موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu
خاطرۀ محمدعلی اینانلو از محسن پزشکیان

قانون لوبیا

04 تیر 1392 20:25 | 2 نظر
Article Rating | امتیاز: 4.5 با 12 رای
قانون لوبیا


محسن که آمد هيچ‎کدام او را نمي‎شناختيم، دليلي هم نداشت که بشناسيم آخر ما مرکز دنيا بوديم، تافته جدا بافته، نيازي نداشتيم که ديگران را بشناسيم، آن‎‎ها مجبور به شناختن ما بودند، فرمانده‎‎هاي بي‎چون و چرا و مالک‎الرقاب دانشکده بوديم، هر کاري که دلمان مي‎خواست مي‎کرديم، صبح تا شب بساط واليبال تيغي‎مان جلوي دانشکده بر پا بود، باران که مي‎آمد ما هم مي‎آمديم توي راهروي اصلي دانشکده فوتبال گل‎کوچيک مي‎زديم؛ آن‎هم با سر و صداي زياد، هيچ‎کس حريف‎مان نبود، به حرف هيچ‎کس گوش نمي‎کرديم، فقط آقاي نيکخو که مي‎آمد فرار مي‎کرديم، از آقاي نيکخو حساب مي‎برديم، سرپرست ورزشي‎مان بود، دست‎مان زير سنگش بود، هر تيم ورزشي که تشکيل مي‎داديم، بايد آقاي نيکخو موافقت مي‎کرد، حواله کفش و گرمکن مي‎داد که مي‎رفتيم از محلاتي دم امجديه مي‎گرفتيم، چيزي کسر مي‎کرد خودش برمي‎داشت و ما همان گرمکن‎‎هاي پارسال را تن‎مان مي‎کرديم، برف که مي‎آمد قيامت مي‎شد، برف‎بازي را شروع مي‎کرديم، به دانشکده هنر‎ها حمله مي‎کرديم، هنر‎هاي خوش‎ذوق بودند. گلوله برف‎هاي‎شان را رنگي مي‎کردند. اما ما وحشيانه حمله مي‎کرديم، از هنرهايي‎‎ها گروگان مي‎گرفتيم. بعد ناهار مجاني مي‎گرفتيم آزادشان مي‎کرديم، از سال اولي‎‎ها حق‎الورود مي‎گرفتيم، در ترياي دانشکده ساندويج مجاني مي‎خورديم خلاصه زمين و زمان را بنده نبوديم و دنيا روي شاخ ما مي‎چرخيد. بنابراين حق داشتيم که محسن را نشناسيم. آخر ما ورزشي‎‎هاي دانشکده بوديم، تافته جدا بافته و گل سر سبد دانشکده، شب‎‎ها که از شبگردي مي‎آمديم در کوي دانشگاه جمع مي‎شديم، يک اتاق در ساختمان اصفهان داشتيم که اصلا نمي‎دانستيم به اسم کيست؟ مثل اين‎که به اسم حسن رضواني بود. اما ما شب‎‎ها پانزده بيست نفر در آن جمع مي‎شديم، جا براي نشستن نبود، شام را در ايوانک جلوي اتاق که خيلي با صفا بود مي‎خورديم، با خنده و شوخي و سر و صداي زياد، اکثر شب‎‎ها کنسرو لوبيا باز مي‎کرديم. محسن که آمد هيچ‎کدام او را نمي‎شناختيم، با يکي از بچه‎‎ها آمده بود، مظلوم و ساکت و چند کتاب زير بغل، بچه‎‎ها قانون لوبيا را براي تازه وارد‎ها شرح مي‎دادند، اگر نان بولکي داشتيم هيچ‎کس حق نداشت نانش را بيشتر از سه ثانيه در آب لوبيا نگه دارد و اگر نان لواش داشتيم، هيچ‎کس حق نداشت لقمه‎اش را قايقي بکند، لوبيا‎ها حساب و کتاب داشتند، بعضي از بچه‎‎ها سر به سر تازه وارد گذاشتند و او محجوبانه فقط نگاه‎شان کرد و لبخند زد، رهايش کرديم، مطابق معمول بحث اصلي بحث ورزش بود، آبي و قرمز‎ها سر به سر هم مي‎گذاشتند، تازه سبز‎ها هم بودند، طرفدار‎هاي پاس که مال شهرباني بود و ما با آن ميانه خوبي نداشتيم، از صرافت تازه وارد افتاديم، دير وقت شب شد بحث‎‎ها فروکش کرد، خميازه‎‎ها شروع شد، مثل هر شب هر کس هر کجا که گير ‎آورد دراز شد، از روي دو تا تختي که داشتيم تا کف اتاق تا ايوانک و روي چمن، من طبق معمول کيسه خوابم را روي چمن پهن کردم، يواش يواش به چرت رفتم، چشم‎هايم سنگين شده بود، همه ساکت بودند، زمزمه‎اي نرم مرا به خواب مي‎برد، خسته بودم، سعي کردم بخوابم اما برعکس بيدارتر شدم، نيم‎خيز شدم، آن سوتر چند نفر را ديدم که زير نور چراغ مهتابي دور هم نشسته‎اند، شب‎پره‎‎ها دور سرشان چرخ مي‎زدند، محمد شاکري رو به من نشسته بود و با دقت گوش مي‎داد، مي‎دانستيم که شاعر است، اما نمي‎دانستيم که شاعر چه جور چيزي است! زمزمه آرام ادامه داشت، دلنشين و ژرف، خارج از دنياي شلوغ ما: 
 در انتهاي يک شب ديوانه 
 در انتهاي يک شب بي‎بازگشت 
 يک شب بن بست
 يک شب که خون شيطان 
خوابم پريد، از کيسه خواب درآمدم، آرام کمي دورتر از آن‎‎ها نشستم، جوان تازه وارد که اعتنايش نکرده بوديم داشت شعر مي‎خواند، صدايي آرام و دلنشين داشت: 
 يک شب که خون شيطان 
 در پيچ و تاب هر رگ يک مرد مي‎دويد 
 من 
 به زيستن 
 محکوم گشتم 
بيژن که آرام پيشم نشست، پرسيد: چيکار مي‎کنه؟ آرام گفتم: داره شعر مي‎خونه تو نمي‎فهمي، بيژن وزنه‎بردار بود، حسين نجاتي کشتي‎گير هم آمد نشست، يزدان هم، همه آرام و ساکت و محسن ادامه مي‎داد:
 شب بود؟ 
 روز بود؟ 
 نمي‎دانم 
 آن لحظه‎اي که فاجعه رخ داد 
 آن‎قدر مي‎دانم 
 که باد‎هاي عاصي پاييز 
 آن سوي شيشه همهمه مي‎کردند 
‎اي خاک 
 آن لحظه که من به تو پيوستم 
 رسواترين دقايق عالم بود 
 شب بود؟ 
 روز بود؟ 
 نمي‎دانم 
اما روز شد، سپيده که زد همه بچه‎‎هاي شلوغ دانشکده که آسمان و زمين از صداي‎شان مي‎لرزيد، ساکت تا صبح پاي شعرخواني محسن نشسته بودند، محسن دنياي تازه‎اي را به روي‎شان گشوده بود، کتاب «شش دفتر»ش که به دستم رسيد دانستم که دلم براي محسن تنگ شده و مطمئنم که برايش قانون لوبيا را اجرا نخواهم کرد ...

محمدعلي اينانلو

دیگر مطالب پرونده:

مقدمۀ پرونده‌ای برای مرحوم محسن پزشکیان

مروري اجمالي بر زندگي کوتاه محسن پزشکيان 

یادداشت شفاهی یوسفعلی میرشکاک دربارۀ مرحوم محسن پزشکیان 

ميزگرد نقد و بررسي مجموعه ‎شعر شش دفتر محسن پزشکيان در شهر كتاب 

گفت‎وگو با مليحه کشاورز همسر محسن پزشکيان

یادداشت علی داودی به ياد شاعري که در جاده از ياد رفت 

خاطرۀ محمدعلی اینانلو از محسن پزشکیان

گفتگو با مصطفي رحماندوست از دوستان و همكلاسي‌هاي محسن پزشكيان 

انتشار طرح‌هایی از محسن پزشکیان برای اولین‌بار

قلم‎مويه‎اي از محمد تمدن در سوگ محسن پزشکيان

خاطره‌خوانی فرامرز طالبی از روزهای صحنه و نمایش محسن پزشکیان

غزلی از مرحوم نصرالله مردانی، تقدیم به مرحوم محسن پزشکیان 

محسن پزشکيان به روايت دوست و هم‎کلاسي‎‎‌اش محمدعلی شاکری یکتا

یادداشت شفاهی دکتر محمدرضا ترکی دربارۀ محسن پزشکیان

مقدمۀ سیدعلی میرافضلی بر کتاب «شش دفتر» 

مقدمۀ عمادالدین شیخ­الحکمایی بر کتاب «شش دفتر» 

شعری از محدعلی شاکری یکتا، به یاد محسن پزشکیان و نازنینش

اهدای جایزه «صبح بنارس» به همسر مرحوم پزشکیان 

 

کانال بله شهرستان ادب
کانال تلگرام شهرستان ادب در کانال شهرستان ادب با ادبیات به روز باشید شهرستان ادب تلگرام

تصاویر پیوست
  • قانون لوبیا
امتیاز دهید:
نظرات

بختیاری
یکشنبه, 13 دی,1394 | 01:30 ب.ظ
خدا بیامرزد ایشان را... روحشان شاد.

آزاده سالمی
یکشنبه, 13 دی,1394 | 11:49 ق.ظ
روحش شاد و یادش گرامی
فقدان این عزیز گرانمایه و زحمتکش و به معنای واقعی کلمه هنرمند ، فقدان بزرگی است

نام

ایمیل

وب سایت

تازه ها

 

کیست او | شعری از سیدمحمدمهدی شفیعی
به مناسبت شهادت امام حسن مجتبی علیه‌السلام

کیست او | شعری از سیدمحمدمهدی شفیعی

آخرین آیینه‌ها | شعری از کتاب «تا همین غزل»
سروده‌ی غلامعلی مهدی‌خانی

آخرین آیینه‌ها | شعری از کتاب «تا همین غزل»

حمیدرضا شاه‌آبادی: «داستان می‌تواند تاریخ را روایت کند»
مصاحبه‌ی ویژه‌ی محمدقائم خانی و حسین سامانی با حمیدرضا شاه‌آبادی در پرونده‌پرتره‌ی «حمیدرضا شاه‌آبادی»

حمیدرضا شاه‌آبادی: «داستان می‌تواند تاریخ را روایت کند»

بیشتر

پر بازدیدترین ها

پر بحث ترین ها