موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu
گفتگو با مصطفي رحماندوست از دوستان و همكلاسي‌هاي محسن پزشكيان

شاعري که درد مردم را مي‎فهميد

04 تیر 1392 10:14 | 0 نظر
Article Rating | امتیاز: 4.25 با 4 رای
شاعري که درد مردم را مي‎فهميد

 
دکتر مصطفي رحماندوست را همگان به شعر کودک و نوجوان ميشناسند؛ او از دوستان و همکلاسيان محسن پزشکيان است و از روزهاي دانشکده ادبيات هنوز خاطراتي را در ذهن دارد.


آقاي رحماندوست، برايمان از آن سال‎‎ها و دانشکده ادبيات دانشگاه تهران بگوييد.
سال 1349 بود که من وارد دانشکده ادبياتِ دانشگاه تهران شدم. آن زمان از هر 30ـ40 نفر که ديپلم مي‎گرفتند، دو سه نفرشان وارد دانشگاه مي‎شدند. به‎ويژه دانشگاه تهران با آن سردر رؤيايي‎اش جزو آرزو‎هاي عجيب و غريب ما‎ها بود. فکر مي‎کرديم وقتي که وارد آن‎جا بشويم، ديگر چه خواهد شد!
سال اولي که دانشگاه قبول شديم، ما را در دانشگاه تهران راه‎ ندادند. يعني در حقيقت کلاس‎‎هاي ما را در دانشگاه تهران تشکيل ندادند. در سه‎راه ژاله، آن روزگار ساختمان قديمي زيبايي بود که در زمان‎‎هاي قديم‎تر دانش‎سراي عالي بود و الان تبديل به موزه شده است. کلاس‎‎هاي سال اول دانشجو‎يان ادبيات دانشگاه تهران در آن‎جا تشکيل مي‎شد. و اين براي ما که فکر مي‎کرديم از آن سردر رؤيايي وارد دانشگاه بشويم چه خواهد شد، خيلي سخت بود. حس مي‎کرديم ما هنوز دبيرستاني هستيم. سال اول عمومي بود و بعدا به رشته‎‎هاي مختلف روان‎شناسي، جامعه‎شناسي، ادبيات، باستان‎شناسي، تاريخ و... تقسيم مي‎شديم. اما همان فضا و محيط سال اولي‎‎‎ها اتفاقات ويژه‎اي را براي ما ايجاد کرد. هم مي‎خواستيم بگوييم ما دانشجوي دانشگاه تهران هستيم... بيخود کرده‎اند کلاس‎‎هاي ما را اين‎جا تشکيل دادند... و هم اين‎که امکانات گسترده دانشگاه تهران در اختيارمان نبود. مثلا ما زمين فوتبال نداشتيم که فوتبال بازي کنيم. اما يکي دو تا سالن زيبا در محيط دانش‎سراي سابق و دانشکده سال‎ اولي ما وجود داشت که آن دو سه تا سالن براي‎مان خيلي جالب بود. از جمله کار‎هايي که در آن سالن‎‎ها انجام مي‎داديم، تشکيل يک‎سري شب‎شعرها، سخنراني‎‎ها و اجراي نمايش‎‎ها بود که هيچ‎گاه از خاطرم نمي‎رود؛ همه‎اش قشنگ بود. مهم‎تر اين‎که حيات بزرگي داشت و همه ما هم‎سن‎ و سال بوديم و در يک‎سري از مسائل مشترک بوديم. در اين حيات بزرگ کپه‎کپه دانشجو‎ها مي‎نشستند، نان و پنير و هندوانه‎اي مي‎خوردند، گپي مي‎زدند و گفت‎وگويي مي‎کردند و اگر شاعر بودند شعرهاي‎شان را براي هم مي‎خواندند. اگر قصه‎نويس بودند قصه‎هاي‎شان را مي‎خواندند. برنامه‎ريزي مي‎کردند براي اين‎که در همان سالن‎‎هايي که گفتم برنامه‎‎هاي ويژه اجرا کنند. من چند نفر از بزرگان ادبيات معاصر و شاعران و نويسندگان روزگار خودم را- که وقتي همدان بودم آرزوي ديدنشان را داشتم، در همان سالن‎‎ها ديدم. آنجا مرکز لغت‎نامه دهخدا هم بود و بعضي از بزرگان ادب فارسي که ديدن آن‎ها آرزوي ما بود به آن‎جا رفت و آمد داشتند.

با محسن پزشکيان در آن‎جا آشنا شديد؟

بله، از جمله دوستاني که در اين گعده‎‎هاي کوچک داخل حياط دانشکده در سال اول مي‎ديديم، محسن پزشکيان بود. او اهل کازرون بود و براي ما شعر مي‎خواند. بعدها فهميديم که شاعر است. من هم شعر مي‎خواندم. سه چهار نفر ديگر هم بودند که بعدا، -در اواخر سال- جزو کساني بودند که به‎عنوان شاعر آن دانشکده شناخته شده بودند. محسن پزشکيان هم يکي از آن‎ها بود. محسن پزشکيان خيلي قشنگ شعر مي‎گفت. البته نسبت به روزگار خودش دارم حرف مي‎زنم. امروز نبايد بگوييم اين مجموعه‎اي که از محسن چاپ شده اين‎جوري يا آن‎جوري است. ما بايد نسبت به روزگارمان حرف بزنيم. در آن روزگار جنگ، شعر نو و شعر کلاسيک خيلي زياد بود و مثلا بعضي از استادان ما اگر کسي شاعر کلاسيک نبود و شعر نو مي‎گفت، حتي نيمايي، نه سپيد، حسابش را مي‎رسيدند. محسن از آن‎هايي بود که هم کلاسيک مي‎گفت و هم نيمايي. من هم از آن‎هايي بودم که هم شعر کلاسيک مي‎گفتم و هم نيمايي. اما نکته اصلي‎اش اين بود که من به محسن حسودي‎ام مي‎شد. محسن خيلي قشنگ‎تر شعر مي‎گفت. از شعر‎هاي من قشنگ‎تر شعر مي‎گفت و خيلي خوب درد را مي‎فهميد. آن دردي را که مي‎خواست بگويد، شعار نمي‎داد. آن روزگار، روزگارِ چپي‎‎ها هم بود. مذهبي‎‎ها و چپي‎‎ها نيرو‎هاي مبارز بودند. اين دو گرچه در ظاهر با هم همکاري مي‎کردند، ولي عملا همديگر را نفي مي‎کردند.

http://www.shahrestanadab.com/Portals/0/Images/Content-Images/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%8A%201.jpg

سمت راست ستون خيمه محسن پزشكيان و سمت چپ محمد تمدن و مصطفي رحماندوست

در آن ايام گرايش مرحوم پزشکيان بيشتر به کدام طرف متمايل بود؟

من نفهميدم که محسن در آن روزگار همراه با کدام گروه حرکت مي‎کند. آن‎قدري حرف نزديم که اين موضوع برايم باز شود. اما شعرهايش را که مي‎خواند، درد داشت. بيشتر درد‎هاي اجتماعي را مي‎گفت. اين دردي هم که مي‎گفت، دردي که بوي سياست و کمونيسم بدهد نبود. دردي بود که بوي انسان‎دوستي مي‎داد. در آن روزگار در سيستان و بلوچستان يک خشکسالي عجيب و غريبي رخ داده بود. تا آن‎جا که به‎خاطر دارم، مي‎گفتند گوسفند‎ها را مي‎فروشند دانه‎اي 5 تومان. يک عده‎اي از بچه‎‎ها رفته بودند سيستان و بلوچستان تا ببينند چه کمکي مي‎توانند به مردم آن‎جا بکنند. از روي عواطف دوران دانشجويي... من هم رفتم، اما من با آن گروهي که محسن‎اينا رفته بودند، نرفتم. مدتي طول کشيد بعد از اين‎که برگشتيم، يادم نيست شب شعري در اين‎باره تشکيل داديم يا در همان گعده‎‎هاي کوچک داخل حياط نشسته بوديم که محسن يک شعري خواند.
باز هم امسال لفظ باران را زبان خشکيد و گوش آسمان نشنيد
باز هم امسال استخوان گرده اسب عموهايم از قوس کفل...
اين‎جا من که ديدم، محسن چه تصاوير قشنگي در شعرش به‎کار‎گرفته خيلي خوشحال شدم و خيلي خوشم آمد. از آن به بعد بود که ما با آقا محسن بيشتر دوست شديم. واقعا شعرهايش براي روزگار ما خيلي قشنگ بود.

گويا غير از شعر تئاتر هم کار مي‎کرد. درست است؟
بله، محسن بعدها در تئاتر بازي ‎کرد. بنده هم در يک جاي ديگر کارگرداني تئاتر داشتم. محسن جزو گروه‎‎هاي دانشکده بود. ما سعي مي‎کرديم کار‎هاي تئاتري را خارج از دانشکده انجام دهيم. يک‎سري تبادل نظر و تبادل فکر داشتيم. مخصوصا من خيلي دوست داشتم شعر‎هاي محسن را بشنوم. يواش‎يواش رابطه‎مان طوري شد که تنهايي روي سکو‎هاي دانشکده مي‎نشستيم و او شعرهايش را براي من مي‎خواند، اما من شعرهايم را براي او نمي‎خواندم. چون من يواش‎يواش داشتم دچار اين ترديد و دغدغه مي‎شدم که آيا همين شعر سياسي ـ اجتماعي روزگار خودم را ادامه دهم يا وارد حيطه ادبيات کودکان شوم. جدايي‎‎هايي که پس از دستگيري محسن توسط ساواک پديد ‎آمد، ‎مقدار زيادي بين‎مان فاصله انداخت. اما کمابيش مي‎دانستيم که کي چه‎کار مي‎کند. من ديگر محسن را گم کردم. بعد از اين‎که فارغ‎التحصيل شديم، يا اون زندان بود من فارغ‎التحصيل شدم، يا من زندان بودم او فارغ‎التحصيل شد. روز‎هاي آخر فارغ‎التحصيلي همديگر را نديديم. تا اين‎که خبردار شدم در کازرون آدم بسيار انقلابي و فعالي شده و مردم را به طرف خيابان‎‎ها حرکت مي‎دهد تا در جريان انقلاب کاري کرده باشد. بعد هم شنيدم که عده‎اي از معلم‎‎ها را برداشته به ديدن امام برود که در راه تصادف کرده و آن اتفاق برايش افتاده.
محسن هميشه در هاله‎اي از رؤيا و ابهام و خيالي دوست‎داشتني براي من قرار داشت.

آن شعر معروف‎شان را که درباره مرگ خودشان گفته‎اند خوانده‎ايد؟
بله. من بعد از اين‎که کتاب مجموعه آثار ايشان چاپ شد، همه را خواندم. حتي اين شعري را که آن روزگار براي من خواند و يادم نيست که در شب شعر بود يا جايي ديگر، پيدا کردم و خواندم. گويي در اين شعر به يک مرگ‎باوري رسيده است. مرگ خودش را در آن پيش‎بيني کرده است. اين شعر را قبلا نخوانده بودم.

در اين شعر سويه‎‎هاي مذهبي کاملا نمود دارد. به دين و نشانه‎‎هاي ديني اشاره‎‎هاي صريحي شده است. گويي درون مرحوم پزشکيان دچار تغيير و تحول شده است. به نوعي شعري اعتراف‎گونه است. آيا اين تغيير و تحول را شما نيز تأييد مي‎کنيد؟ اگر آري به نظرتان شروعش در چه زماني بود؟
آن روزگاري که من و محسن و دوستان ديگر درس مي‎خوانديم و در دانشکده ادبيات بوديم، متأسفانه اگر کسي مذهبي بود نمي‎توانست خودش را معرفي کند که من مذهبي هستم. البته يک قشر مذهبي بودند که خيلي به احکام مي‎پرداختند، با دانشکده‎ هم کاري نداشتند، با مردم هم کاري نداشتند، با اين‎که وضع تفکر در جامعه دانشگاهي هم چگونه است کاري نداشتند. مي‎آمدند سرشان را مي‎انداختند پايين کلاسشان را مي‎رفتند بعد مي‎رفتند مسجد دانشگاه، نمازشان را مي‎خواندند و برمي‎گشتند. در هيچ فعاليتي شرکت نداشتند. در انجمن اسلامي هم شرکت نمي‎کردند. کتابخانه اسلامي هم راه نينداخته بودند و خيلي چيزهاي ديگر که نمي‎گويم.
اما ما‎ها که مي‎خواستيم فعال باشيم، ‎ مشکل داشتيم. مثلا يک کتابخانه دانشجويي انجمن اسلامي راه انداختيم. چقدر ترفند چيديم که خودمان رو نباشيم. عده ديگري را بياوريم، ‎ آن‎ها کار کنند، ما از پشت حمايت کنيم. آخرش ديديم که برخي‎ از آن‎ها که ازشان حمايت مي‎کرديم و گذاشته بوديم جلو که کار کنند، ساواکي از ‎آب‎ درآمدند! اسم همه ما و فعاليت‎هايمان را هم داده بودند، همه‎مان را گرفتند. مي‎خواهم بگويم فضا اين‎گونه نبود که اگر کسي مذهبي بود، بيايد بگويد من مذهبي هستم! يا اگر کسي کمونيست بود، بيايد بگويد من کمونيستم! خيلي طول مي‎کشيد تا از رفتار و حرکات افراد بفهميم که کي چگونه است و چه‎کار مي‎کند. مثلا بخش زيادي از سياسي‎‎ها که نه چپ و فدايي بودند و نه مجاهد و حتي زندان هم رفته بودند، خيلي مورد سؤال قرار مي‎گرفتند که تو اگر اين نيستي، آن هم نيستي، پس چي هستي؟ يکي از سؤال‎‎هايي که از ما در زندان، هم‎بندي‎‎ها و... مي‎پرسيدند، اين بود که اين نيستي، ‎ آن نيستي، پس چي هستي؟

يعني هيچ‎گاه در اين‎باره با همديگر صحبت نمي‎کرديد و از افکار و آراي هم مطلع نمي‎شديد؟
فضا نبود که ما بخواهيم از هم بپرسيم. اگر زيادي مي‎پرسيديم متهم مي‎شديم که اين براي کجا دارد سؤال و جواب‎هايش را جمع مي‎کند. اين بود که وقتي کنار هم جمع مي‎شديم، سينما مي‎رفتيم، قهوه‎خانه مي‎رفتيم، شعرهايمان را مي‎خوانديم و… من بايد خيلي زرنگ به خرج مي‎دادم تا از شعر يک نفر بفهمم او چه دارد مي‎گويد، يا او بفهمد من چه مي‎گويم. در چنين شرايطي واقعا نمي‎دانم محسن چه وضعي داشت. آيا در آن روزگار مقدمات تغيير در او ايجاد شده بود، يا تغيير کرده بود يا اصلا در جهت تغيير بود؟ این شعرش را هم خواندم دیدم که، آره، همین‌طور است. آدمی فراز و فرود دارد. ما در روزگاری زندگی می‌کردیم که خواه‌ناخواه همه از دروازه‌های فکری متعدد می‌رفتند تو و می‌آمدند بیرون. بعضی گیر می‌کردند و بعضی خارج می‌شدند. باید خودمان به آزمون و خطا می‌پرداختیم تا به حقیقت برسیم. به‌همین‌دلیل در هیچ‌کداممان مسلم نبود که در یک جا و یک موضع ثابت بایستیم. در‌این‌باره هم حرف نمی‌زدیم. یادم نمی‌رود، یک دانشجویی بود که وضع عربی‌اش بد بود، من عربی‌ام خوب بود، می‌آمد در اتاق من در کوی دانشگاه عربی می‌خواندیم و از من یاد می‌گرفت. چای برایش درست می‌کردم، غذا برایش درست می‌کردم. این می‌خورد و می‌رفت. یک بار که من را گرفتند، دیدم که این چپ بوده و هنگام دستگیری‌اش اولین کسی را که لو داده و مثلاً گفته در خانه‌اش چه دیده، من بودم. بعد که آمدیم بیرون و رفتم سراغش، گفت استراتژی همین است دیگر! آنجا اگر سه چهار نفر را لو می‌دادی، دیگر با تو کاری نداشتند. من هم چند نفر را در لیستم داشتم که لو بدهم، تو هم جزو آنها بودی. خیلی راحت! این بود که حرف نمی‌زدیم. سعی می‌کردیم حرف نزنیم...


گفتگو از حسن حبيب‌زاده

دیگر مطالب پرونده:

مقدمۀ پرونده‌ای برای مرحوم محسن پزشکیان

مروري اجمالي بر زندگي کوتاه محسن پزشکيان 

یادداشت شفاهی یوسفعلی میرشکاک دربارۀ مرحوم محسن پزشکیان 

ميزگرد نقد و بررسي مجموعه ‎شعر شش دفتر محسن پزشکيان در شهر كتاب 

گفت‎وگو با مليحه کشاورز همسر محسن پزشکيان

یادداشت علی داودی به ياد شاعري که در جاده از ياد رفت 

خاطرۀ محمدعلی اینانلو از محسن پزشکیان

گفتگو با مصطفي رحماندوست از دوستان و همكلاسي‌هاي محسن پزشكيان 

انتشار طرح‌هایی از محسن پزشکیان برای اولین‌بار

قلم‎مويه‎اي از محمد تمدن در سوگ محسن پزشکيان

خاطره‌خوانی فرامرز طالبی از روزهای صحنه و نمایش محسن پزشکیان

غزلی از مرحوم نصرالله مردانی، تقدیم به مرحوم محسن پزشکیان 

محسن پزشکيان به روايت دوست و هم‎کلاسي‎‎‌اش محمدعلی شاکری یکتا

یادداشت شفاهی دکتر محمدرضا ترکی دربارۀ محسن پزشکیان

مقدمۀ سیدعلی میرافضلی بر کتاب «شش دفتر» 

مقدمۀ عمادالدین شیخ­الحکمایی بر کتاب «شش دفتر» 

شعری از محدعلی شاکری یکتا، به یاد محسن پزشکیان و نازنینش

اهدای جایزه «صبح بنارس» به همسر مرحوم پزشکیان 

 


کانال بله شهرستان ادب
کانال تلگرام شهرستان ادب در کانال شهرستان ادب با ادبیات به روز باشید شهرستان ادب تلگرام

تصاویر پیوست
  • شاعري که درد مردم را مي‎فهميد
  • شاعري که درد مردم را مي‎فهميد
امتیاز دهید:
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

تازه ها

 

تمو‌ّج نگاه | شعری از زنده‌یاد استاد خلیل عمرانی
در سال‌روز درگذشت این معلم مهربان شعر

تمو‌ّج نگاه | شعری از زنده‌یاد استاد خلیل عمرانی

تبریک شهرستان ادب به آقایان محمدرضا شرفی‌خبوشان و سیدمیثم موسویان
در پی درخشیدن مؤلفان شهرستان ادب در یازدهمین دورۀ جایزۀ جلال آل احمد

تبریک شهرستان ادب به آقایان محمدرضا شرفی‌خبوشان و سیدمیثم موسویان

تبریک موسسه شهرستان ادب به سیداحمد مدقق
در پی درخشیدن مؤلفان شهرستان ادب در یازدهمین دورۀ جایزۀ جلال آل احمد

تبریک موسسه شهرستان ادب به سیداحمد مدقق

زندگی‌ زیباست گاهی | شعری از مهدی عابدی
از کتاب تازه منتشر شده‌ی «مواجهه»

زندگی‌ زیباست گاهی | شعری از مهدی عابدی

بیشتر

پر بازدیدترین ها

پر بحث ترین ها