موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu
شعر عاشقانه

شعر عاشقانه

پرونده «شعر عاشقانه» سایت شهرستان ادب، پنجره‌ای‌ست به بهترین شعرهای عاشقانه امروز و دیروز ایران و جهان؛ و هدیه‌ای برای تمام عاشقان!
بهترین دوست و بیشترین منبع الهام «شعر» کسی نیست جز «عشق»؛
پیراهن شعر، آغشته به خون عشق است و دفتر عشق آراسته به خط شعر.
شعر، عاشقانه است ذاتا؛ و در این میان فرقی بین شعری که موضوع عشق دارد و شعری که موضوعش عشق نیست، نیست.
و اگر نیک بنگریم «شعر عاشقانه» هم قدیمی‌ترین طرز شعر و هم صمیمی‌ترین نحوۀ ابراز عشق است؛ لحظۀ دیدار دو جهان زیبا. به قول شاعر عاشقانه‌های امروز: لحظه دیدار جسم و جان.
خوشا شعر و خوشا عشق!

مروری بر بیست شعر کوتاه عاشقانه
هدیه نوروزی پروندۀ شعر عاشقانه سایت شهرستان ادب

مروری بر بیست شعر کوتاه عاشقانه

شهرستان ادب: در آستانۀ سال نو و در تازه‌ترین مطلب از پروندۀ شعر عاشقانه، با هم بیست شعر کوتاه عاشقانه از شاعران داخل و خارج از ایران را مرور خواهیم کرد. هر یک از این شعرها می‌تواند پیامک و هدیه‌ای باشد از جانب شما به آن‌ها که دوستشان دارید.   مهدی اخوان ثالث ما چون دو دریچه، روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام ...

کلیپ تصویری دکلمه‌ «شب یلدا بدون تو»
در استقبال از این آیین دیرینۀ ایرانیان،‌ شب یلدا

کلیپ تصویری دکلمه‌ «شب یلدا بدون تو»

شهرستان ادب: در استقبال از شب یلدا شما را به شنیدن دکلمه‌موسیقی «شب یلدا بدون تو» اثر تولید شده‌ در دفتر موسیقی موسسه شهرستان ادب برای این آیین دیرینۀ ایرانیان دعوت می‌کنیم. در این قطعۀ موسیقایی «سید محمدحسین موسوی‌تبار» گویندۀ هنرمند، غزل زیبای دکتر «محمدمهدی سیار» را دکلمه کرده اس...

شعری عاشقانه از هوشنگ ابتهاج
دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست

شعری عاشقانه از هوشنگ ابتهاج

دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما که بیم ورطه و اندیشهٔ کنارش نیست کسی به‌سان صدف واکند دهان نیاز که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست خیال دوست گل‌افشان اشک من دیده‌ست هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست نه من ز حلقهٔ دیوانگان عشقم و بس کدام سلسله دیدی که ب...

عاشقانه‌ای دیگر از عرفی

عاشقانه‌ای دیگر از عرفی

جز در پناه وصل و دل استوار دوست کس عافیت گمان نبرد در دیار دوست قاتل چنان خوش است که بی رحم تر شود از التماس دشمن و از اعتبار دوست صد تن شهید شهرت و یک تن شهید عشق آن هم به سعی غمزهٔ مردم شکار دوست هرگز بهار لطف و خزان ستم نبود در بوستان حسن همیشه بهار دوست بر سر کلاه عزت عشقم حرام باد گر وقت صحبتش ننهم بر کنار دوست عرفی به حال نزع رسیدی ...

عاشقانه‌ای از مصطفی تبریزی

عاشقانه‌ای از مصطفی تبریزی

عشق با نام شما در صدد تاختن است نام تو معنی دل بردن و دل باختن است قیمت دوستی ای دوست! اگر جان باشد این خریدار تو آمادۀ پرداختن است تا زمانی که نیابیم تو را، کار جهان سنگ در برکۀ بیهودگی انداختن است بشناسیم و نبینیم تو را حرفی نیست غصۀ ما همه از دیدن و نشناختن است با غم یار بسوزیم و بسازیم ولی همۀ قصه مگر سوختن و ساختن است؟

عاشقانه‌ای دیگر از بیژن نجدی

عاشقانه‌ای دیگر از بیژن نجدی

آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهن‌ات روی طناب رخت باران را اگر که می‌بارد بر چتر آبی تو و چون تو نماز می‌خوانی من خداپرست شده‌ام...

عاشقانه‌ای از خاقانی

عاشقانه‌ای از خاقانی

به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری به رهت چه گوش دارم که خبر دریغ داری نه منم که خاک راهم ز پی سگان کویت نه تو آفتابی از من چه نظر دریغ داری تو چه سرکشی که خاکم ز جفا به باد دادی تو چه آتشی که آبم ز جگر دریغ داری ندهیم تار مویی که میان جان ببندم نه غلام عشقم از من چه کمر دریغ داری دم وصل را نخواهی که رسد به سینه من نفس بهشتیان را ز سقر در...

عاشقانه‌ای دیگر از حسین منزوی

عاشقانه‌ای دیگر از حسین منزوی

دستش از گل، چشمش از خورشید سنگین خواهد آمد بسته بار گیسوان از نافۀ چین خواهد آمد از تبار دلستان لولیان بیستونی شنگ، شیطان، با همان رفتار شیرین خواهد آمد باز رسم سامری را ساحری آموز نازش تا دوباره از که بستاند دل و دین خواهد آمد با همان آنی، که پنداری خود از روز نخستین شعر گفتن را به حافظ داده تلقین خواهد آمد بی گمان از آینه، جشن غرورآمیز حُ...

عاشقانه‌ای دیگر از سعدی

عاشقانه‌ای دیگر از سعدی

از در درآمدی و من از خود به در شدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم تا ...

عاشقانه‌ای از هلالی جغتایی

عاشقانه‌ای از هلالی جغتایی

برخیز طبیبا که دل آزرده‌ام امروز بگذار مرا، کز غم او مرده‌ام امروز چون برگ خزان چهره من زرد شد از غم کو آن گل سیراب؟ که پژمرده‌ام امروز چون گوشه دامان من از خون شده رنگین هر گوشه که دامان خود افشرده‌ام امروز امروز مرا چون فلک آورد به افغان من نیز فغان را به فلک برده‌ام امروز ای قبله مقصود، ز من روی مگردان کز هر دو ...

عاشقانه‌ای دیگر از محمدرضا شفیعی‌کدکنی

عاشقانه‌ای دیگر از محمدرضا شفیعی‌کدکنی

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم با پرتو ماه ایم و چون سایه دیوار گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم دور از تو من سوخته در دامن شب ها چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم فریاد ز بی مهریت ای گل که درین با...

عاشقانه‌ای دیگر از هوشنگ ابتهاج
ای عشق تو ما را به کجا می‌کشی ای عشق!

عاشقانه‌ای دیگر از هوشنگ ابتهاج

ای عشق تو ما را به کجا می‌کشی ای عشق! جز محنت و غم نیستی، اما خوشی ای عشق این شوری و شیرینی من خود ز لب توست صد بار مرا می‌پزی و می‌چشی ای عشق چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز تا باز تو دستی به سر من کشی ای عشق دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش چندان که نگه می‌کنمت هر ششی ای عشق رخسارهٔ مردان نگر آراستهٔ خون هنگامهٔ ح...

عاشقانه‌ای از نیلوفر بختیاری

عاشقانه‌ای از نیلوفر بختیاری

من چای می‌نوشم، تو هم گویا دلت اینجاست از صافی لیوان چای ما جهان زیباست دریای سرخی هست و در نزدیکی ساحل مهمانی افتاده، غریقی خسته و تنهاست امواج ناآرام را سر می‌کشم، اما گوشم پر از فریادهای آی آدم‌هاست تو چای می‌نوشی و می‌گویی کمی تلخ است - این شعر هم؟ با خنده می‌گویی: نه، بی همتاست! می‌نوشی و از آخر این ...

شعر عاشقانه از عراقی

شعر عاشقانه از عراقی

چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت جهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت سپاه عشق تو از گوشه ای کمین بگشود هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت حدیث حسن تو، هر جا که در میان آمد ز ذوق، هر که دلی داشت، در میان انداخت قبول تو همه کس را بر آشیان جا کرد مرا ز بهر چه آخر بر آستان انداخت؟ چو در سماع عراقی حدیث دوست شنید به‌جای خرقه به قوال جان توان اند...

عاشقانه‌ای از محمدحسین نجفی

عاشقانه‌ای از محمدحسین نجفی

از حدود بیست و چار-پنج سال آزگار می‌رود به قطعۀ دوازده، ردیف چار پیرمرد عاشقی که سال‌هاست زائر است پنج‌شنبه‌های سال‌نامه‌های بی‌بهار «یاد چهارشنبه‌ای که عاشقت شدم به‌خیر در مسیر کوچه‌های توپخانه-لاله‌زار بعد سال‌ها هنوز خاطرم نرفته است طعم چای دبش قهوه‌خانه‌های پامنا...

عاشقانه‌ای دیگر از انوری

عاشقانه‌ای دیگر از انوری

بی‌دلم ای یار! همچنان که تو دیدی دیده گهربار، همچنان که تو دیدی در کف عشق تو جان ممتحن من هست گرفتار، همچنان که تو دیدی وز گل رخسارت ای نگار سمن بر! بهرهٔ من خار، همچنان که تو دیدی کوژ چو چنگ تو همچو نالهٔ زیرست ناله من زار، همچنان که تو دیدی پرسی و گویی چگونه‌ای تو؟ چه گویم؟ بی‌دل و بی‌یار، همچنان که تو دیدی...

عاشقانه‌ای دیگر از مهدی عابدی

عاشقانه‌ای دیگر از مهدی عابدی

شاخه نبات! نیشکر من! موضوع شعرهای ترِ من! بر من بتاب، شب‌زده‌روحم، خورشید جان من! سحر من! تلفیقی از غرور و نیازم، معجونی از ابهّت و نازی در را نبند روی من ای خوب! آرامِ روحِ دربه‌درِ من! با آن تبار جنگی و تازی، بر قلعه‌ام همین که بتازی نفعی نمی‌کند بگریزم، سودی نمی‌دهد سپر من من اهل اشتباه نبودم، عاشق به یک نگاه ...

عاشقانه‌ای از حافظ

عاشقانه‌ای از حافظ

هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بی‌قرار من باشی چراغ دیده شب زنده دار من گردی انیس خاطر امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند گرت ز دست برآید نگار من باشی شبی به کلبه احزان عاشقان آی...

عاشقانه‌ای از اوحدی

عاشقانه‌ای از اوحدی

ای در غم عشقت مرا اندیشه بهبود نه کردم زیان در عشق تو صد گنج و دیگر سود نه گفتی: به دیر و زود من دلشاد گردانم تو را در مهر کوش، ای با تو من در بند دیر و زود نه! از ما تو دل می‌خواستی، دل چیست؟ کندر عشق تو جان می‌دهیم و هم چنان از ما دلت خشنود نه تا روی خویش از چشم من پوشیده‌ای، ای مهربان! از چشم من بی روی تو جز خون دل پالود؟ ن...

عاشقانه‌ای از فاطمه هاوشکی

عاشقانه‌ای از فاطمه هاوشکی

چقدر بارش باران موسمی خوب است چقدر اینکه فروکش کند غمی خوب است تو باید از همۀ شهرها عبور کنی تنفس تو برای هر آدمی خوب است درست لحظۀ آخر به داد هر که رسی به طرز معجزه‌آسا و مبهمی خوب است چقدر مثل خودم بوده‌ام هزاران سال چقدر مثل تو باشم اگر کمی خوب است دمی به خنده می‌اندازی و دمی گریه چقدر مثل تو معشوق دمدمی خوب است

عاشقانه‌ای از شاطرعباس صبوحی

عاشقانه‌ای از شاطرعباس صبوحی

صبر در عشق تو جانا هله تا چند کنم؟ من که مردم ز غمت حوصله تا چند کنم؟ تا سر زلف پریشان تو دیدم گفتم از پریشانی خاطر گله تا چند کنم؟ روزگاری ست که با زلف تو در کشمکشم پنجه در پنجۀ یک سلسله تا چند کنم؟ به امیدی که بیفتم عقب محمل دوست جای در جلد سگ قافله تا چند کنم؟ گاه قربانی جان است به تقصیر نگاه به طواف حرمت هروله تا چند کنم؟ بعد از این ب...

عاشقانه‌ای از لیلا حسین‌نیا

عاشقانه‌ای از لیلا حسین‌نیا

هرگز نخواستم که به چشم تو زندان شوم مقابل پروازت می‌خواستم که بال سفر باشم یا جاده‌ای برای سرآغازت می‌خواستم به سفرۀ تنهاییت یک تکه نان گرم شوم هر شب هر روز در هیاهوی کار و کار، آغوش مهر و محرم هر رازت هرچند بی‌پناهم و دل‌خسته بگذار جان پناه غمت باشم هم‌بغض دردهای شبانگاهت در هر سرود شوق هم‌آوازت بی تو تمام ...

عاشقانه‌ای از غلامعلی مهدی‌خانی

عاشقانه‌ای از غلامعلی مهدی‌خانی

برای کشتن من تیغ تیز لازم نیست به غیر ابروی تو هیچ‌چیز لازم نیست چنین که می‌کشی و جان تازه می‌بخشی برای صید تو پای گریز لازم نیست کشید کار دل من به صلح با آن چشم میان این دو کمان‌کش ستیز لازم نیست غزال رامی و من هم پلنگ دست‌آموز تو را فرار و مرا پای خیز لازم نیست غلام حلقه به گوش توام کنارم باش برای کلبۀ عاشق کنیز ...

عاشقانه‌ای دیگر از سعدی

عاشقانه‌ای دیگر از سعدی

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیان‌ست چه حاجت به بیانم هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر که به دیدار تو شغل‌ست و فراغ از دو جهانم گر چنان‌ست که روی من مسکین گدا را به در غیر ببینی ز در خویش برانم من در اندیشهٔ آنم که روان بر تو فشانم نه...

عاشقانه‌ای از سیمین بهبهانی

عاشقانه‌ای از سیمین بهبهانی

  بیا بیا که به سر، باز هم هوای تو دارم به سر هوای تو دارم، به دل وفای تو دارم مرا سری‌ست پر از شور و التهاب جوانی که آرزوی نثارش به خاک پای تو دارم چو گل نشسته به خون و چو غنچه بسته دهانم چو لاله بر دل خود، داغ از جفای تو دارم بلای جان منت آفرید و کرد اسیرم شکایت از تو ندارم، که از خدای تو دارم به هجر کرده دلم خو، طمع ز وصل برید...

عاشقانه‌ای از سیدمحمدمهدی شفیعی

عاشقانه‌ای از سیدمحمدمهدی شفیعی

زیر و رو کن دفترم را زیر و رو، بی‌فایده‌ست نیست غیر از عشق چیزی، جست‌وجو بی‌فایده‌ست خاطراتم را بگرد و داغ‌ها را تازه کن جست‌وجو دنبال هرچه غیر او بی‌فایده‌ست زندگی بی عشق یک باغ گل مصنوعی است هم‌نشینی با گل بی‌رنگ و بو بی‌فایده‌ست عقل می‌ترساندم از این‌که رسوایم کند ...

عاشقانه‌ای از امید مهدی‌نژاد

عاشقانه‌ای از امید مهدی‌نژاد

ای منتها مسیر تماشا تو من نامۀ نگاهم و امضا تو با تو پر از سکوت، پر از صبحم غرق هزار خاطره‌ام با تو آهسته در تو می‌نگرم پنهان تا می‌شوی در آینه پیدا تو آیینه گفت و ریخت تو را تا دید: زیباتر از هر آن‌چه فریبا تو آنقدر از هوای تو لبریزم در حیرتم منم که منم یا تو می‌آیمت به شوق و نمی‌پرسم تا کی به راه و تا به ک...

عاشقانه‌ای دیگر از سلمان ساوجی

عاشقانه‌ای دیگر از سلمان ساوجی

ای جان نازنین من ای آرزوی دل میل من است سوی تو میل تو سوی دل بر آرزوی روی تو دل جان همی دهد وا حسرتا! اگر ندهی آرزوی دل چون غنچه بسته‌ام سر دل را به صد گره تا بوی راز عشق تو آید ز بوی دل جان را به یاد تو به صبا می‌دهم که او می‌آورد ز سنبل زلف تو بوی دل تا دیده دید روی تو را روی دل ندید با روی دوست خود نتوان دید روی دل دیگر ...

عاشقانه‌ای از ریحانه کاردانی

عاشقانه‌ای از ریحانه کاردانی

ای کاش می‌شد لحظه‌ای باران بگیرد تا تیرگی ابرها پایان بگیرد باران – رفیق کوچه‌های خاکی شهر – عطر گلاب قمصر کاشان بگیرد امکان ندارد تو نباشی و دل من آرامشی در عالم امکان بگیرد از رفتنت هرکس که حرفی گفته باشد باید زبان خویش را دندان بگیرد ای کاش قبل از آن نبرد تلخ، تقدیر سهراب را از رستم دستان بگیرد

عاشقانه‌ای دیگر از مولوی

عاشقانه‌ای دیگر از مولوی

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعلۀ نظر برم آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظ...

عاشقانه‌ای از رضا خسروی

عاشقانه‌ای از رضا خسروی

چنان بریده‌ام از زندگی که تو از من گرفته روح مرا رفتنت گرو از من زمینی‌ام که به روی من آب را بستی نمی‌شود پس از این حاصلی درو از من شروع حادثه از اولین عبور تو بود که ساخت رد شدنت یک پیاده‌رو از من عصا به دست عقب مانده، بارها دیدم که هر که پشت سرم بود زد جلو از من همین برای من و هفت پشت من کافی‌ست از این که هست دگر...

عاشقانه‌ای از مجید گلدار

عاشقانه‌ای از مجید گلدار

در یاد دارم ضربۀ سخت تبرها را ویرانی کاشانۀ شانه‌به‌سرها را زیر هجوم سیل اخبارم ولی هرگز یادم نمی‌ماند عناوین خبرها را از بخت بد تقدیر هم با من لج افتاده هرجا که رفتم ناگهان بستند درها را تکلیف عشق ما به اما و اگر خورده ای کاش می‌شد محو کرد اما-اگرها را پیراهنش را چاک داد و سیل خون باراند تا دید انار احوال ما خونین&zwnj...

عاشقانه‌ای از محمدتقی بهار

عاشقانه‌ای از محمدتقی بهار

ای کمان ابرو به عاشق کن ترحم گاه‌گاهی ور نه روزی بر جهد از قلب مسکین تیر آهی آفتابا از عطوفت، بخش بر جان‌ها فروغی پادشاها از ترحم، کن به درویشان نگاهی گر گنه باشد که مردم برندارند از تو دیده در همه عالم نماند غیر کوران بی‌گناهی من کی‌ام تا دل نبازم پیش چشم کینه‌جویت کاین سیه با یک اشارت بشکند قلب سپاهی بینمت چونان ک...

عاشقانه‌ای دیگر از حسین منزوی

عاشقانه‌ای دیگر از حسین منزوی

سلام! آینۀ آفتاب‌زادۀ من! صبیحِ جبهه‌فروز جبین گشادۀ من! اتاق را همه خورشید می‌کنی هر صبح سلام آینۀ روی رف نهادۀ من! همه کدورت پیچیده در تو نقش من است مگر نه آینه‌ای تو؟ زلال سادۀ من! به برگ‌های گل از تو غبار روبم، اگر خزان امان دهدم، هست این ارادۀ من «فرشته عشق نداند»، که گفت؟ اینک تو: فرشتۀ همه هستی ب...

عاشقانه‌ای دیگر از فروغی بسطامی

عاشقانه‌ای دیگر از فروغی بسطامی

به زیر تیغ نداریم مدعا جز تو شهید عشق تو را نیست خون بها جز تو به‌جز وصال تو هیچ از خدا نخواسته‌ایم که حاجتی نتوان خواست از خدا جز تو خدای می نپذیرد دعای قومی را که مدعا طلبیدند از دعا جز تو مریض عشق تو را حاجتی به عیسی نیست که کس نمی‌کند این درد را دوا جز تو کجا شکایت بی مهریت توانم برد که هیچ‌کس ننهاده‌ست این بنا...

عاشقانه‌ای از عطار نیشابوری

عاشقانه‌ای از عطار نیشابوری

ای دل مبتلای من شیفته هوای تو دیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو رای مرا به یک زمان جمله برای خود مران چون ز برای خود کنم چند کشم بلای تو نی ز برای تو به جان بار بلای تو کشم عشق تو و بلای جان، جان من و وفای تو باد جهان بی وفا دشمن من ز جان و دل گر نکنم ز دوستی از دل و جان هوای تو پرده ز روی برفکن زانکه بماند تا ابد جمله جان عاشقان مست می ل...

عاشقانه‌ای دیگر از پونه نیکوی

عاشقانه‌ای دیگر از پونه نیکوی

مثل برف عمیق کوهستان ژرف و آرام دوستت دارم تا زمانی که می‌تپد قلبم سرخ و مادام دوستت دارم استخوان گلوی بلبل را آفریدند و نغمه معجزه کرد غرق آواز نغمه‌سازترین بلبلِ بام دوستت دارم به سپیدی بامداد قسم، به سپیدی یخچه‌های بلور به دل روشن صدف سوگند گل بادام دوستت دارم مثل یک شاخه در اسارت برف که گره می‌خورد شکوفه به آن مثل آغو...

عاشقانه‌ای دیگر از عبید زاکانی

عاشقانه‌ای دیگر از عبید زاکانی

خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد جور و بیداد و جفا کردن و عاشق کشتن زیبد آن را که چنین شکل و شمایل دارد عاشق دل شده را پند خردمند چه سود رند دیوانه کجا گوش به عاقل دارد مبتلائی‌ست که امید خلاصش نبود هرکه بر پای دل از عشق سلاسل دارد تا دم بازپسین غرقه دریای غمش مدعی باشد اگر چشم به ساحل دارد هرکه خواه...

عاشقانه‌ای از مرتضی امیری اسفندقه

عاشقانه‌ای از مرتضی امیری اسفندقه

تا کی در این محله این کوچه‌ها بگردم این‌جا محل من نیست تا کی؟ چرا بگردم؟ این خانه‌های مرده یک قبر جا ندارد دنبال جای مردن این‌جا کجا بگردم؟ چون بطری شکسته در جوی زخمی شهر سر در هوا بچرخم بی دست و پا بگردم چون برگ زرد پاییز از شاخه در کف باد بی سر صدا بیفتم بی سر صدا بگردم در کوچه‌های بی‌رحم دنبال جرعه‌ای م...

عاشقانه‌ای از رضا یزدانی

عاشقانه‌ای از رضا یزدانی

نه به دستت تیغ داری، نه شرنگ آورده‌ای نازشستت! خوب این دل را به چنگ آورده‌ای این که چشمانت مرا انداخت از پا کافی است ابروانت را چرا دیگر به جنگ آورده‌ای؟ در کدامین کارگاه حسن صورت یافتی از کدامین شهر جادو آب و رنگ آورده‌ای؟ دیگران را آبرو دادی خوشا بر دیگران پس برای من چرا ای عشق، ننگ آورده‌ای مثل مویت پشت گوش انداخ...

عاشقانه‌ای از حمید درویشی

عاشقانه‌ای از حمید درویشی

تو را شیرین‌ترین لیلای دوران، دوستت دارم چنان فرهاد مجنون از دل و جان، دوستت دارم تو ای سلطان قلبم! با من درویش دردآلود چه خوش سرکرده‌ای با لقمه‌ای نان، دوستت دارم انیس روزهای تلخ و شیرین در کنار من دمی بنشین و این تشویش بنشان دوستت دارم مرا با آفتاب بودنت دلگرم خواهی کرد تویی بر این شب شوریده پایان، دوستت دارم برای لحظه&zwnj...

شعر عاشقانه از رهی معیری

شعر عاشقانه از رهی معیری

چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک روشنتر از ستاره روشنگر است اشک گوهر اگر ز قطره باران شود پدید با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را غم پرور است ناله و جان پرور است اشک بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ چون گوی سینه بت سیمین بر است اشک خاطر فریب و گرم و دلاویز و تابناک همرنگ چهره تو پری پیکر است اشک از داغ آتشین ...

عاشقانه‌ای دیگر از اوحدی

عاشقانه‌ای دیگر از اوحدی

وه! که امروز چه آشفته و بی خویشتنم دشمنم باد بدین شیوه که امروز منم شد چو مویی تنم از غصه نادیدن تو رحمتی کن، که ز هجر تو چو موییست تنم اثری نیست درین پیرهن از هستی من وین تو باور نکنی، تا نکنی پیرهنم دهنت دیدم و تنگ شکرم یاد آمد سخنی گفتی و از یاد برفت آن سخنم از دهان تو چو خواهم که حدیثی گویم یاوه گردد سخن از نازکی اندر دهنم گر بمیرم من...

عاشقانه‌ای از اقبال لاهوری

عاشقانه‌ای از اقبال لاهوری

رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی هست در سینهٔ من آنچه به کس نتوان گفت از نهانخانه دل خوش غزلی می‌خیزد سر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت شوق اگر زنده جاوید نباشد عجب است که حدیث تو درین یک دو نفس نتوان گفت...

عاشقانه‌ای از خدابخش صفادل

عاشقانه‌ای از خدابخش صفادل

طوفان‌تر از همیشه به سمتم وزیده‌ای مردی شکست‌خورده‌تر از من ندیده‌ای از من مخواه راحت از این‌جا گذر کنم وقتی هزار پیله به دورم تنیده‌ای یادم نرفته است همان ابتدای کار گفتی چه‌قدر دغدغه داری، تکیده‌ای ما سرنوشت مشترکی را قدم زدیم مثل من از بهشت، تو هم سیب چیده‌ای این شعر را به چشم تو تقدیم می...

شعر عاشقانه از فریدون مشیری

شعر عاشقانه از فریدون مشیری

اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می‌گرفتم وگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر ره‌گذار تو جا می‌گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می‌نشستی و گر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می‌شکستی، مرا می‌شکستی...

عاشقانه‌ای از مجتبی اشتری

عاشقانه‌ای از مجتبی اشتری

بعد از این دست من و دامن ماه دگری من و سودای سر زلف سیاه دگری چون تو پیمان وفا بشکنم و بنشینم به امید نگهی، بر سر راه دگری چشم خود فرش کنم، زیر کف پای دگر خرمن خویش بسوزم به نگاه دگری گر گناه است نظر بر رخ خوبان کردن بعد از این پشت من و بار گناه دگری آن‌قدر آه کشیدم به فراقت شب و روز که نمانده است مرا طاقت آه دگری به‌جز از اشک ک...

عاشقانه‌ای از نجمه زارع

عاشقانه‌ای از نجمه زارع

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی‌فهمد دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی‌فهمد نگاهی شیشه‌ای دارم، به سنگ مردمک‌هایت الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی‌فهمد هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم» کسی معنای این حرف مبرهن را نمی‌فهمد من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دل‌هاشان محبت مانده شمشیری که گرد...

عاشقانه‌ای از مبین اردستانی

عاشقانه‌ای از مبین اردستانی

زیرِ گوش دلم هزاران بار، خواندم از عشق بر حذر باشد خیره‎سر یک‎نفس مرا نشنید، حال بگذار خون‌جگر باشد این لجوج، این صمیمی، این ساده، خون نمی‌شد اگر، نمی‌فهمید زود جا باز می‌کند در دل، عشق هر قدر مختصر باشد من و دل هر چه نابلد بودیم، عشق در کارِ خویش وارد بود من و دل را نخوانده از بر داشت، تا نگاهش به دور و بر باشد آم...

عاشقانه‌ای از مهسا تیموری

عاشقانه‌ای از مهسا تیموری

آرزویم فقط این است زمان برگردد تیرهایی که رها شد به کمان برگردد سال‌ها منتظر سوت قطارم که کسی با سلام و گل سرخ و چمدان برگردد من نوشتم که تو را دوست ندارم ای کاش نامه‌ام گم بشود، نامه‌رسان برگردد روی تنهایی دنیا اگر افتاده به من باید امروز ورق‌های جهان برگردد پیرمردی به غزل‌های من ایمان آورد به سفر رفت و قسم خورد ج...

عاشقانه‌ای از محمدعلی سپانلو

عاشقانه‌ای از محمدعلی سپانلو

این عینک سیاهت را بردار دلبرم این‌جا کسی تو را نمی‌شناسد هر شب، شب تولد توست  و چشم روشنی هیجان است در چشم‌های ما از ژرفای آینهٔ روبه‌رو خورشید کوچکی را انتخاب کن و حلقه کن به انگشتت یا نیمتاج روی موی سیاهت فرقی نمی‌کند، در هر حال این‌جا تو را با نام مستعار شناسایی کردند نامی شبیه معشوق لطفا آهوی خسته...

عاشقانه‌ای از غبار همدانی

عاشقانه‌ای از غبار همدانی

روزی که کلک تقدیر در پنجهٔ قضا بود بر لوح آفرینش غم سرنوشت ما بود زان پیشتر که نوشد خضر آب زندگانی ما را خیال لعلت سرمایهٔ بقا بود روزی که می‌گرفتند پیمان ز نسل آدم عشق از میان ذرات در جستجوی ما بود ساقی شراب شوقم دیشب زیادتر داد گر پاره شد ز مستی پیراهنم بجا بود بر عاصیان هر قوم بگماشت حق بلائی ما خیل عشق‌بازان هجران‌مان بل...

عاشقانه‌ای دیگری از محمدسعید میرزایی

عاشقانه‌ای دیگری از محمدسعید میرزایی

بارانی از بنفشه گرفت، آه! پشت بنفشه‌ها تو نبودی یا بودی و صدام نکردی، یا گریهٔ مرا نشنودی پشت بنفشه کلبه و مه بود، من خسته سمت کلبه دویدم یا کلبهٔ تو خواب مرا دید، یا در زدم، تو در نگشودی پشت بنفشه دختری آمد، در دامنش هزار گل سرخ یک‌یک به نام کوچک گل‌ها، پرسیدمش، ولی تو نبودی من شاعرم، و جرم من این است: گل را به نام کوچک خواندم...

عاشقانه‌ای از باباطاهر

عاشقانه‌ای از باباطاهر

دل عاشق به پیغامی بسازد خمار آلوده با جامی بسازد مرا کیفیت چشم تو کافیست ریاضت کش به بادامی بسازد

عاشقانه‌ای از مرتضی حیدری آل کثیر

عاشقانه‌ای از مرتضی حیدری آل کثیر

سلام دکلمهٔ دلنوازِ اقبالم سلام صورت منقوش در ته فالم از این‌که در دل من یاد توست، ممنونم از این‌که حال تو خوب است نیز خوشحالم به آن زنی که به رغم تمام اندوهش کتاب شعر بخواند... همیشه می‌بالم به چای تازه‌دم چشم‌هات معتادم به گوش دادن موسیقی‌ات سبکبالم تو گرم صحبتی امّا منی که آینه‌ام چگونه با چه زبانی بگو...

عاشقانه‌ای از رشحه

عاشقانه‌ای از رشحه

چه شود اگر که بری ز دل همه دردهای نهانیم به کرشمه‌های نهانی و به تفقدات زبانیم نه به ناز تکیه کند گلی نه به ناله دلشده بلبلی تو اگر به طرف چمن دمی بنشینی و بنشانیم ز غم تو خون دل ناتوان، ز جفات رفته ز تن توان به لب است جان و تو هر زمان، ستمی ز نو برسانیم ز سحاب لطف تو گر نمی، برسد به نخل امید من نه طمع ز ابر بهاری و نه زیان ز باد خزانیم...

عاشقانه‌ای دیگر از عراقی

عاشقانه‌ای دیگر از عراقی

من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟ نیک نزدیک بدم، دور چرا افتادم؟ چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد؟ من چه کردم که ز وصل تو جدا افتادم؟ جرمم این دان که ز جان دوست‌ترت می‌دارم از پی دوستی تو به بلا افتادم حاصلم از غم عشق تو نه جز خون جگر من بیچاره به عشق تو کجا افتادم؟ پایمردی کن و از روی کرم دستم گیر که بشد کار من از دست و ز پ...

شعر عاشقانه‌ حسین منزوی

شعر عاشقانه‌ حسین منزوی

مرا به باغ و بهاران چه کار دور از تو؟ مرا چه کار به باغ و بهار دور از تو؟ بهار آمده امّا نه سوی من که نسیم زند به خرمن عمرم، شرار دور از تو به سرو و گل نگراید دل شکستهٔ من که سر به سینه زند سوگوار دور از تو هم از بهار مگر عشق، عذر من خواهد اگر ز گل شده‌ام شرمسار دور از تو به غنچه ماند و لاله، بهار خاطر من شکفته تنگ دل و داغدار دور از ...

شعر عاشقانه‌ سنایی

شعر عاشقانه‌ سنایی

هزار سال به امید تو توانم بود هر آنگهی که بیایم هنوز باشد زود مرا وصال نباید همان امید خوشست نه هر که رفت رسید و نه هر که کشت درود مرا هوای تو غالب شدست بر یک حال نه از جفای تو کم شد نه از وفا افزود من از تو هیچ ندیدم هنوز خواهم دید ز شیر صورت او دیدم و ز آتش دود همیشه صید تو خواهم بدن که چهرهٔ تو نمودنی بنمود و ربودنی بربود

شعر عاشقانه‌ مولوی

شعر عاشقانه‌ مولوی

عشوه دادستی که من در بی‌وفایی نیستم بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس زانکه من جان غریبم این سرایی نیستم ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم خود بگو من کدخدایم ...

صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها