یادداشتی از محمدقائم خانی
بازگشت شاهنامه به متن واقعیت
09 خرداد 1405
11:31 |
0 نظر

|
امتیاز:
با 0 رای
چون حکیم برخیز
(قسمت سوم)
نوشته: محمدقائم خانی
در قسمت پیش گفتیم که فردوسی تنها حاکمیت شاهی را میپسندد که صاحب فره یزدی بوده و در جهت استقرار شریعت گام بردارد. پس ترویج فردوسی حکومت پهلوی را از اساس سست میکرده است. ترویج فردوسی نوعی روایت اسطورهای نظریه ولایت فقیه است.
بازگشت شاهنامه به متن واقعیت
با آمدن فریدون جدید ایران و کنار رفتن ضحاک، بسیاری از امور دگرگون شد؛ از جمله موقعیت فردوسی. انقلابیون با هرچیزی که ارتباطی با شاه داشت سر دشمنی داشتند و دست به تخریب آن میزدند. وقتی نام کرمانشاه را به باختران برگرداندند، معلوم است که چه بر سر فردوسی به عنوان نماد ضداسلامی ایران باستان میآید. کم اقدام هم انجام ندادند اما خدا را شکر با تدبیر سیدعلی خامنهای و اقلیتی دیگر از بزرگان انقلاب، کار به تخریب مقبره و کارهایی از این دست نرسید. «صبر کنید، آیتالله خامنهای گفتند این کار را نکنید.» این جمله، در میان هیاهوی روزهای پرالتهاب پس از انقلاب، دهان به دهان بین گروهی میچرخید که با بیل و کلنگ راهی توس شده بودند برای ویرانی آرامگاه فردوسی. در ذهن آنان، هر آنچه نشانی از شاه داشت، باید از حافظه ایران پاک میشد. سالها بعد در روز پنجم اسفند سال 70، ایشان آن ماجرا را چنین روایت کردند: «اول انقلاب عدهایی رفته بودند قبر فردوسی را در توس خراب کنند! وقتی من مطلع شدم، چیزی نوشتم و فوراً به مشهد فرستادم؛ که آن را بردند و بالای قبر فردوسی نصب کردند.» بعدها رهبر شهید توانستند نظرشان را با صراحت بیشتری بیان کنند: «امروز مسائل بومی ما اصلاً از مسائل اسلامی جدا نیست؛ کاملاً آمیخته است. هر جا میگوییم تفکر ایرانی، هیچ وقت منفک از تفکر اسلامی نیست. من با شاهنامه مأنوسم. حکمت شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی، حکمت اوستایی نیست؛ حکمت قرآنی است. اگر کسی به شاهنامه دقت کند، خواهد دید فرودسی ایران را سروده، اما با دید یک مسلمان؛ آن هم یک مسلمان شیعه.» اما در ابتدای پیروزی انقلاب، چنین بیانی ممکن نبود. ایشان توانستند جلوی بعضی اقدامات خصمانه را بگیرند اما نگاه خصمانه انقلابیون تا چند دهه، سیاست مواجهه جمهوری اسلامی با فردوسی را مشخص کرد. نگاه انقلابیون به فردوسی همانند نگاه حکومت پهلوی به او بود؛ زمینه برجسته کردن ایران باستان و تخفیف اسلام و گسترش سکولاریسم. فردوسی با وجود علاقه مردم و حمایت محدود برخی افراد پرنفوذ، به کنج ناکجاآباد کتابخانهها تبعید شد و کتابش نزدیک به ممنوعه باقی ماند. آن اول کار که نام بردن از شاهنامه هم هزینه داشته باشد، چه رسد به ترویجش.
بعد از انقلاب، جریانی در کشور قدرت گرفت که زمینه احیای فردوسی را در دهههای بعد فراهم کرد. پیشتر گفتیم که نخ تسبیح روایت شاهنامه (که دیگر خردهروایتها را درون جهانی منسجم گرد آورده)، داستان پهلوانان ایرانیست. پیش از انقلاب، شاهنامه مورد توجه دستگاه تبلیغاتی بود و بسیاری از نخبگان با قصههایش آشنا شده بودند، اما خط اصلی روایت آن مدام در جامعه تضعیف میشد. مدرنیزاسیونِ خشن پهلوی، جایی برای رسم پهلوانی و زندگی عیاری باقی نمیگذاشت. بخش مهمی از سینمای بدنه قبل از انقلاب، روایتگر همین آوارگی و سرگردانیِ اندکسلحشورانِ باقیمانده بود. با گسترش مبارزات در سال 57، فضای رشد منش پهلوانی ایجاد شد. گویی شخصیت پهلوان ایرانی داشت بین جوانان تکثیر میشد. ایرانی نه تنها از کنج عزلت بیرون آمد، بلکه توانست علیرغم میل تمام قدرتهای جهان، ضحاک عصر را به زیر بکشاند و قدرت را تقدیم فریدونی تازه کند. این جسارت و تیزهوشی در سال 58 به جایی رسید که جوانان دانشجو، سفارت آمریکا را اشغال کردند و کارمندان آن را 444 روز در چنگ خویش نگاه داشتند. فصل نویی از دوره پهلوانی ایرانیان آغاز شده و افقهای تازهای در حال گشودن بود. اما همه این حوادث در برابر اتفاق بزرگ دهه شصت، تنها مقدمهای محسوب میشد.
اهریمنی به نام صدام در سال 59 به ایران حمله کرد تا ایران وارد نبردی بهتمامه اسطورهگون شود. صدام این جنگ را قادسیه جدید نامید تا آن را همزمان به نبرد عرب-عجم و مسلمان-مجوس تبدیل کند. از این طرف ایران با برجسته کردن حمایت دو ابرقدرت وقت (آمریکا و شوروی) از صدام، جنگ پیش رو را نبرد اسلام و کفر نامید؛ یعنی همان جنگ خیر و شر نبردهای اسطورهای. مردم از همه کشور به سمت مرزها روانه شدند تا در جنگ حق و باطل شرکت کنند. اساس نبرد ایرانیان با دشمن را محاسبات تکنولوژیک دوره جنگ سرد نمیساخت، بلکه شالوده آن بر اراده ملی آنها برای غلبه اسلام بر کفر در تمام زمین، گذاشته شده بود. جنگ هشتساله ایران و عراق، همه ویژگیهای لازم یک نبرد اسطورهای را داشت. مهمترینش زنده شدن پهلوانی ایرانی از دل قرنها ضعف و سرگردانی بود. فردوسی از میدانی که به نامش شده بود، همراه زال به این عرصه اسطورهای مینگریست. هرچند ذهنیت حاکم بر انقلابیون اجازه نمیداد نامش چون دهههای قبل در بوقوکرنا شود، اما او اعتنایی به بوقچیهای تبلیغاتی نداشت. او بیش از هر کس دیگری شاد بود چون میدید متنی که بیش از سی سال بهر سرودنش رنج کشیده، اکنون در رگ و پی جوانان این کشور زنده است. میدید که سهرابها و اسفندیارها و سیاوشها، از مکر روزگار رهیدهاند و به جای نبرد با رستم، به نیروی تحت فرمانش تبدیل شدهاند. بسیجیها را میدید که زیر دست فرماندهان، با دست خالی به جنگ ارتشی سراپا مسلح میروند. یک طرف پهلوان ایرانی بود با توکل بر خدا، طرف دوم ارتشی همهجوره مسلح و متکی به تمام اهریمنان جهان. فردوسی بیش از هر کس دیگری در کنج تنهایی میدانش، خرسند بود. شاید تنها حسرت فردوسی در دهه شصت، نبود ادیبان و هنرمندانی بود که بتوانند سرگذشت این پهلوانان را روایت کنند. او که با سی سال زحمت، تصویر پهلوان ایرانی را از لابهلای متون گذشته بیرون کشیده بود، حالا پهلوانانی را پیش روی خود زنده در همین خیابانهای تهران میدید که هنرمندی برای روایت سلحشوریهایشان ندارند. در دهه هفتاد، غم انزوای پهلوانان هم به این حسرت اضافه شد.
در دهه هفتاد، تغییرات بزرگی در ایران روی داد. از طرفی تغییرات بزرگی در ساختار حاکمیتی و روایتهای رسمی ایران آغاز شد و از طرف دیگر، پهلوانان به کنج عزلت شهرها خزیدند. حتی پهلوانی در روایت رسمی دولت مورد تمسخر و طعن قرار میگرفت. اینجا مجال پرداختن به تغییرات اساسی دهه هفتاد و هشتاد نیست، منتها باید به دو تغییر بزرگ مرتبط با فردوسی اشاره کرد. اولین تغییر بنیادین، ورود انقلابیهای دهه شصت به جرگه سرمایهداری، پس از فروپاشی شوروی است. آنها که روزی با اصل سرمایه میجنگیدند و هر صاحب ثروتی را دشمن اسلام برمیشمردند، ناگهان سینهچاک بازار آزاد شدند و تمام هم و غم خود را به مبارزه با دولت به عنوان امالفساد و منشأ تمام شرور پرداختند. این چرخش نیازمند گذار از هویت اسلامی به هویتی جدید بود. آنها در دهه پنجاه و شصت، هویت دینی را با دولت حداکثری سوسیالیستی گره زده و همه توانشان را مصروف مبارزه با سرمایه کرده بودند. حالا برای ورود به اردوگاه مقابل، نیازمند لباسی تازه بودند. جامه اسلام را که درآورده بودند و همین طور لخت و عور هم نمیشد در انظار عموم ظاهر شد، پس نیازمند گفتمان جدید مشروعیتبخشی بودند که به کار جابهجایی اردوگاه بیاید.
تنها لباسی که توی موزهها پیدا کردند، جامههای فاخر پهلوی بود که صاحبش بیرون از مرزها به سر میبرد. پس لباس ناسیونالیسم بر بازار آزاد پوشیدند تا وجاهت عمومی پیدا کند. البته اینبار به گونهای دیگر و از دری دیگر وارد بازی شدند. ناسیونالیسم ایرانی این دفعه با تکیه نخبگان دانشگاهی سر برآورد تا ترکیبی از تجدد، سرمایهداری، رفرم سیاسی دموکراتیک و ایده ایرانشهری را با شبکهای از رسانههای پرنفوذ، به خورد مخاطب بدهد. شرایط جدید اقتضا میکرد راهی تازه برای احیای ناسیونالیسم پیموده شود با دردسر کمتر، بدون برچسب اتهام بازگشت پهلوی. اتصال ایده ایرانشهری با حرکتهای دموکراسیخواهانه و آشوبهای متکی به بازار، آنها را از طرح پهلوی و پایگاه سنتی آن جدا میکرد. وسط ایرانشهریبازی دموکراتیک، سکوت در برابر فردوسی و انکار شاهنامه جالب توجه است. نه فقط شاهنامه، که دیگر به هیچ متن ادبی ملی شناختهشدهای ارجاع ندادند.
آنها بر اکثر گروههای هنری و جمعیتهای دانشگاهی مسلط شدند و نیروی پیشبرنده کافی برای تغییرات سیاسی را به دست آوردند. وقتی میتوانستند با تفسیر دلخواه ایده ایرانشهری، ناسیونالیسم وابسته به قدرتهای خارجی را احیا کنند، چرا باید خود را برای روایت ادبیات ایران به دردسر میانداختند؟ اهمیت بند ابتدایی پیام رهبر انقلاب در روز بزرگداشت فردوسی اینجا مشخص میشود: «زبان فارسی علاوه بر ابزار گفتار و نوشتار، قالب شناخت و رشتهی اتّصال اندیشه و مرزهای هویّتی ایرانیان را تشکیل میدهد. زبان و ادب فارسی یکی از بزرگترین ظرفیتها برای ترویج فرهنگ و تمدّن غنی ایرانِ اسلامی در گسترهی جهانی است؛ و توصیهی رهبر حکیم و شهیدمان اعلیالله مقامهالشریف به قدرتمند شدن زبان فارسی، چراغ راه اقتدارِ «تمدّن ایرانی-اسلامی» میباشد.» ایشان مرزی با مروجان تازه ایده ایرانشهری پررنگ کشیدهاند که با تکیه به این ایده در تمام دهه نود، سعی کرده بودند کامل از شر مذهب خلاص شوند.
تغییر بزرگ دیگر در دهه هشتاد، شکست روایت تضاد بنیادی ایران پیش از اسلام و پس از اسلام بود که در تمام قرن بیستم، بر ذهن نخبه ایران حاکمیت داشت. اما این روایت چگونه شکسته شد؟ اصلش که خود حقیقت یکپارچگی ایران در تمام دورههاست، اما عامل مهمی هم در کار بود برای ساختن روایت تازهای از ایران؛ اراده شخصی سیدعلی خامنهای. او با اشارات متعددش به ادبیات فارسی کهن ما در گفتارها و دستورات حاکمیتی مختلف و تقویت سیاست حمایت از فراگیری دوباره ادبیات فارسی، فصل نویی از خوانش ارتباط ایران باستان با اسلام ایجاد کرد. بینش و بیان و روایت او از میراث ادبی ما به ویژه شاهنامه فردوسی، راهی تازه پیش روی فرهنگ ایرانی گشود. میتوان دهه هشتاد و نود را دوره تصحیح گامبهگام خوانش شاهنامه فردوسی در سطح حاکمیتی دانست. این خوانش مبتنی بر نگاه خود فردوسی به مفهوم ایران انجام میشد. همان نگاهی که میان مردم زنده بود ولی نزدیک به یک قرن از طرف روایت رسمی طرد میشد. دهه هشتاد را میتوان زمان القای تبعید فردوسی و خروج او از حاشیه روایت رسمی دانست، هرچند هنوز راه زیادی تا رسیدن به متن فرهنگ مانده بود.
آنچه شاهنامه کمرمق دهه هشتاد را به سرزندگی دهه نود رساند، بازگشت نبض ضعیف خوانش سروده فردوسی بین نخبگان نبود، بلکه استمرار روایت سرگذشت شهیدان دفاع مقدس هشتساله بود که بعدها به واقعیت مبارزه پهلوانهای ایرانی با تکفیریها بدل شد. از دهه هفتاد که حمله همهجانبه جماعت بازارپرست، به جنگ هشتساله آغاز شده بود، تنها چیزی که یاد و خاطره شهدا را زنده نگاه میداشت، خاطرات جنگ بود. چه در قالب خاطرهگویی شخصی رزمندانِ بازمانده و چه کتب خاطره چاپی و چه کنگرههای بزرگداشت شهدا. جریان خاطرهگویی پیوسته، نسل بعدی را با رشادتهای پهلوانان دهه شصت آشنا کرد و هوای شهادت را به سر بخشی از نسل جنگندیده انداخت. سربرآوردن اهریمن تکفیری در دهه نود، فرصتی برای حضور جوانان ایرانی در نبردی نظامی، اینبار دورتر از مرزهای ایران فراهم کرد. دوباره پهلوانانی به پا خواستند از جنس رزمندگان جنگ هشتساله. پهلوانانی که هوای نبرد حق و باطل را در سر میپروردند و بیادعا و عدّه و عُده، تن را سپر هجوم دشمنان اسلام کردند. اگر احیای صوری و تبلیغاتی شاهنامه در دهه هشتاد میان عده کمی انجام شد، دهه نود را باید زمان احیای حقیقی شاهنامه در سطح عمومی دانست. تشییع پهلوانان شهید در خیابانهای تهران، خونی تازه به رگهای شاهنامه جاری کرد. از تدفین غریبانه ابتدایی شهدا تا تشییع مردمی شهدای مدافع حرم، راه فرهنگی درازی طی شد؛ راهی به درازای زنده شدن مرغی گلی در دستان مسیح و سپس پرواز در آسمان. پهلوانان گلی ساخته شده در متن شاهنامه، با دم مسیحایی شهدا زنده شدند و پا به خیابانهای شهرها گذاشتند. این زندهسازی ادامه پیدا کرد تا رسید به تشییع شگفتانگیز حاجقاسم.
با تشییع ویژه حاجقاسم سلیمانی، لفظ و معنا متحد شدند. دهانها برای توصیف مردمی که پشت جنازه او راه افتاده بودند، از نامها و استعارهها و الفاظ شاهنامه کمک گرفت. هیچ متن ادبی دیگری برای وصف زندگی جاری در خیابانهای ایران وافی به مقصود نبود. از آن طرف نیز، هیچ مصداقی واقعیتر از شور و اشتیاق مردم برای استعارات و کنایات و تشبیهات شاهنامه پیدا نمیشد. متن مکتوب و متن واقعی، متحد شدند. روز تشییع شهدا در تهران، فردوسی مشتاق و هیجانزده از وسط میدان، جمعیت انبوهی را نگاه میکرد که پشت سر رستم ایرانشهر میدویدند. گویی آرزوی چندقرنه شاعر محقق شده بود. کالبد پهلوانش را میدید که دو دهه سهرابها و سیاوشها و اسفندیارها را در تمام خاورمیانه پرورانده بود و حالا خود، خونینکفن سمت آزادی میرفت. نه کشته به دست نابرادر شغاد، بلکه در نبرد با اهریمنترین شیاطین عالم. حافظه دوربینها این توهم را برای ما ایجاد کردهاند که حاج قاسم مهمان اهوازیها و مشهدیها و تهرانیها و قمیها و کرمانیها و همه ایران بوده است. حاشا که پهلوان، میهمان باشد و ما میزبان. علمدار صاحبلواست و دیگران، بر خوان کرمش جلوس کردهاند.
نظرات
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.