این صفحه به روز می‌شود...

تازه‌ترین شعرها در همراهی با مردم کرمانشاه

23 آبان 1396 16:24 | 0 نظر
Article Rating | امتیاز: 4.6 با 10 رای
تازه‌ترین شعرها در همراهی با مردم کرمانشاه

شهرستان ادب: پس از انتشار فراخوان شهرستان ادب برای هم‌راهی و هم‌دردی اهالی ادبیات با مردم عزیز و داغدیده کرمانشاه و دیگر مناطق زلزله‌زده در مرز ایران و عراق، گروهی از شاعران سروده‌های خود را برای انتشار در سایت شهرستان ادب ارسال کردند. شعرهایی که در ادامه می‌بینید نخستین بخش از سروده‌های شاعران در همراهی با زلزله‌زدگان عزیز هستند. طبیعتا این صفحه با شعرهای جدید به روز خواهد شد.


محمدرضاشرفی خبوشان:
دیوار ریخته، چگونه بلند شود؟
یک شهر، حتّی بلند نشد
من چقدر شبیه گریههای کودکانش هستم
کودکانی که گوشه روسری مادرشان را
کشیدند و بیرون نیامد
دیوار ریخته، چگونه بلند شود
وقتی از برخاستنش شرمنده است...؟



سید عبدالله حسینی:
شیرین شهر مانده ست در قصر زیر آوار
از کوه عشق کندن، فرهاد، دست بردار

یک شهر زخم‌ خورده، شیرین شهر مُرده
هرگز نبود این شهر، این زخم را سزاوار

دیشب شب عروسی، امروز روز ماتم
رخت سپید بر تن، امّا همه عزادار...

جشن تولدِ شهر خوردند شادمان زهر
ای چرخ این چه رسم ست؟ ای چرخ این چه رفتار...؟

کو کودکی که نوشد شیری کنار مادر؟
کو مادری که گرید بر حال کودکش زار؟!

مادر پناه کودک، او در بغل عروسک
هر دو اسیر خاکند در یک قفس گرفتار

تو زیر خاک ‌پنهان، من روی خاک گریان
دست فلک کشیده بین من و تو دیوار...

خورشید سرزد امّا بر تلّ خاک و آهن
چیزی بهجا نماندهست زان باغهای پُر بار

خورشید سرزد امّا بر یک خرابآباد
 دستی نکرد کس را از خوابِ مرگ بیدار

بر بالشی از آجر، بر بستری از آهن
زیر لحافی از گل خوابیدهاست معمار

امشب هوا چه سرد ست! دلها اسیر درد ست
با شهر ما چه کردهست این چرخِ مردمآزار...

آواز یک قناری، از زیر خاک جاری
یعنی هنوز شهر ست از شورِ عشق سرشار

ای شهرِ پارهپاره میسازمت دوباره
مثل غزل به گریه، مثل ترانه با تار...



حسن زرنقی:

به هر دلی دردی شکفته می‎بینی 
شکسته دلها را چه داغ سنگینی...

نشسته شیرینی به سوگ فرهادی
نشسته فرهادی به سوگ شیرینی

نه مانده فرزندی، نه دل، نه دلبندی
به داغ مادرها نمانده تسکینی

 نه خانه‎ای بر پا نه کوچه‎ای پیدا
چه شهر دلگیری، چه شهر غمگینی
 
رسیده گویا موسم گلاب اینجا
می‎اید از هر سو شمیم نسرینی

گرفته هر کودک به دور از مادر
به خاک و خون بستر، به خشت بالینی

شکفته خواهد شد چو داغ بر دل‎ها
گلی که پرپر شد به دست گلچینی


میلاد عرفان‌پور:

ماه بر شبگریه‌‌های دشت می‌تابید
آن پریده رنگ، آن حیرانی کامل
دیدمش با شانه‌هایی خسته و ویران
ایستاده مرد کُرد چارشانه
بر مزار خانه‌هایی کاهگل
با سلامی گفتمش آیا کسی
آیا عزیزی از شما مانده ست در آوار؟
گفت و با خونابه‌ی دل گفت:
آری مانده؛ آری رفت از این آبادیِ ویران، دو تن، تنها
گفتمش آیا
بود از اهل و عیالت نیز؟
گفت و با خونابه ی دل گفت:
هر دو نورچشم‌های من
پسرهای خودم بودند
جای بازی در تمام کودکی
در تمام دشت‌های سرپل و گیلان غرب و قصر
با من همقدم بودند
گرم چوپانی
اینچنین با آخرین مشق شب خود تا سحر رفتند
آن پسرهای دبستانی


محمد مهدى عبدالهى:

نشست زلزله‎اى سخت در نگاه زمين
گرفت جان فلك را طنين آه زمين

به قلب داغ بيابان، تكان‎تكان افتاد
نشست سايه‎ی ماتم به جايگاه ِزمين

شكست آينه‎ها ناگهان به بُغض و گسست
چه بود لحظه آخر، مگر گناه زمين؟

بناى خاطره‎ها ريخت اشك شيرين را
كه بيستون شده اينبار، جانپناه زمين

زمين به لرزه در آمد، زمان به سوگ نشست
زمان كوچ سرآمد به نيمه‎راه زمين

هجوم اينهمه آوار و جانفشانى عشق!
شكست بُغض نهفته ميان آهِ زمين

كنون كه نوبت فرهاد و قصر شيرين ست
چه امتحان عجيبى ست در نگاه زمين

طنين سرخِ محرّم دوباره در راه ست
بخوان دعاى فرج را به خيمه‎گاه زمين...


رضا اسماعیلی:

حیّ علی الحیات

زمین میلرزد
تو امّا، نه
استادهای چون کوه
نَستوه
دست زمین را میگیری و
«یا علی» میگویی
زمین به مدار آرامش بر میگردد
و مردگان
به آوای اذانت جان میگیرند:
« حیّ علی الحیات...»


داود کوچکی:

ایندفعه صدای بیستون شاد نبود 
این حال و هوای شهر آباد نبود 
با تیشه به جان «قصر شیرین» افتاد 
دستی که شبیه دست فرهاد نبود... 

 
محمّد امین فردوسی :

در کشور عشق، بیقرارم امشب 
ماتم زدهام خواب ندارم امشب 
مبهوت غم غربت کرمانشاهم 
در سوگ کدام غم ببارم امشب...؟



جیران قربانی :

امروز به داغ تو نشسته همه دنیا
انگار که با آتش جانت شده هم‎پا

لرزید غزل پشت غزل تا که بلا خواند
دردانه‎ی مادر نفس فاجعه‎ها را

هر لحظه از آغوش تن خاطره، غم چید
چشمان تو آوار شد از درد تماشا

اشکی که فرو ریخته بر شانهی این خاک
از زخم دلش رفته به پابوسی دریا

سرد ست هوای نفس خاک من اینبار
سنگینی بغض غمِ مادر شده پیدا...

پاییز من آنجاست که افسوس بشیند
روی تن این فاصله‎ها یکّه و تنها!



سید محمّد صادق آتشی :

همنشین قامت آیینه ی جان، آه شد
دل همین که با خبر از این غم جانکاه شد

در میان برگریز فصلِ بی‎رحم خزان
ناگهان گویی زمین با آسمان همراه شد

ریخت دل در سینه‎اش، آوار شد غم بر سرش
هرکه از این ماجرای دلخراش آگاه شد

لرزه بر اندام شهر افتاد و جانها در هراس
خانه‎ها در طَرفه‎العینی چو قربانگاه شد

آنچه در روز مبادا هم نباید میشد آه
آن شب پاییز با دست قضا ناگاه شد

خواب شیرین بُرد طاقت از دل فرهادها
خانه‎های بیستون کابوس کرمانشاه شد

شرح این داغ گران را مثنوی بایست آه
دود شد آن آرزوها، این غزل کوتاه شد

از سر مردم دوباره سرپناه افتاده‎است
در تمام شهر آشوبی به راه افتاده‎است

خاطر سرو و صنوبرها پریشان گشته‎است
خاطرات کوچهها با خاک یکسان گشته-است

مرزهامان شاید از سرما به خود لرزیده‎اند
یا گسل‎های زمین کابوس شومی دیده‎اند

هرچه بوده، حاصلش ویرانی جانها شده
دست آفت اینچنین ارزانیِ جانها شده

سایه ی هم‌میهنان را از سر ما کم نمود
آخر ماه صفر را غرق در ماتم نمود

تیره پیش چشمهاشان کلّ عالَم میشود
زیر بار غصّه دارد پشتشان خم میشود

بعدها تاریخ میگوید که با ایران چه کرد..
مینویسد مو به مو و آجر آجر آنچه کرد..

اشکهای مادرانه بغضهای مَرد کُرد
دیدن این صحنههای تلخ، تاب از دیده بُرد

شاخه باشی زیر پایت برگدیدن سهل نیست
مُردن آسان ست اما مرگدیدن سهل نیست

اشکها از دیده‎ها جاریست غم داریم ما
خسته‎جان و دلشکسته زیر آواریم ما

قصّه‎ای تلخ ست این داغِ رسیده بر وطن
جوششی افتاده اما در دل هر مرد و زن

از گذشته نیز ما را متّحدتر ساخته
این خرابیها که دل را یاد جنگ انداخته

مرزبانِ این وطن بودید عمری، آفرین...
شیرمرد و شیرزن بودید عمری، آفرین...

داستان تیشه‎ی فرهاد را بشنیده‎ایم
سال‎ها در تلخ و شیرین صبرتان را دیدهایم

با شماییم ای مسلمانان! نباشد بیمتان
خونِ در رگهایمان هم میشود تقدیمتان

کُرد و لر، تُرک و عرب با هم برادر ماندهایم
زیر این پرچم همه عقد اخوّت خواندهایم

غم مخور ای هموطن! ما گرم و محکم با توییم
نیستی تنها که در این قصّه، ما هم با توییم

هرچه دارم با خودم از بیش و کم آورده‎ام
شاعرم من آنچه دارم بر قَلم آورده‎ام

بر سر این خاک دیگر سایه‎ی ماتم مباد
اینچنین داغی برای مردم عالَم مباد

ای شکوه آسمانی! روی پای خود بمان
ای برادر صبر میخواهی اگر، قرآن بخوان

هر قضا را ای مسلمان حکمتی پنهانی است
بعد از این شامِ بلایت صبحِ آبادانی است

سوره «والفجر» برخوان، زنده کن در خود امید
دل به غم مسپار! آری میرسد صبح سپید...


محمدشکری فرد:

آسمان را به روی تلی خاک، در عزایت نشانده ای، کاکا!
باز هم مثل سال های جنگ، ریشه در خون دوانده ای، کاکا!

داغ سنگین تو به ما بخشید، حسرت روزهای شیرین را
که میان خرابه ها اکنون، دردها پرورانده ای، کاکا!


ترک یا فارس یا عرب یا لر، همه ی ما برادران توایم
و تو نام یکایک ما را، «کاک فرهاد» خوانده ای، کاکا!

تیشه در دست، کوهکن هایت، با چه شوقی به یاری آمده اند
بیستون بر سرت خراب شده، زیر آوار مانده ای، کاکا!

گرچه از حال خود پریشانی، گرچه در تنگنای حادثه ای
باز هم پیش روی مهمان ها، سفره ها گسترانده ای، کاکا!


سیده نرگس میرفیضی:

بازم زمین دچار رقص مرگه
می‌خواد منُ دور کنه از امیدت
خواب دیده بودم همه جا سیاهه
دلم خوشه به سایه‌ی سپیدت

رو پشت‌بوم خسته‌ی شهرمون
باز یه خروس بی‌محل نشسته
قرصه دلم به بودنت، با این که
خونه‌ی ما روی گسل نشسته

همین که روی قله‌ی حادثه
یادم بیاد کنارمی می‌ارزه
ما بیدی نیستیم که با باد و طوفان
حتی یه لحظه ریشه‌مون بلرزه

هر دفه غم، توی رگام دویده
هموطنام دوباره غصه خوردن
هر دفه سرما تنمُ گرفته
همسایه‌ها برام پتو آوردن

هر جا باشم با گریه‌هام، می‌لرزن
هر جا باشم با شادیام می‌خندن
با رنگای مُسکّنِ رو پرچم
زخمای روح و جسممُ می‌بندن

فرقی نداره شرق و غرب نقشه
که مهره‌‌ی سفیدی یا سیاهی
کاشکی که دست تشنه‌ی سیاست
از توی حوض خون، نگیره ماهی

همین که روی قله‌ی حادثه
یادم بیاد کنارمی می‌ارزه
ما بیدی نیستیم که با باد و طوفان
حتی یه لحظه ریشه‌مون بلرزه...

فاطمه عارف‌نژاد:

پیش چشمان خودم ویران شده کاشانه ام
شعله شعله آه بیرون میزند از خانه ام

یک زمستان ناله و تنهایی و غم پیش روست
نیمه ی فصل خزان بر باد رفته لانه ام

چیست تکلیف من ای دنیا در این آوارگی؟
از می سرخ بلا لبریز شد پیمانه ام

نیمه جان و خسته و دلواپس و دیوانه وار
در به در دنبال گنجی بين یک ویرانه ام

فاصله دارد به قدر فرق مرگ و زندگی
دست من با دست های کودک دردانه ام

شمع گشتم، سوختم، فریاد کردم کل شب
گم شده در لا به لای خاک ها پروانه ام

بوی عطرش آمد از آوار، گفتم زنده است!
دوربین ها فکر میکردند من دیوانه ام

زلزله آمد، خرابم کرد و رفت اما دریغ
از هجوم درد میلرزد کماکان شانه ام


سید حسن زرنقی:

به هر دلی دردی شکفته می بینی 
شکسته دلها را چه داغ سنگینی

نشسته شیرینی به سوگ فرهادی
نشسته فرهادی به سوگ شیرینی

نه مانده فرزندی،نه دل، نه دلبندی
به داغ مادرها نمانده تسکینی

 نه خانه ای بر پا نه کوچه ای پیدا
چه شهر دلگیری چه شهر غمگینی
 
رسیده گویا موسم گلاب اینجا
میاید از هر سو شمیم نسرینی

گرفته هر کودک به دور از مادر
به خاک و خون بستر به خشت بالینی

شکفته خواهد شد چو داغ بر دلها
گلی که پرپر شد به دست گلچینی


مهدی جیرودی:
روا نبود که دنیای ما تکان بخورد
دوباره گورکن از شغل مرگ... نان بخورد!

روا نبود که این شهر بخت برگشته
هم از زمین وُ هم از جانب زمان بخورد

مگر چقدر توان دارد این تن زخمی
که تیر غیب تو را هم از آسمان بخورد؟!

سقوط و وسوسه‌ات مختص بهشتت نیست
که هر بهار تو را عاقبت خزان بخورد

همیشه می‌شود آری که آدمیزاده
فریب تازه‌ای از دست این جهان بخورد!



جلال احمدی حسن آباد:
از سینه برون هیچ نیاید جز آه
لا حول ولا قوة الا بالله
لرزیدی و لرزید جهانم با تو
باید چه کنم با غم تو کرمانشاه


محدثه خاکزاد:

فریاد کن نی ناله های ارغنون را
غم ناله ها لرزانده جان بیستون را

فریادها از ریزش کوهی بلند است
در قصر، شیرین خواب دیده خاک و خون را

آتش مگر افتاده بر جان سیاوش
می خواند امشب "رود سیمین" سووشون را؟ 

باد خزان آمد و روی داغ هایت
افزود داغ لاله های واژگون را

اما دلت با مهر زینب مهر خورده
از صبر او آموخته هر آزمون را

با مادران آرام می خواهم بگریم
قرآن بخوان، "انا الیه راجعون" را


احمد سلیمانی:

آجر به آجر تک تکِ دیوارها مُردند
خوابید یک شهر و همه بیدارها مُردند

پاییز لرزید و تمام برگها افتاد
حتی درختان در دل آوارها مُردند

آن شب عزیزان یک به یک یکباره جان دادند
این زنده ها انگار اما بارها مُردند

جز خاطره باقی نمانده هیچ چیز از شهر
کوچه ، خیابان، کافه ها بازارها مُردند

زخمی که در دل مانده درمان میشود آیا؟
امکان ندارد ، اینچنین بیمارها مُردند

تعداد چشمان پر از اشک وطن کم نیست 
لبخندهایم طبق این آمارها مُردند\

محمدسجاد‌ حیدری:

سیاه هم که بپوشی تو ، رو سپیدی تو
فدای گریه سرخت مگر چه دیدی تو ؟

بگو که مادر الیاس را خبر بدهم
صدای کودک از آوار اگر شنیدی تو 

سخن بگو وطن من ، نریز غم در خود
بگو که مادر این بچه را ندیدی تو ؟

چگونه نخل سرافراز قصرشیرینم 
ببینمت که از این داغ ها خمیدی تو ؟

هلا تولد ققنوس بین آتش جنگ
که پر زدی و به هفت آسمان رسیدی تو - 

تو سروی و جلوی بادها نمی لرزی
اگر چه باد گمان برده است بیدی تو  

شکوهمند بمان ،سرزمین میراحمد 
که در قدم قدمت خانه ی شهیدی تو


طاهر زارعی: 

بر سفره ی شام کوله بر غمگین است
دلشوره گرفته سینه اش سنگین است
«این از سَفر است یا صَفر؟» فکرش بُرد
لرزید ستون و... سفره اش رنگین است

از مرگ چه شاهانه پذیرایی کرد
کُردانه کریمانه پذیرایی کرد
مهمان نخوانده را کُرِ* کرمانشاه
در خانه غریبانه  پذیرایی کرد

*کر: پسر


فاطمه دلشادی:

امروز خسته اي و فقط گريه ميكنم
در هم شكسته اي و فقط گريه ميكنم

اي شهر ايستاده به پاهاي "بي ستون" 
در خون نشسته اي و فقط گريه ميكنم

مانند شاخ و برگ درخت خزان زده
از هم گسسته اي و فقط گريه ميكنم

"بستان"ببين كه نقش غم انگيز درد را
بر "طاق" بسته اي و فقط گريه ميكنم

زخم پل ذهاب و كرند و ثلاث را
كامل نبسته اي و فقط گريه ميكنم

*

شرمنده ام وطن كه پس از سالها هنوز
از غم نرسته اي و فقط گريه ميكنم


علی سلیمیان:

دیروز به چشمش قدم قافله ها را 
امروز خریده است به جان زلزله ها را 

این شهر که پیچیده در آن عطر گل یاس 
حل می کند آخر همه ی مسئله ها را! 

دستی برسان در مدد ای مرد سیاسی 
بگذار به یک فرصت دیگر گله ها را 

آن کس که در این ماه عزادار حسین است 
خشنود نباید بکند حرمله ها را 

در زلزله هم می شود احساس شعف کرد 
با عشق اگر کم بکنی فاصله ها را 

جا مانده ای امسال اگر از قافله ی عشق 
یا سوختی و دیدی اگر آبله ها را_

بشتاب که تا فرصت پرواز مهیاست 
با خون خودت جان بدهی چلچله ها را!


وحید اشجع:

تا اوجِ فلک رسیده سوزِ آهم
مجروحِ دو صد زلزله ی نا گاهم

روی سرم آوارِ غم و اندوه است 
زیر و زبرم، شبیه کرمانشاهم


زهرا ساری:

در فاصله ای که به گسل برده پناه
آکنده شد از خون وطن کرمانشاه
برخیز و بیا به یاری ای هموطنم
لا حول و لا قوه الا بالله


مهدی باقری:

هر چه گشتم نبود قافیه ای
هر چه گشتم برای کرمانشاه
هر چه گشتم نبود غیر از رنج
هر چه گشتم نبود غیر از "آه"


ملیحه خوشحال:

با لرزش ناگاه شکسته این بار
دلهای عزیز دیگری در آوار

فریاد کمک میان مشتی از خاک
در مرز وطن نمانده آرام و قرار

جا مانده میان خانه هایی ویران
رویای قشنگ مادری تیره و تار

هر لحظه به سر میزند و میگوید:
جان داده گلم زیر هجوم دیوار

آن سوتر از او نشسته مردی زخمی
دارد به لبش زمزمه های بسیار

دو اسم امید و عاطفه بر لبها
میخواند و می گرید و دایم تکرار

پاییز غریبی ست غروبی غمگین
نه شادی و نه نگاه گرمی بیدار

هر گوشه ی شهر کوه دردیست به جای
در خلوت کوچه های سردش آوار

*
اما نه!هنوز نور امیدی هست
با یاری مردمانی از جنس بهار

بی وقفه تلاش و همت مردانی
تا صبح به جست و جو و دایم بیدار

این پاک نهادان شریف و مخلص
در باطن شان شکوه عشق و ایثار

بی شک که حضورشان امیدی ست بزرگ
تا مرهم زخمی بشود بر این خار

سیدمحمدرضا لاهیجی:

می‌سوزم از بازیِ این چرخِ طمعکار
کز طبعِ کودک گشته است جانی طلبکار

یا زلزله بر پا کند یا سیل و، خرسند
باشد از این کج خُلقیِ بی حد وبسیار

برخیز وبگشا محتشم دفتر که آخر
غم آمده بعدِ مُحرم ،نابهنجار

حافظ بزن بر سر که بعد از نیزه وسر
افتاده دختربچه‌ای در زیرِ آوار

سعدی قلم را افکن وبنگر گلستان
در سوگِ شیرین‌ست و فرهادش عزادار
 
نیما بخوان شعرِ نوی در این زمستان
افتاده بر جانِ زمین هندِ جگرخوار 

قیصر کجایی تا ببینی مادری زار
یا سر به قبری می‌گذارد یا به دیوار


مریم کوهکن، مهر آفرین: 

زلزله آمد 
رویای کودکی ام 
در میان آوار ماند 
زلزله امد آغوش مادر 
را گرفت 
صدای کفش پدر 
را در میان سیل 
اشک ها ربود 
دست های پر ز خاک مادرم 

آخرین بازمانده خاطره اوست 
زلزله ویران کرد اندوخته های کودکی ام را


***

دلم لرزید 
انگار 
خواب کودک 
در گهواره 
صبح راندید 
دلم لرزید 
قلب زمین شکست 
گویی تیشه فرهاد 
این بار 
قلب زمان شکافت 
بیستون ویران شد 
آشیانه دلیران 
در باد عریان شد 
روزگار ز خصم 
آسمان ایران 
پر زاشک کرد 
ایران سیاه پوش شد 
در سوگ فرزندانش 
بی صدا گریست 

 

حسن یاوری:

 هرچند که زخم دلمان کاری شد
این واقعه دعوتگر همیاری شد
از جنس محبت و تلاش و وحدت
خون در شریان جامعه جاری شد

کانال تلگرام شهرستان ادب در کانال شهرستان ادب با ادبیات به روز باشید شهرستان ادب تلگرام

تصاویر پیوست
  • تازه‌ترین شعرها در همراهی با مردم کرمانشاه
امتیاز دهید:
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

تازه ها

پر بازدیدترین ها

پر بحث ترین ها