موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu
رمان معناگرا
اعماق یک شکاف | یادداشتی از علی ششتمدی
پیرامون رمان «ابله» نوشتۀ «فئودور داستایفسکی»
اعماق یک شکاف | یادداشتی از علی ششتمدی
«آنگزیفر سامسا»، منجی ممسوخ انسان مدرن
یادداشتی از محمد شمس‌الدینی پیرامون رمان «مسخ» کافکا
«آنگزیفر سامسا»، منجی ممسوخ انسان مدرن
زمانی‌که یک اثر هنری بودم؛ هجویه‌ای بر انسان مدرن
یادداشت مهدی کفاش پیرامون رمان «زمانی‌که یک اثر هنری بودم» نوشتۀ اریک امانوئل اشمیت
زمانی‌که یک اثر هنری بودم؛ هجویه‌ای بر انسان مدرن
آناکارنینا؛ رویارویی میان نو و کهنه
یادداشت مریم‌سادات حسینی دربارۀ رمان «آناکارنینا» نوشتۀ لئو تولستوی
آناکارنینا؛ رویارویی میان نو و کهنه
پروندۀ «رمان معناگرا» آغاز به کار کرد
در آخرین روز ماه مبارک رمضان
پروندۀ «رمان معناگرا» آغاز به کار کرد
پرونده «رمان معناگرا»

قهرمانی که این‎بار مضحکه نمی‌شود | یادداشت مجید اسطیری بر رمان «عالیجناب کیشوت»

شهرستان ادب: مجید اسطیری، نویسنده و منتقد، در تازه‌ترین یادداشت خود نگاهی داشته است بر رمان «عالیجناب کیشوت» اثر معروف گراهام گرین، نویسنده‌ی انگلیسی. با این مقدمه شما را به خواندن تازه‌ترین مطلب پرونده‌ی رمان معناگرا دعوت می‌کنیم: رمانی که بر پایۀ قرینه‌سازی شکل گرفته‎ است «گراهام گرین» نویسندۀ مطرح انگلیسی که آثار فراوانی به نگارش درآورد، در رمان «عالیجناب کیشوت» به استقبال اثر سرشناس سروانتس رفته است. «گرین» طرح اصلی رمانش را بر اساس «دن کیشوت» پی‌ریزی کرده‎است تا از رهگذر این بینامتنیت، نگاه خویش به زندگی و زمانه‌اش را بیان کند. آنچه درمورد اثر سروانتس جای سؤال ندارد این است که بن‌مایۀ آن «نقیضه» است. دن کیشوت، نقیضه‌ای است برای داستان‎های شوالیه‌گری. در دن کیشوت، نویسنده با بی‌رحمیِ هرچه تمام‌تر، شوالیۀ شوریده را بارها و بارها در موقعیّت‌های مضحک قرار می‌دهد که ناشی از درک غلط او از واقعیّت است. بر این اساس، گراهام گرین نیز رمان «عالیجناب کیشوت» را بر اصل کلّی نقیضه بنا کرده و این‎بار دو روایت کلّی مهمّ دوران ما یعنی مسیحیت و مارکسیسم را طرف شوخی قرار داده‎است؛ این برداشتی است که در ابتدای اثر داریم و هرچه پیشتر می‌رویم شوخی کنار می‌رود و نگاهی جدّی جای آن را می‌گیرد. در رمان گرین، کشیش ساده‌دلی که به شکل کاملاً برساخته از اعقاب دن کیشوت است، در شهر کوچک «ال توبوزو»ی اسپانیا روزگار می‌گذراند. از قضای روزگار، کشیش کیشوت یک روز میزبان یکی از مقامات بلندپایۀ کلیسا می‌شود و با گوشت اسب از وی پذیرایی می‌کند. در کمال تعجّب گوشت اسب به مذاق میهمان او خوش می‌آید و پس از چند روز نامه‌ای به دست پدر کیشوت می‌رسد که اعلام می‌دارد وی به دریافت مقام «عالیجناب» مفتخر شده‌است. او که علاقه‌ای به این جایگاه ندارد، خود را موظّف می‌بیند برای تهیۀ لباس رسمی مناسب به مادرید سفر کند. در این سفر، شهردار ال توبوزو که به‎تازگی در رقابت انتخاباتی شکست خورده است، او را همراهی می‌کند و جالب اینجاست که شباهت نام او به «سانچو پانزا» باعث شده پدر کیشوت از قدیم او را سانچو صدا بزند. حتّی اتومبیل کهنۀ پدر کیشوت نیز «رسی نانت» نامیده می‌شود که نام اسب دن کیشوت است. با چیدن چنین عرصه‌ای متوجّه می‌شویم گراهام گرین، جهان داستان خودش را کاملاً با قرینه‌هایی از دن کیشوت ساخته است. جلوتر که می‌رویم در می‌یابیم حوادثی که منزل به منزل برای پدر کیشوت و سانچو رخ می‌دهد نیز رونوشت‌هایی مدرن از مواقعی است که دن کیشوت با آنها روبرو شده بود. پدر کیشوت و سانچو از لحاظ اعتقادی هیچ سنخیتی با هم ندارند. یکی نمایندۀ ایمان مسیحی ساده و بی‌پیرایه‌ای است که هیچ تعلّق دنیوی ندارد و دیگری یک چپِ آرمان‌گرای شکست‌خورده که شاهد انحراف جبهۀ مبارزۀ جهانی علیه سرمایه‌داری است و نمی‌تواند از آنچه رهبران بزرگ مارکسیسم و کمونیسم انجام می‌دهند دفاع کند. با این حال، این دو هر بار بعد از بگو مگوهای مختصرشان باز هم ساز رفاقت را کوک می‌کنند و با هم لبی تر می‌کنند. هر دو مطمئن هستند که قادر نخواهند بود عقیدۀ دیگری را تغییر دهند و هر دو سخت بر عقیدۀ خود پافشاری می‌کنند. در میان مسلک‌های فکری فراوانی که در قرن گذشته ظهور یافتند، هیچ‎کدام به اندازۀ مارکسیسم طرفدار نیافت. مارکسیسم موفّق شد چنان بر اندیشۀ بشر...

ادامه مطلب