موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu
ادبیات فوتبال
 «یک کمیک استریپ فوتبالی»
انتشار کامل داستان مصور «پیراهنی برای الجزایر» در پرونده ادبیات و فوتبال
«یک کمیک استریپ فوتبالی»
«بازی ایران آمریکا» | با «روایت» حمیدرضا صدر
در پرونده ادبیات و فوتبال بخوانید:
«بازی ایران آمریکا» | با «روایت» حمیدرضا صدر
نگاهی به رمان «جام جهانی در جوادیه»
یادداشتی از علی میکائیلی در پرونده ادبیات و فوتبال
نگاهی به رمان «جام جهانی در جوادیه»
در زمین خاکی دوران
شعری از میلاد عرفان‌پور
در زمین خاکی دوران
«چندچندند؟» | یک رباعی از مهدی جهاندار
همزمان با روزهای داغ جام جهانی
«چندچندند؟» | یک رباعی از مهدی جهاندار
ماجرای دیوانه‌وار آبی‌پوشان | داستانی از «تیری ژونکه» با ترجمه «احمد پرهیزی»
انتشار اختصاصی در شهرستان ادب به مناسبت آغاز جام جهانی فوتبال ۲۰۱۸
ماجرای دیوانه‌وار آبی‌پوشان | داستانی از «تیری ژونکه» با ترجمه «احمد پرهیزی»
انتشار اختصاصی در شهرستان ادب به مناسبت آغاز جام جهانی فوتبال ۲۰۱۸

ماجرای دیوانه‌وار آبی‌پوشان | داستانی از «تیری ژونکه» با ترجمه «احمد پرهیزی»

شهرستان ادب: تیری ژونکه، نویسنده فرانسوی ژانویه 1954 در خانواده‌ای از طبقه کارگر متولد شد و اوت 2009 در پاریس درگذشت. علت مرگ او در 55 سالگی، بیماری قلبی گزارش شده است. او نویسنده رمان‌های نوآر و نیز داستان‌های جنایی بود. ژونکه، داستان‌نویسی با گرایش چپ بود و همواره از حقوق کارگران دفاع می‌کرد. «کوشک نامیرایان»، «سرخ زندگی است»، و «مولوخ» از جمله مشهورترین رمان‌های او به شمار می‌رود. ژونکه همچنین چندین اثر برای نوجوانان نگاشته است. پدرو آلمودوار، فیلم «پوستی که در آن زندگی می‌کنم» را با اقتباس از یکی از داستان‌های این نویسنده با عنوان «میگال» ساخته است. عمده قهرمانان داستان‌های ژونکه از طبقات فرودست جامعه می‌آیند و به تأکید خود وی، آن‌ها را از دل زندگی شخصی خویش بیرون کشیده است. او در پاسخ به سرزنش برخی خوانندگان که داستان‌هایش را زیاده از حد تیره و تار می‌دانند گفته است که با این زندگی که او از سر گذرانده است، دیگر بهتر از این نمی‌تواند بنویسد. داستان «ماجرای دیوانه‌وار آبی‌پوشان» از مجموعه داستانی که به سال 2003 در انتشارات معتبر گالیمار نشر یافت انتخاب شده است.  همزمان با شروع جام جهانی 2018 در روسیه، این داستان را بخوانید:   ماجرای دیوانه‌وار آبی‌پوشان چهار سال. آری، چهار سالِ تمام گذشته بود. به عبارتی هزار و چهارصد و شصت روز. آدریان تک تک این روزها را صبورانه شمرده بود، بدین امید که شاید در انتهای دهلیز زندگیش، بارقه نوری پدیدار شود. اما این انتظار بیهوده بود و نه تنها روشنایی به چشم نمی‌خورد، بلکه برعکس، اوضاع بدتر از قبل می‌شد. او در گنداب فرو می‌رفت. چهار سال. دقیقاَ چهار سال. با این همه، آدرین می‌کوشید عزت نفس خود را حفظ کند. البته گفتنش کار راحتی است. روزهای اول، مستمری بیکاری، او را زنده نگه می‌داشت. اجاره خانه، همبرگرهایی که یکی ظهر و دومی را شب می‌بلعید، دو پاکت سیگار که هر صبح می‌خرید، گه‌گاه پیراهنی نو و به ندرت یک جفت کفش، -زیرپوش و جوراب را هم که کسی نمی‌بیند و نو و کهنه بودنش به چشم نمی‌آید-، باری، اسکناس‌ها مثل برق و باد ناپدید می‌شدند. آن وقت ساطورِ «پایان بیمه بیکاری» فرود می‌آمد. آدریان صفیر تیغه تیز و درازش را، درست پشت گوش‌هایش، به وضوح می‌شنید. آن وقت بود که قرض گرفتن از سرژ خپله شروع می‌شد که پول‌هایش به جانش بسته بود. هزار فرانک ماهانه. بدیهی است که در چنین شرایطی، دیگر نمی‌توان در مسافرخانه اتاقی گرفت... آدمی‌زاد هنگامی که دچار فقر و درماندگی می‌شود، سرش را پایین می‌اندازد و می‌کوشد چندان در انظار ظاهر نشود. کار عاقلانه این است. اما آدریان، نه، چنین نبود. او در فیلم‌ها دیده بود که باید جاه‌طلب باشد. بنابراین به سراغ قمار و شرط‌بندی رفت، بلکه زندگیش از نو سر و سامانی بگیرد اما تمامی مختصر عایدی باقی‌مانده‌اش را وسط گذاشت و در یک شب همه را به باد داد. دوستانش با چشمانی از حدقه درآمده، و در محاصره جاسیگاری‌های پر از ته‌سیگار، با ترس به او نگاه می‌کردند. آدرین به شانس التماس می‌کرد، و تا صبح مدام از سرژ خپله، که آن شب سخاوتمند شده بود، قرض گرفت، به امید آن‌که بالاخره بخت به او رو کند. ساعت چهار صبح، آدرین، بازنده، از ترس مبلغِ بالای قرضش، بالاخره دست‌هایش را به نشانه تسلیم بالا بُرد. ده هزار فرانک را باید پس می‌داد. به قرارِ ماهی هزار فرانک که باید پنج&zwn...

ادامه مطلب