در مدرسۀ اسلامی هنر برگزار شد

نشست بررسی رمان «برکت» در مدرسۀ اسلامی هنر

13 دی 1395 18:08 | 0 نظر
Article Rating | امتیاز: 3 با 1 رای
نشست بررسی رمان «برکت» در مدرسۀ اسلامی هنر

شهرستان ادب: میزگرد نقد و بررسی کتاب «برکت» نوشته ابراهیم اکبری دیزگاه با حضور علی اصغر عزتی پاک، مهدی حمیدی پارسا ، منتقدان و ابراهیم اکبری دیزگاه، نویسنده کتاب در روز ششم مهر در مدرسۀ اسلامی هنر برگزار شد. چاپ دوم رمان «برکت» در 370 صفحه توسط نشر «کتابستان معرفت» در سال 1395 منتشر شده است. «برکت» چهارمین رمان اکبری دیزگاه است. رمان «برکت» داستان طلبه جوانی است که در ماه مبارک رمضان، برای تبلیغ به روستایی به نام «میانرود» می‌رود. مردم این روستای دورافتاده توجه زیادی به مسائل شرعی و دینی ندارند. رفتار نامناسب مردم روستا و واکنش‌های یونس برکت نسبت به آنها، موقعیت‌های متعدد داستانی‌خلق می‌کند که برای مخاطب جذاب و خواندنی است. در ادامه، گزارش این نشست را می‌خوانید:

 

پارسا: وقتی بخواهیم به بحث طرح در رمان و به طور کلی ادبیات و حتی سینما بپردازیم، می‌توانیم بگوییم که سه نوع طرح داریم: رمان‌ها یا آثار ادبی که بر اساس یک شاه‌پیرنگ نوشته شده‌اند، رمان‌ها و آثاری که بر اساس خرده‌پیرنگ نوشته شده‌اند و آثاری که بر اساس یک ضدپیرنگ نوشته شده‌اند؛ طرح شاه‌پیرنگ یا همان طرح پیرنگ طرحی است که بر اساس روابط علّی‌ومعلولی است؛ معمولاً پایان بسته دارد، زمان خطی است، کشمکش‌ها بیرونی است و قهرمان فعال است. آثار کلاسیک عمدتاً بر اساس همین نگاه نوشته شده‌اند. خرده‌پیرنگ به معنای عدم وجود پیرنگ نیست، بلکه ما در این نوع پیرنگ همه‌چیز را مینیمال کردیم و اجراها را تقلیل دادیم، لذا دیگر در کلیت رمان یک طرح پیوسته، منسجم و طولانی نداریم؛ معمولاً پایان‌ها باز است، کشمکش‌ها درونی است و قهرمان منفعل است. هرچند به هر حال نویسنده مجبور است برای این‌که کارش جذاب باشد، از بعضی از عناصر شاه‌پیرنگ هم استفاده کند. در رمان‌های «ضدپیرنگ» یا «ضدرمان» نویسنده سعی می‌کند طرح کلاسیک را معکوس کند یا حتی گاهی اصول فرم و اصول طرح کلاسیک را به‌سخره می‌گیرند. این مقدمۀ کوتاه را گفتم برای این‌که اشاره کنم به‌نظر من‌ پیرنگ رمان «برکت» رمان برکت یک خرده‌پیرنگ است. ما تعدادی درگیری بیرونی در رمان داریم، اما درگیری اصلی که حتی می‌تواند منشأ همۀ درگیری‌های بیرونی هم باشد، درگیری‌های درونی شخصیت ماست. این کشمکش و نیاز درونی او را به این وادی کشانده، جایی که قصه شکل می‌گیرد. پایان رمان باز است. پایان باز به این معنی نیست که همۀ پرسش‌های مطرح‌شده در رمان بدون پاسخ رها بشوند، بلکه به برخی از مسائل پاسخ داده می‌شود و به برخی از آنها پاسخ داده نمی‌شود. مثلاً، ما در نهایت نمی‌دانیم روابط یونس و همسرش به کجا قرار است بینجامد و چه می‌شود. قهرمان منفعل است. البته این قهرمان منفعل یک آدم سست و ساکن به معنای واقعی کلمه نیست. قهرمان، حتی اگر منفعل هم باشد، بالاخره قهرمان رمان است؛ وقتی می‌گویم منفعل است، یعنی قهرمان دیگری محور قصه است یا همۀ اجزای قصه بر اساس ارادۀ او و در واکنش به کنش‌های او اتفاق نمی‌افتد. او با ارادۀ خودش به این سفر تبلیغی می‌رود، ولی از آن به بعد، اتفاق‌هایی که می‌افتد اتفاق‌هایی است که او را وادار به واکنش می‌کند. دیگر خیلی کنشگر نیست. هرچند در آنچه که در درونش اتفاق می‌افتد او کنشگر است؛ یعنی خودش سالک سلوکی است که آغاز کرده. خودش دارد این مسیر را می‌رود. اما اتفاقات بیرونی که می‌افتد اتفاقاتی است که بر او تحمیل می‌شود. از آن جایی که پیوند رمان بر اساس یک خرده‌پیرنگ است در رمان صحنه‌های بلند نداریم. صحنه‌ها کوتاه‌کوتاه هستند، یعنی نویسنده به جای این‌که برای ما یک سکانس طولانی را روایت کند، معمولاً قطعه‌عکس‌هایی را به ما نشان داده و توصیف کرده. این عکس‌ها تعدادشان زیاد است؛ لذا، شخصیت‌های رمان هم تعدادشان زیاد شده. نویسنده باید خیلی تلاش کند این عکس‌ها تکراری نباشند و به نظرم، آقای اکبری توی این قضیه موفق بوده. وقتی من رمان را خواندم، با این‌که عکس‌ها با هم شباهت داشتند، اما تکرار همدیگر نبودند.

بینامتنیت مبتنی بر این اساس است که متن یک ساختار بسته و خودبسنده نیست. یعنی هر متنی یک رابطۀ دوسویه با سایر متون دارد. بینامتنیت یک معنای عام دارد، به این معنا که به هر حال هر متنی که تحت عنوان رمان نوشته می‌شود، اولین رمانی نیست که نوشته شده؛ بلکه رمانی است در ادامۀ هزاران رمانی که پیش از این نوشته شده و لذا این با همۀ آن‌ها یک رابطۀ بینامتنیت دارد. اما یک بینامتنیت به معنای خاص هم داریم، یعنی رابطه‌ای که بین دو یا چند متن به طور ویژه شکل می‌گیرد. بین این رمان و متن مقدس قرآن یک چنین رابطه‌ای اتفاق افتاده. در متن به آیات متعددی اشاره شده. شخصیت رمان، چه خودش و چه موقعیت‌هایی که در آن قرار می‌گیرد، نسبت دارند با شخصیت‌هایی که ما در متون دینی دیده‌ایم. می‌گویم متون دینی و نه فقط قرآن؛ چون بعضی از آن‌ها مثل قصۀ حضرت یونس یا قصۀ حضرت موسی ممکن است در کتاب مقدس هم آمده باشد و برخی از این ماجراها ممکن است در کتب روایی آمده باشد. به هر حال، یک رابطۀ بینامتنی این‌گونه در این رمان با متن قرآن به‌طورخاص و با متون مقدس به‌طورعام برقرار شده. این ویژگی‌ از برجستگی‌های رمان است که هم به غنای معنایی و هم به غنای فرمی خیلی کمک کرده. وقتی آیات متعددی را که در این کتاب به آنها اشاره شده، ترجمه می‌کردم، به‌نظر می‌رسید که همه‌شان سر جای خودشان نشسته‌اند. همین‌طور ارجاعاتی دارد به شخصیت‌ها و ماجراهای تاریخی دینی. البته گاهی اوقات این اشاره‌ها صراحت پیدا می‌کند. این صراحت به خواننده کمک می‌کند که ارتباط بهتر بتواند با متن برقرار کند. ولی این آسیب را هم برای خواننده دارد که «لذت کشف» را از خواننده می‌گیرد.

شخصیت‌پردازی به‌ویژه در ابتدای رمان - شاید صد صفحۀ اول - باورپذیر نیست. آدمی که برای ما توصیف می‌شود دست‌و‌پاچلفتی، بی‌سواد یا بی‌مسئولیت نبوده. او به هر حال در دو محیط تحصیلی، هم در حوزه هم در دانشگاه درس خوانده، در موقعیت‌های خاصی تصمیم‌هایی را با اراده و فردیت خودش گرفته. همین آدم یک دفعه شب توی مسجد مانده و هیچ‌کس نیست او را ببرد. مثل کودک صغیری می‌ماند که نمی‌داند چه باید بکند.

عزتی: مناسب دیدم که در این بخش به ماجرای رمان دینی اشاره کنم و این‌که با کتاب‌هایی نظیر «برکت» این اتفاق چطور دارد تأسیس می‌شود و به کدام سو می‌رود. در صد سال اخیر ما این سنت را نداشتیم اما خب غربی‌ها داشته‌اند؛ از خود کتاب مقدس (اناجیل اربعه)‌ تا کتاب‌های دیگر. کتاب مقدس ما وقتی به قصه‌ها اشاره می‌کند، خیلی تلگرافی ازشان می‌گذرد، این است که ما خیلی تلاش می‌کنیم این سنت قصه‌گویی دینی را تأسیس کنیم اما چون این تلاش از جانمان برنیامده، نتیجۀ خوبی هم ندارد، حتی گاهی به ‌بیراهه هم می‌رود. ولی کارهایی از نوع «برکت» به تأسیس این سنت قصه‌نویسی دینی کمک می‌کنند. در این راه خطاها و کاستی‌هایی هم می‌تواند باشد، اما این کاستی‌ها و خطاها طبیعی است، چون نوآوری‌ها‌ و عبور از کلیشه‌ها و قواعد همیشه با کاستی و خطا همراه است. قرار نیست ما بر آموزه‌های فورستر سوار شویم، بلکه شصت ـ هفتاد درصد را از ایشان می‌گیرم و بخشی را هم طبق سنت شفاهی یا مکتوبمان عمل کنیم.

یکی از ویژگی‌های اثری که مدعی دینی بودن است تعالی‌بخشی است، یعنی در اثر، شخصیت‌ها کم‌کم تعالی پیدا کنند و سعی کنند مخاطب را به آن سمت ببرند؛ مثل کارهایی که در سنت مسیحیت دربارۀ قدیسان نوشته می‌شد یا در سنت ما دربارۀ عرفا. در این کارها هدف این بوده که مخاطب سعی کند دنباله‌رو این‌ها باشد. آقای پارسا هم اشاره کردند که «برکت» خودش را خیلی توی سایۀ قرآن برده و نویسنده سعی کرده انعکاسی از آنچه که خودش دربارۀ یک مبلّغ دینی و یک زیست دین‌مدارانه از قرآن درک می‌کند در کتاب بیاورد. نویسنده برای این‌که بگوید این کتاب می‌تواند برای خواننده راهگشا باشد، از ترفند واقع‌نمایی استفاده کرده است. نویسندۀ برکت با ترفند خاطره‌نویسی یا یادداشت‌ِروزانه‌نویسی واقعی‌بودن سرگذشت شخصیت داستان و آدم‌های داستانش را القا می‌کند. تحمل رنج، سختی، شکنجه، مرارت‌ و صبر و شکیبایی بر این مرارت‌ها هدفمند هستند؛ یک هدف متعالی و مقدس. این هم می‌تواند از ویژگی‌های یک اثر دینی باشد؛ یعنی بر کسی که وارد محیطی نامأنوس بدوی شده، سختی‌هایی وارد می‌شود، اما این آدم سختی‌ها را تحمل می‌کند. این سختی‌ها را تحمل کردن باید دلیل داشته باشد. گاهی برای عشقی دارد این را تحمل می‌کند، ولی در «برکت» این مسئله برمی‌گردد به باور و اعتقاد و ایمان؛ یعنی این آدم برای این‌که این مردمی را که به زندگی معنی‌داری هدایت کند و یا آنچه که در ذهنش هست از قداست و از معنویت به این‌ها منتقل کند، این رنج و سختی را تحمل می‌کند؛ به خاطر هدفش.

من فکر می‌کنم «برکت» در کلیتش یک اثر نمادین است؛ مثل «عزاداران بیَل». شما وارد ناکجاآبادی به نام «میانرود» می‌شوید: جامعه‌ای بدوی به یک معنا. خب به خاطر این‌که اساساً پیامبران هم بر آن جوامع وارد شدند تا معنایی را آن‌جا تأسیس کنند. احتمالاً این معنویت و گرایش به خداوند به معنایی که مد نظر ادیان هست، نبوده. به آن جامعه وارد می‌شوند و گفتمان تازه‌ای را ترویج می‌کنند. اگرچه در «میانرود» خیلی از صفر شروع نمی‌کند. قبل از راوی روحانی‌های زیادی به آنجا آمدند ولی فرار کردند یا نتوانستند دوام بیاورند. بنابراین، وجه نمادین برکت در کلیتش می‌خواهد بگوید که فقط میانرود نیست که این‌جوری است، همۀ جوامع می‌توانند این‌جوری باشند. اشخاص و حیوانات هم یواش‌یواش تبدیل به نماد می‌شوند. آن دختر مرموز و سؤالِ‌دینی‌پرس و آدم‌هایی نامتعادل و دیوانه یا گفت‌وگوهایی که اتفاق می‌افتند، یواش‌یواش از حالت یک گفت‌وگوی معمولی و روزمره فراتر می‌روند. آدم می‌بیند که این‌ها دارند چیزی غیر از خودشان را به خواننده منتقل می‌کنند. ماجرای دیگر تلاش برای برگرداندن معنویت به دین است. آدم احساس می‌کند توی این جامعه دین هست، پوستۀ دین حضور دارد، رفتن به مسجد و توسل و... وجود دارد. اگرچه وجه بدوی‌اش است، یعنی دوست دارد که آن خدای آدم‌وار جسمانی را ببینند یا نماینده‌اش را ببینند. این‌که زود می‌گویند که «آقای برکت، تو برگزیده هستی، فلانی رو زنده کردی، فلانی رو شفا دادی...». این‌ها نشان از همان اعتقاد اولیه دارد، ولی شخصیت داستان دارد تلاش می‌کند که این‌ها را از این پوسته عبور بدهد و به معنویت برساند. اخلاق دینداری و اخلاق دعوت به دین هم بخش دیگری از داستان است؛ چون یک وجه از این داستان‌های دینی تعلیمی هستند. وردزورث و بخشی از شعرا و نویسنده‌های انگلستان و اسپانیای قرن هفدهم ـ هجدهم که به‌شدت اخلاق‌گرا بودند دربارۀ این مسائل زیاد حرف زدند. می‌گفتند نویسنده باید معلم باشد، باید تعلیم بدهد. من فکر می‌کنم نویسندۀ برکت هم نگاه تعلیمی دارد و قصد دارد کسانی را که می‌خواهند تبلیغ کنند و مردم را به ایمان دعوت کنند، آموزش دهد. مهم‌ترین عامل در تغذیۀ رمان از دین این است که نویسنده‌اش حتماً باید باورمند باشد، نخواهد ریاکاری و تظاهر کند و از خودش، از جانش مایه بگذارد. این حرفی که دربارۀ قالب رمان گفته می‌شود یک قالب سکولار است، یعنی یک قالب غیردینی است. این قالب غیردینی طبعاً به معنای ضددینی یا یک قالب کافر نیست. اما این قالب غیردینی محل گفت‌وگوست؛ دین یکی از وجوه اساسی و فطری زندگی انسان است. در یک قالبی که می‌شود دربارۀ همه‌چیز تویش حرف زد. لذا، کسی می‌تواند دربارۀ دین حرف بزند که دغدغه‌اش را داشته باشد، حالا در نفی‌اش یا در اثباتش و تلاش برای راهنمایی‌کردن شخصیت‌ها و بعد مخاطبانش. بالاخره رمان هم نویسنده‌ها را راهنمایی می‌کند و اساساً خودش خردی دارد که به آن می‌گویند «خرد رمان»، از آن هم نباید غافل شد، ولی من فکر می‌کنم اگر کسی می‌خواهد گفت‌وگو کند و گفتمان خودش یا حرف خودش یا نظریۀ خودش را در قالب رمان به‌میان بگذارد، طبعاً آن خرد رمان هم اجازه می‌دهد که در این قالب کار خودش را انجام بدهد.

یکی از حضار: حرف‌هایی که آقای عزتی فرمودند من اصلاً توی رمان ندیده‌ام. من بر عکس احساس کردم که رمان جنگ بین مدرنیته و سنت را نشان می‌دهد: درگیری بین این‌که کارهایی که انجام داده کارهای درستی بوده یا نه، با افکار سنتی‌ و افکار پدرش سازگار بوده یا نبوده. از آن طرف هم با افکار مدرنی که همسرش دارد چقدر سازگار است. آمده توی این روستا که فکر کند. برایش هم واقعاً مردم روستا اهمیت آن‌چنانی‌ ندارند. مهم نیست که چرا روزه‌خواری دارد انجام می‌شود، چرا مردم مسجد نمی‌آیند، چرا آن دختربچه دارد این سؤال را ازش می‌پرسد. فقط می‌گوید من بلد نیستم جواب بدهم و حتی پیگیر این هم نمی‌شود که چرا نمی‌تواند جواب بدهد. در واقع برکت آخر هم به نتیجه‌ای نمی‌رسد. این دعوا برایش وجود دارد و ترجیح می‌دهد که خودش را از افکار مدرن خلاص کند و همان کاری را انجام بدهد که پدرش می‌گوید. حداقلش این است که کاری است که پدرش گفته و دلش به این رضاست که یک بزرگ‌تری این حرف را زده. در حالی که جائی پدر سونیا می‌گوید: دین افیون توده‌هاست. توی صفحه‌صفحۀ این داستان این جمله را می‌بینیم. افیون‌بودنش را توی این روستا... درمانگاه وجود ندارد، مدرسه وجود ندارد، مردم در اولیات زندگی درمی‌مانند، اعتیاد دارد بیداد می‌کند و حاج آقایی نشسته توی مسجد می‌گوید بیایید مسجد را بسازیم.‌ در حالی که خانه‌ها به‌هم‌ریخته است، مردم غذا ندارند که بخورند، ولی باید پولشان را بدهند مسجد قشنگ‌تر بشود، آن هم مسجدی که کسی نمی‌آید تویش نماز بخواند. من گاهی از این‌که صحنه‌هایی مدام تکرار می‌شد عصبی می‌شدم. بالاخره هم نفهمیدم چرا راوی هیچ داستانی از سونیا نمی‌گوید، هیچ درگیری‌اش با مدرنیته را نمی‌گوید، می‌ترسد حتی. حتی توی ذهن خودش هم می‌ترسد از مدرنیته حرف بزند، از درگیری‌اش توی دانشگاه بگوید، از اتفاقاتی که توی درس‌خواندنش برای عکاسی افتاد بگوید، از رابطه‌اش با سونیا، آن دختری که مرده، پدرش و مادرش بگوید؛ یعنی هر دو تای این بخش‌ها برایش وحشتناک بود. ماندنش این وسط و این‌که کدام سمت برود برایش ترسناک است، حتی برای انتخاب و حتی برای گفت‌وگوکردن. برای همین، مدام این صحنه‌ها تکرار شد. مشخص است که برکت از این تقابلی که به‌وجود آمده می‌ترسد؛ از این تقابلی که ناخودآگاه در آن افتاده نه این‌که الزاماً خودش خواسته.

عزتی: قسمت اول صحبتتان برایم ابهام داشت؛ درگیری سنت و مدرنیته در درون یونس برای من قابل درک است، ولی درگیری‌ای که یونس با اهالی روستا دارد چی؟ آن‌ را چطور توجیه می‌کنید؟

یکی از حضار: اهالی روستا برایش هیچی نیستند. یونس فرار کرده، آمده توی سنتی‌ترین جای ممکن: جایی که هیچ نماد مدرنی آن‌جا وجود ندارد. من احساس کردم شاید اصلاً هم نمی‌خواست تبلیغی انجام بدهد؛ چون هیچ تلاشی هم برای تبلیغ انجام نشد. کار اولیۀ تبلیغش چهره به چهره است که هیچ تلاشی برای تبلیغ چهره به چهره نمی‌کند.

یکی از حضار: مدت‌ها پیش من مطلبی از عین‌القضات خواندم که شعر را به آب تشبیه می‌کند که می‌تواند چهرۀ خودش را در آن ‌ببیند. ادبیات همین است. خودش را در آن می‌بیند و قرار نیست ادبیات یک وجه و صورت داشته باشد.

؟: از این جهت که ساختارشکنی کردید و در قالب خاطرات و یادداشت‌های روزانه یک رمان نوشتید، قابل تحسین است. در ظاهر فقط یادداشت‌های روزانه داریم ولی وجوه ادبیات داستانی به خوبی در اثر دیده می‌شود. ولی در مورد «رمان دینی» که آقای عزتی به آن اشاره کردند، می‌خواهم بگویم که نه یونس برکت می‌تواند مبلغ دینی باشد و نه آن فضا فضای مناسبی برای تبلیغ است. این روستا فضایی است که فرسخ‌ها از مرکز دور است. روستایی که ترسیم شده از جهاتی خیلی خوب است، مثل عزاداران بیل غلامحسین ساعدی. ولی به نظرم نمی‌تواند مشتی نمونه‌ای از خروار باشد. کسی که دنبال پاسخ سؤالات دینی خودش است آنجا نمی‌تواند آن را بیابد. می‌خواستم در مورد شخصیت یونس برکت حرف بزنم. او طلبه‌ای است که به معنای واقعی طلبگی نکرده. ما خودمان طلبه هستیم. طلبۀ نمایندۀ مبلّغان طلبه‌ای است که سال‌ها درس خوانده. برکت یک طلبۀ تازه‌کار است، هنوز به بلوغ دینی نرسیده.

خانم عارفی: آقای پارسا اشاره‌ای کردند به قهرمان و ضدقهرمان. ما توی الگوی کلی رمان آقای دیزگاه کنشگر قهرمان و در مقابلش ضد قهرمان را داریم. در این رمان دقیقاً یک اتفاق کلاسیک نمی‌افتد که ما قهرمان‌هایی مثل سمک عیار مواجه شویم. ما از قهرمان انتظار داریم یک حرکت رو به جلو داشته باشد. سفری که در رمان اتفاق می‌افتد حرکتی رو به جلو است. در رمان مدرن، ما انتظار نداریم مقابل قهرمان یک ضدقهرمان داشته باشیم، اما اتفاقاً توی رمان ایشان هست؛ یعنی ما برکت را یک قهرمان معمولی در نظر می‌گیریم، یک قهرمان خیلی معمولی و خاکستری. در مقابل او ضدقهرمان‌ها کسانی هستند که نمی‌خواهند او آن‌جا باشد، همان‌هایی که اصلاً اجازه نمی‌دهند او از ماشین پیاده بشود، همان دیوانه‌ای که تحریک می‌شود تا جلوی او و حضور او را بگیرد، همان نجاتی که دارد زیرآبکی کار می‌کند و ... . قبلاً روحانی‌هایی رفته‌اند توی همان میانرود و مثلاً یکی‌شان به خاطر خونی که ریخته شده زمین، زمین را کنده و زمین هنوز آن‌طوری است. اگرچه حالات بدوی مثل خرافه‌پرستی‌ها، اعتقادشان به درخت یا اعتقادشان حتی به آن دعای برکت که حالا اثر کرده، در مردم وجود دارد، ولی ما می‌بینیم برکت به روش زیرپوستی این مردم را عوض می‌کند. همین یعنی یک گام به جلو، همین یعنی قهرمان ما توانسته مؤثر واقع بشود.

ـ من در بحث قهرمان و ضدقهرمان، خانم عارفی، کاملاً با شما موافقم. من صحبتم راجع به این بود که آیا قهرمان کنش‌مند است؟ قهرمان برای این‌که شایستگی قهرمان‌بودن را در اثر ادبی پیدا کند باید یک ویژگی‌هایی داشته باشد. برکت سالک است و سالک شروع می‌کند به سلوک، به حرکت‌کردن. همۀ آنچه که توی زندگی‌اش بوده در تهران رها کرده و آمده به یک روستای دورافتاده. موبایلش را هم خاموش کرده و همه چیز را ترک کرده. این کنش خیلی بزرگ است. منتها قهرمان در آن روستا منفعل است. نه به معنای این‌که حرکتی نمی‌کند؛ فعالیت در درونش اتفاق می‌افتد، چون دارد سلوک می‌کند.

عارفی: می‌دانید اشکال ما کجاست؟ ما حاضر نیستیم با واقعیات زندگی کنیم، توقع داریم آن چیزی را که به ما ارائه داده‌اند، عین آن را ببینیم. شما توقع دارید واقعاً آن قهرمان کار خارق‌العاده‌ای انجام دهد توی داستان، در حالی که این داستان مدرن است.

ـ به نظرم توی داستان یک بلاهت منتشر داریم؛ یعنی بلاهت هم در مورد برکت داریم، هم آدم‌های داستان. این‌که این بلاهت را روایت کنیم کار سختی است، ولی نویسنده این کار را با سادگی انجام می‌دهد. تامس می‌گوید: توی عقل محض‌اش: عقل محض هم خود منتقد است هم مورد قضاوت، هم عاصی است هم مورد قضاوت قرار می‌گیرد. کتاب برکت داستان یک طلبه است. پروسۀ داستان در این محل تبلیغی خودش اتفاق می‌افتد. او آدم‌های جامعه را مورد سلطۀ نقد، چالش و طنز قرار می‌دهد. خودتان هم توی دیالوگ‌هاش می‌بینید. او آدم‌ها را کلاً به چالش می‌کشد. نویسنده دین مرسوم و معاصر را به چالش می‌کشاند؛ دینی که ما داریم معرفی می‌کنیم، دینی که این طلبه مبلغش می‌شود، دینی که مردم بهش اعتقاد دارند، دینی که سراسر نه شریعت، پوستۀ شریعت، یک پوستۀ خیلی زهواردررفته‌ای از شریعت را دارد. این آدم هم آن‌ها را به‌چالش می‌کشد و خودش هم مورد چالش قرار می‌گیرد. دقیقاً با یک رساله‌ای مواجهیم رسالۀ داستانی‌ای که دارد ما را به عنوان انسان‌های متدین دین‌مدار و انسان معاصر به‌چالش می‌کشد. درگیری این روحانی با خودش، لباسش و اعتقاداتش هم خیلی خوب به تصویر کشیده شده است. این به نظرم چالش خوبی است. این کتاب می‌تواند یک کتاب خدمت به دین باشد.

ـ زمانی که داشتم این رمان را می‌خواندم، مجدداً کتاب «ترس و لرز» کیرکه‌گارد را خواندم و به شکل ناخودآگاهی دیدم نسبت‌هایی بین این رمان و پاره‌ای از آرای کیرکه‌گارد وجود دارد. اگر رمان برکت را از منظر کیرکه‌گارد بررسی کنیم، به‌نظر می‌رسد که داستان حرکت و سفر شخصیتی به نام یونس برکت است از مرحله یا سپهری که در اندیشۀ کیرکه‌گارد، معروف است به مرحله یا سپهر «زیبایی‌شناختی»، به سمت سپهر دینی یا سپهر ایمانی. کیرکه‌گارد می‌گوید: آدمی که زندگی‌اش هدف دارد و وارد مرحلۀ خودکاوی شده، ممکن است وارد یکی از این سه سپهری که عرض خواهم کرد بشود. مرحلۀ اول یا سپهر اول مرحلۀ زیبایی‌شناختی است یا توی بعضی از ترجمه‌ها نوشته‌اند «استحسانی». زندگی فرد در این مرحله یک هدف مشخص دارد، منتها این هدف، به چیزهایی مثل قدرت، ثروت، شهوت، سرگرمی و این قبیل امور تعلق گرفته؛ این‌ها متعلَقات ارادۀ فرد هستند. فرد با اراده‌ و فردیت خودش وارد این مرحله می‌شود؛ یعنی آدم‌هایی که وارد این سه مرحله می‌شوند با آن آدم‌هایی که به تعبیر کیرکه‌گارد سوار اسبی شده‌اند که به میل خودش به هر جا می‌رود، فرق می‌کنند. این‌ها آدم‌هایی‌اند که اسب زندگی‌شان را دارند هدایت می‌کنند و وارد آن مرحله شده‌اند. این آدم‌ها بعد از مدتی دچار ملال و دل‌زدگی می‌شود. فردی که به سمت ثروت، شهوت یا قدرت حرکت می‌کند بعد از مدتی دچار ملال می‌شود. به سمت ثروت حرکت می‌کند، این ثروت را به‌دست می‌آورد. این ثروت مثل حبابی می‌ماند: قشنگ است، ولی وقتی بهش دست می‌زند می‌ترکد؛ دوباره باید آن را به‌دست بیاورد؛ مثل یک معتاد، باید دوزش را ببرد بالاتر برای این‌که آن لذت را هم‌چنان داشته باشد. و بعد می‌رسد به مرحلۀ متلاشی‌شدن، ملال و یأس.

کیرکه‌گارد دربارۀ عشق تعبیری دارد که خیلی به رمان آقای اکبری نزدیک است، می‌گوید: عشق در این سپهر از از زندگی، عشق محبوب و ماندگاری نیست. به خاطر همین، کسی که در این مرحله است ازدواج هم نباید بکند. چون این آدم دچار ملال می‌شود. اگر ازدواج می‌کند مثلاً، ازدواج هم برای شهوت است و چون بعد از مدتی این نوع لذت انسان را به ملال می‌رساند، همسرش هم برایش ملال‌انگیز می‌شود. یونس برکت، گذشته‌ای در این سپهر از زندگی دارد. یونس با اراده و با انتخاب خودش، متأثر از فردیت خودش، انتخاب‌هایی کرده. خانواده‌اش با این مسائل مخالف بوده‌اند. پدرش با این‌که او برود دانشگاه یا عکاسی بخواند مخالف بوده. خودش این تصمیم‌ها را گرفته، با ارادۀ خودش. با سونیا ازدواج کرده، توی روزنامه‌ای مشغول‌به‌کار شده، رفته تهران و زندگی می‌کند، ولی بعد از یک مدتی دچار ملال شده. این حد از لذت به معنای عام دیگر چیزی نیست که او را مشعوف کند و سیراب نگه دارد. اتفاقی که می‌افتد این است که تصمیم می‌گیرد که از این سپهر، از زندگی خارج بشود.

سپهر دوم سپهر اخلاقی است. در این سپهر، باز فرد به ارادۀ خودش، خودش را ملزم می‌کند به قوانین و قواعد اخلاقی؛ یعنی تصمیم می‌گیرد که انسانی باشد که تابع قوانین و قواعد اخلاقی بشود. این انسان هم ممکن است بعد از مدتی دچار ملال و دل‌زدگی بشود. چرا؟ چون کسی که تابع صرف قواعد و قوانین اخلاقی به معنای عام باشد فردیت خودش را از دست می‌دهد و فردیتْ چیزی است که اگر نباشد، انسان اراده ندارد و دچار آن ملال خواهد شد و بسیار برای کیرکه‌گارد مهم است. من راجع به این سپهر خیلی توضیحی ندارم و خیلی هم ربطی به بحث ما ندارد؛ چون این مراحلی نیست که پشت سر هم باشند و انسان از اولش برود به دومی‌اش. می‌تواند از اولی‌اش برود سومی‌اش یا مستقیم برود سومی‌اش یا دومی‌اش؛ لذا این بحث در رمان آقای اکبری هم خیلی جا ندارد.

سپهر سوم سپهر دینی یا ایمانی است. سپهر دینی یا ایمانی، به تعبیر کیرکه‌گارد، به این معناست: گشودگی به سمت حقیقت ابدی؛ انسان به سمت حقیقت ابدی گشوده باشد. خب، چه می‌شود که فرد وارد این مرحله از زندگی می‌شود، وارد این مرحله از بودن خودش می‌شود؟ وقتی کسی تشخیص می‌دهد هیج بدیلی برایش وجود ندارد برای آن یاس و دل‌زدگی، تنها راه حل آغوش‌گشودن به سمت حقیقت ابدی یا رفتن به سمت ایمان است، رفتن به سمت خدا. در این صورت، فرد وارد این مرحله می‌شود. این فرد با ارادۀ و فردیت خودش معطوف می‌شود به امری نامتناهی، یعنی به امر دینی. حالا من سعی می‌کنم در آن فضای فکری کیرکه‌گارد صحبت کنم، ما در تعبیر خودمان می‌توانیم بگوییم به سمت خداوند. در این مرحله از زندگی، فرد باید همۀ اون اهداف موقتی رو بگذارد کنار. اگر بخواهد هم‌چنان به آن اهداف موقتی پای‌بند باشد، نمی‌تواند وارد این مرحله بشود؛ یعنی ورود به این مرحله معنایش خروج از مرحلۀ مثلاً زیبایی‌شناسی یا اخلاقی است. یعنی آن اگزیستانس باید معطوف به این حقیقت ابدی بشود. یونس برکت به این‌جا می‌رسد که برای عبور از این یأس و ملال باید همۀ این اهداف موقتی را بگذارد کنار. اهدافی مثل سونیا، کار توی روزنامه و خیلی چیزهای دیگر. این‌ها را واقعاً می‌گذارد کنار؛ یعنی به همسرش نمی‌گوید کجا دارد می‌رود، به هیچ کس نمی‌گوید. موبایلش را خاموش می‌کند. می‌رود جایی که بتواند به تنهایی خودش بپردازد. و این‌طور است که وارد سپهر و مرحلۀ دینی می‌شود، یعنی به سمت حقیقت ابدی گشوده می‌شود.


کانال تلگرام شهرستان ادب در کانال شهرستان ادب با ادبیات به روز باشید شهرستان ادب تلگرام

تصاویر پیوست
  • نشست بررسی رمان «برکت» در مدرسۀ اسلامی هنر
  • نشست بررسی رمان «برکت» در مدرسۀ اسلامی هنر
  • نشست بررسی رمان «برکت» در مدرسۀ اسلامی هنر
امتیاز دهید:
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

تازه ها

پر بازدیدترین ها

پر بحث ترین ها