موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu
گابریل گارسیا مارکز
چرا و چطور صدسال تنهایی را بخوانیم؟
یادداشتی از پرستو علی‌عسگرنجاد
چرا و چطور صدسال تنهایی را بخوانیم؟
مردی که نامه‌های عاشقانۀ رایگان می‌نوشت!
یک صفحۀ خوب از یک رمان خوب | صفحۀ پنجم
مردی که نامه‌های عاشقانۀ رایگان می‌نوشت!
«نسلی که خوراک مورچه‌ها شد!» | نگاهی به صدسال تنهایی
یادداشتی از المیرا شاهان در سالروز درگذشت مارکز
«نسلی که خوراک مورچه‌ها شد!» | نگاهی به صدسال تنهایی
«آمریکایی‎ها دریا را دزدیدند!» | روایت مارکز از آمریکا
پروندۀ ادبیات ضدآمریکایی | یادداشتی از مجید اسطیری
«آمریکایی‎ها دریا را دزدیدند!» | روایت مارکز از آمریکا
راهي که مارکز باز کرد
یادداشتی از محمدقائم خانی
راهي که مارکز باز کرد
مارکز در شهرستان ادب
سومین جلسه‌ی داستان سال ۱۳۹۳
مارکز در شهرستان ادب
مارکز، «صد سال تنهایی» و داستان استعمار
یادداشتی از رضا زاده محمدی
مارکز، «صد سال تنهایی» و داستان استعمار
بالا رفتن از دیوار خانه‌ی ماركز
یادداشتی از علی اصغر عزتی پاک
بالا رفتن از دیوار خانه‌ی ماركز
گابریل گارسیا مارکز درگذشت
خالق صدسال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز درگذشت
آخرین سفر کشتی خیالی
داستان کوتاهی از گابریل گارسیا مارکز
آخرین سفر کشتی خیالی
یادداشتی از علی اصغر عزتی پاک

بالا رفتن از دیوار خانه‌ی ماركز

بالا رفتن از دیوار خانه‌ی ماركز
شهرستان ادب: چند روز پیش خبر درگذشت داستان پردازِ بی هماورد جهان و نویسنده‌ی نام آورِ کلمبیایی «گابریل گارسیا مارکز» منتشر شد. یادداشتِ «بالا رفتن از دیوار خانه ی مارکز» به قلم داستان نویسِ گرامی و مدیر دفتر داستانِ موسسه شهرستان ادب آقای علی اصغر عزتی پاک نوشته شده است.   خبری كه مدت‌ها بود منتشر می‌شد و بعد تكذیبیه‌اش می‌آمد، بالأخره بدون تكذیبش هم آمد: ماركز مرد! من نمی‌دانم چرا جهانیان این‌قدر انتظار مرگ ماركز را می‌كشیدند، و لحظه‌شماری می‌كردند كه این اسطوره‌ی زنده‌ی داستان‌سرایی زودتر رخت مرگ بر تن كند. اما حدسی كه می‌زنم این است كه ماركز به واسطه‌ی داستان‌های خارق‌العاده‌ای  كه گفته بود، كم‌كم چهره‌ی یك موجود غیرزمینی به خود گرفته بود. و این اتفاق در تضاد بود با موجودیتش در زیر سقف خانه‌ای دركشور مکزیک. دوربین‌ها می‌رفتند سراغش و او از پشت نمایشگرهای بزرگ و كوچک در خانه‌ها و معابر و مجامع برای مردم جهان دست تكان می‌داد؛ رفتاری کاملاً واقعی و عینی. این چیزی بود كه زمینیان علاقمند به داستان و رمان دیگر نمی‌توانستند برتابند. آنان ماركز را خیلی بلندمرتبه‌تر از این می‌دیدند كه هنوز كفش به پا داشته باشد و گل به یقه‌اش بزند و زیر سبیل سفیدش لبخند پنهان كند. ماركز برای آن‌ها سال‌ها بود كه به جهان اسطوره‌ها كوچ كرده بود؛ و دیگر انتظار دیدنش را در نزدیكی خانه‌ی خودشان نداشتند. ماركز این‌گونه بود؛ او باید زودتر به مرتبه و جایگاهی كه خوانندگان آثارش برایش تدارک دیده بودند، می‌‌كوچید؛ آن‌قدر كه حتی خیلی‌ها احساس می‌كردند دیرهم شده. و طاقت‌شان طاق شده بود! ماركز نویسنده‌ای بود كه بیش از سی سال در اوج شهرت ومحبوبیت بود و داستان‌هایش تا عمق جان خواننده‌هایش رخنه می‌كرد. و از جمله‌ی خواننده‌های او ما ایرانیان هستیم؛ مردمانی در سوی دیگر زمین. «صد سال تنهایی» كتابی است كه باعث شد ما این نویسنده را بشناسیم و بعد مشتری پر و پا قرص قصه‌هایش شویم. خواندیم و لذت بردیم و هی به خودمان گفتیم این‌گونه می‌نویسند! و نویسنده یعنی این؛ یعنی ماركز! بله؛ نویسنده یعنی ماركز؛ اما آیا خواننده هم یعنی ما؟ سخنم را بلغزانم به سمتی كه عنوان این یادداشت را با نگاه به آن سو انتخاب كرده‌ام. این‌روزها كه مارکز رفته است به جهان قصه‌هایش، و بازار نوشتن درباره‌ی او گرم است، جایی خواندم كه وقتی یک ایرانی حدود یک دهه پیش، ترجمه‌ی فارسی «صد سال تنهایی» را برای امضا به ماركز می‌دهد، او جا می‌خورد و بعد می‌پرسد كه‌: «مگر داستان‌های من به فارسی هم ترجمه شده است؟» و بعد با بی‌میلی قلم به دست می‌گیرد و امضائی می‌اندازد احتمالاً به صفحه‌ی اول؛ دوم یا سوم كتاب. در این چند روزی كه از خواندن آن مطلب می‌گذرد، احساس‌های متناقضی را تجربه‌ كرده‌ام. از یك سو با خودم می‌گویم «واقعاً اگر این كارها ترجمه نمی‌شد، من از چه لذت‌های بی‌هم‌تایی بركنار نمی‌ماندم!» و سپاس خود را نثار مترجمان و ناشران ایرانی آثار ماركز می‌كنم. اما از دیگر سو احساس می‌كنم همانند دزدهای شب‌رو از دیوار خانه‌ی ماركز بالا رفته‌ام و ناغافل دست‌برد زده‌ام به دارایی‌های عزیز او. این حس آن‌چنان قوی است كه باید اعتراف كنم در این دو سه روز همه...
ادامه مطلب