«شعری کهن از شاعر نوگرا»
«برف نو! برف نو! سلام! سلام!» | احمد شاملو
16 آذر 1394
08:10 |
0 نظر
|
امتیاز:
4 با 11 رای
شهرستان ادب: دیروز و امروز ابرهای برفآور بسیاری از شهرهای ایران را درنوردیدند، آنهم غیرمنتظره و سرزده و در فصل پاییز. این روزها برای شاعران روزهای یادآوری شعرهای زیبای ادبیات فارسی برای این هدیۀ روشن خدایی «برف» است.
نخستین مطلب پروندۀ ویژۀ شهرستان ادب درمورد «برفسرودهها» را با شعری کلاسیک و متفاوت از شاعر نوگرای معاصر احمد شاملو (الف. بامداد) آغاز میکنیم.
این شعر در قالب غزل سروده شده است و لحنی قصیدهوار دارد. زبان و موسیقی این شعر تا حد زیادی یادآور حال و هوای شعرهای کهن پارسی است و نشان از مطالعه و انس شاعر با ادبیات دیرین ایران دارد، هرچند در گفتار این نویسنده به بسیاری از این گنجینهها طعنه و کملطفی شنیدیم. از جمله درمورد شاعر بزرگ ایرانی حافظ، حال آنکه او نیز بر سر همین سفره نشسته است و تفاوتش با بسیاری از روشنفکران پس از خود که کارشان درنگرفت نیز همین است. برای مثال ساخت موسیقایی سطر نخست این غزل شاملو را مقایسه کنید با ساخت موسیقاییِ این سطر از حافظ: «مرحباً! مرحباً! تعال! تعال!» (در غزلی با مطلع «خوش خبر باشی ای نسیم شمال» که همین سطر هم باز شباهتهای ساختاری و محتوایی با مطلع شاملو دارد.)
بگذریم از این ماجرا و برویم سراغ بازخوانی غزل زیبای شاملو برای برفِ نو:
برف نو! برف نو! سلام! سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام
پاکی آوردی _ای امید سپید!_
همه آلودگی ست این ایام
راه شومی ست میزند مطرب
تلخواری ست می چکد در جام
اشکواری ست میکشد لبخند
ننگواری ست میتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار
نقش هم رنگ میزند رسّام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفتهایم از کام
خام سوزیم الغرض، بدرود!
تو فرود آی برف تازه، سلام!
نظرات
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.