1393 | 03:28 ب.ظ
متن بسیار جالبی بود.
و جلوه هایی از سانسور های تلخ روشنفکران ضد سانسور را نشان داد که چطور یک شاعر بزرگ را نادیده است.

نام

ایمیل

وب سایت

تازه ها

پر بازدیدترین ها

پر بحث ترین ها

فراخوان داستان باغ ملی

سالنامه 1395 شهرستان ادب

احمد عزیزی

شعر نیمایی