موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu
برفیه
شاعر برف و زمستان | شعری از موسی عصمتی
از کتاب «بی‌چشمداشت» در پروندۀ برفیه

شاعر برف و زمستان | شعری از موسی عصمتی

ردّپای برف | چند سپیدِ زمستانی از سیدحبیب نظاری
از کتاب «تنها برای تو می‌بارد»

ردّپای برف | چند سپیدِ زمستانی از سیدحبیب نظاری

آدم‌برفی | شعری زمستانی از علی داودی
از کتاب «گاهی حواست نیست»

آدم‌برفی | شعری زمستانی از علی داودی

گل روییده در برف زمستان | شعری از حمید درویشی
شعری از کتاب بی‌نقابی در پرونده برفیه

گل روییده در برف زمستان | شعری از حمید درویشی

کولاک کرده‌ای! | شعری از محمدمهدی سیار
شعری از کتاب رودخوانی در پرونده برفیه

کولاک کرده‌ای! | شعری از محمدمهدی سیار

گشایش «پروندۀ برفیه» در سایت شهرستان ادب
همزمان با آغاز فصل زمستان:

گشایش «پروندۀ برفیه» در سایت شهرستان ادب

زمستان پیرزاد
بازخوانی داستان «زمستان» از مجموعه‌داستان «مثل همۀ عصرها» اثر «زویا پیرزاد»

زمستان پیرزاد

آیا شنیده اید زمستان، بدون برف؟
غزلی برفی از سید حسن مبارز

آیا شنیده اید زمستان، بدون برف؟

زمستان است | شعر معروف زنده‌یاد مهدی اخوان‌ثالث

شهرستان ادب: تازه‌ترین مطلب پرونده‌ برفیه را،‌ به بازخوانی شعر معروف «زمستان» سروده‌ی زنده‌یاد «مهدی اخوان‌ثالث» اختصاص می‌دهیم. زمستان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم؟ ز چشم دوستان دور یا نزدیک مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد! فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندوه، پنهان است حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان نفسها ابر، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است.

ادامه مطلب