یادداشتی از علیرضا میرزایی
شعرهای بیشخصیت
20 خرداد 1405
07:18 |
0 نظر

|
امتیاز:
با 0 رای
شعرهای بیشخصیت
نوشته: علیرضا میرزایی
شاید از همان روزی که شاعران فارسیزبان تصمیم گرفتند امضای خود را از زیر شعرهایشان حذف کنند، از همان لحظهای که آوردن «تخلص» از مُد افتاد، این پرسش برای مخاطب پدید آمد که حالا شعر یک شاعر را چگونه میتوان از شعر دیگری بازشناخت؟ دیگر نمیشد به بیت آخر نگاه کرد و با اطمینان گفت این غزل از حافظ است یا سعدی. از آن پس، مخاطب ناچار بود با تحلیل شیوهی نوشتن، صاحب شعر را پیدا کند؛ یعنی بهجای نام شاعر یا تخلص او، به دنبال تجلی شخصیت و تشخصش در متن بگردد.
البته این اتفاق یکباره رخ نداد. این روند از روزگاری نه چندان دور آغاز شد که شاعران، با وجود داشتن تخلص، خود را همیشه ملزم به استفاده از آن نمیدانستند و تا امروز ادامه یافته است؛ روزگاری که دیگر تخلص تقریباً از شعر فارسی کنار رفته و حتی اگر شاعری از این امکان استفاده کند، در نگاه بسیاری از اهالی شعر، گویی از قافلهی شعر امروز جا مانده است. با این همه، شاید بتوان این تحول را گامی رو به جلو دانست؛ زیرا شاعر را مجبور میکند که برای شناخته شدن، در شعرش حضور داشته باشد. در غیر این صورت، او و شعرش در دریای شعرهای بینامونشان امروز غرق خواهند شد. در این یادداشت میکوشیم ببینیم تشخص شاعر در شعر چگونه جلوه میکند و از چه راهی میتوان رد پای صاحب اثر را در متن بازشناخت.
شاید بیش از همه، دانشجویان ادبیات در درس سبکشناسی با این موضوع دستوپنجه نرم کرده باشند. در آزمون پایانی، چند بیت از شعری را پیش روی آنان میگذارند و از آنها میخواهند دوره تاریخی و موقعیت جغرافیایی شاعر را حدس بزنند. آنها نیز برای حل این مسئله، با توجه به ویژگیهای نحوی و واژگانی و همچنین شواهد تاریخی، میکوشند این راز پنهان را کشف کنند. از نکاتی که در طول ترم در جزوههای خود نوشتهاند کمک میگیرند؛ مثلاً اینکه واژگانی چون «همی» و «ایدون» از نشانههای سبک خراسانیاند و اگر چنین واژهها یا ساختهای نحویای را در شعر دیدید، احتمالاً با متنی خراسانی روبهرو هستید. یا اینکه جامعه ایرانی پیش از حمله مغول، جامعهای نسبتاً شاداب بوده و اگر شعری مخاطب را به شادی فرا میخواند، احتمال دارد متعلق به آن دوره باشد. از سوی دیگر، میزان حضور واژگان عربی در متن نیز میتواند در تشخیص دوره تاریخی اثر راهگشا باشد و البته دهها نکته کنکوری دیگر از این دست. اما در شعر امروز، ما از پیش میدانیم که با متنی معاصر روبهرو هستیم و بیشتر این نکات به کار تشخیص دوره تاریخی شاعر میآیند، نه شناسایی نام او؛ و این همان پرسش اصلی ماست.
اینجاست که دانشجو ـ و در معنایی گستردهتر، هر مخاطب شعر ـ برای شناخت بیشتر به تاریخ ادبیات پناه میبرد. میآموزد که فلان شاعر در روزگار فلان پادشاه میزیسته است و مثلاً اگر شعری در مدح محمود و مسعود غزنوی یا وزیران آنان سروده شده باشد، دایره جستوجو به شاعرانی چون عنصری، فرخی و منوچهری و چند تن دیگر از شاعران دربار غزنوی محدود میشود. اصولاً در بسیاری از کلاسهای تاریخ ادبیات نیز بیش از آنکه درباره ادبیات سخن گفته شود، درباره تاریخ سخن میرود. نتیجه آن است که دانشجو در نهایت با انبوهی از اطلاعات تاریخی تنها میماند؛ اطلاعاتی که یا هیچ ارتباط مستقیمی با ادبیات ندارند یا ـ دقیقتر بگویم ـ کاربرد چندانی در فهم خودِ ادبیات ندارند. حال چاره چیست؟ جز انجام دشوارترین کار؛ یعنی مطالعه دقیق خود شعر.
البته شاید این مسئله آنقدرها هم دشوار نباشد. به طور مثال اگر کسی با شعر و شیوه فردوسی، حافظ یا مولوی آشنا باشد، با شنیدن بیتی از میانه یک شعر، حتی اگر پیش از آن هرگز آن را نخوانده باشد، میتواند با احتمال فراوان نام شاعر را درست حدس بزند. اما پرسش اینجاست که چه چیزی باعث شده شاعران بزرگ ما چون فردوسی، مولوی و حافظ تا این اندازه از دیگران متمایز باشند؟
برای پاسخ جامع به این پرسش شاید به رسالهها و پژوهشهای متعدد دانشگاهی نیاز باشد، اما هر کسی با دانشی حداقلی نیز درمییابد که آنچه بیش از هر چیز در «مولوی» شدنِ جلالالدین محمد بلخی نقش داشته، ساختار و سازمان فکری او بوده است. چه بسیار شاعران درجه چندمی که کوشیدهاند از شیوه او تقلید کنند، اما تقلید در سطح فرم برایشان کارساز نبوده و با اندکی تأمل، سره از ناسره بازشناخته شده است. چه بسیار کسانی که خواستهاند با الگوگیری از فردوسی شاهنامهای تازه بیافرینند، اما به سبب انبوه بیهودهگویی، خود به عبرتی در تاریخ ادبیات بدل شدهاند. و چه بسیار آنان که کوشیدهاند حافظانه شعر بگویند و گمان کردهاند با بهکارگیری واژگانی چون «رند»، «می» و «ساقی» یا استفاده فراوان از برخی آرایهها چون ایهام، میتوان حافظ شد؛ اما در نهایت، پس از سالها کوشش، نامی از آنان در تاریخ باقی نمانده است.
حافظ بیش از آنکه به سبب مهارت شگفتانگیزش در شبکهسازی معنایی و واژگانی شناخته شود، به واسطه شخصیت مرکزی شعرش در ذهن مخاطب ماندگار شده است؛ شخصیتی رند که در برابر تزویر رایج زمانه میایستد و میخواریاش از زهد ریاکارانه زاهدان شریفتر جلوه میکند. شاید بتوان با اطمینان گفت که حتی بسیاری از اهل ادب نیز به همه ظرایف هنری شعر حافظ آگاه نیستند، اما تقریباً همه آنان این شخصیت رند را میشناسند.
همانطور که فردوسی داستان رستم را روایت میکند و خودش از هفتخوان نگذشته و با دیو سپید پنجه در پنجه نشده، حافظ نیز در زندگی شخصیاش شخصیتی دینی داشته و حافظ قرآن بوده و بعید است که به صورت علنی مرتکب منکرات شده باشد اما او با جان دادن به «رند» شخصیتی خلق کرده که در سراسر غزلهایش نقش اول داستان است. او زندگی این شخصیت را در یک داستان 486 غزلی، روایت کرده، داستانی که شاید متنش کوتاهتر از یک رمان متعارف امروزی باشد اما یکی از ماندگارترین شخصیتهای ادبیات فارسی را به وجود آورده است.
گفتنیست که همیشه لزومی ندارد شاعر شخصیتی تازه بسازد بلکه او میتواند در اقدامی سادهتر و البته شجاعانهتر به جزئیات زندگی خود بپردازد و مخاطب را به شخصیترین لحظات زندگی خود راه بدهد و مثلا در مواجهه با عشق، به جای استفاده از آن عشق کلیشهای و دستفرسود، تیپهای شخصیتی تکراری و متداول عاشق و معشوق در ادبیات فارسی که تمام ما با کلیات آن آشناییم، با پناه آوردن به جزئیات آن تیپ شخصیتی را به یک شخصیت خاص تبدیل کند که در ذهن مخاطب باقی بماند. متاسفانه استفاده بیش از حد از کلیشهها موجب شخصیت زدایی از شعر میشود.
برخی کلیشههای شعر امروز
1. شکوه از معشوق: یکی از کلیشههای اساسی در شعر امروز شکایت از معشوق است و این مسئله به یک ژانر در شعر عاشقانه تبدیل شده و پیشفرض شاعر این است که گویی معشوق وظیفه داشته که به عاشق دل بدهد و حالا که این حس وجود ندارد پس باید از او شکوه کرد، در صورتی که با دیدگاه متفاوت و از قضا نیز نزدیکتر به زندگی روزمره و با بهره از تجربیات شخصی، میتوان به مضامین تازه و به یاد ماندنیای دست یافت. در ذهن خود مرور کنید که در چه تعداد از شعرهای عاشقانه عشق مسئله عاشق است نه معشوق؟ در چه شعری شاعر اعتراف کرده که عاشق باید پاسخگو باشد که چرا نتوانسته دل معشوق را به دست بیاورد؟ این نگاه کلیشهای و کلی موجب تهی شدن شعر از شخصیت میشود.
2) گلایه از نارفیقی: یکی دیگر از کلیشههای موجود در شعر امروز جنگ با یک دشمن فرضی با نام «نارفیق» است که ممکن است در برخی شعرها نیز در پی تصاحب معشوق، میان شاعر و نارفیق کدورت پیش بیاید، شاید بتوان وجود تعداد اندکی از اینگونه را مقبول دانست اما این مضمون برای برخی شاعران به کلیشه تبدیل شده و با گشودن هر دفتر شعر به چنین اشعاری با تعداد فراوان برمیخوریم تا آنجا که پس از خواندن آن مخاطب، شخصیت شاعر را قضاوت میکند که آیا او توانایی عبرت گرفتن از اتفاقات زندگیاش را نداشته و در زمینه انتخاب رفیق و معشوق اصلا توانایی ندارد و این حجم از اشتباهات مکرر او تنها میتواند به دلیل آسیب جدی در ناحیهای از مغز باشد که وظیفه شناسایی دوست از دشمن را دارد.
3) شکایت از روزگار: شاید توقع داشته باشیم که پرداختن به این موضوع با توجه به اتفاقات جاری به شعرهایی خاصتر بیانجامد اما متاسفانه در اکثریت غریب به اتفاق شعرها، شاعر به همان مسائل کلیشهای که حتی سعدی نیز در زمانه خود از آن گله میکرده، میپردازد و مولف در جایگاه یک شخصیت واهی مینشیند و از زمین و زمان شکوه میکند و به همین سبب جایگاه خودش در شعر خالیست. و چیزی از ترسهایش، آرزوهایش، تجربیاتش و ناکامیهایش نمینویسد.
4) جنسیت زدایی از شاعر: یکی از معضلات بزرگ شعر امروز این است که شعری خوانده میشود و از متن شعر نمیتوان فهمید که شاعر مرد است یا زن. با اینکه تفاوتهای معناداری میان تجربه زیسته زنان و مردان وجود دارد ولی هیچ نمودی در شعر شاعران ندارد و جنسیتزدایی اینقدر دقیق انجام شده که گویی شاعر کسی را استخدام کرده تا پشت سرش ردپایش را از شعر پاک کند. جنسیتدار بودن شعر با جنسی شدن شعر کاملا متفاوت است و گاهی شاعران از ترس جنسی شدن شعر غیرجنسیتی مینویسند. در صورتی که رویکرد هرکدام از این دو جنس به مسائل زندگی روزمره متفاوت است و گاهی شیوه ارزشگذاری اتفاقات در ذهن زن و مرد متفاوت است. در شعر امروز برخی شعرهای عاشقانه که توسط زنان سروده شده با کلیشههای شعر عاشقانه مردانه پر شده و این مساله باعث جابه جایی جنسیت عاشق و معشوق در شعر و گیج شدن مخاطب میشود.
شاید در نهایت بتوان گفت که مهمترین سرمایه یک شاعر نه وزن است و نه قافیه و نه حتی مهارتهای زبانی؛ زیرا همه اینها آموختنیاند و دیر یا زود به دست میآیند. آنچه شعر شاخص را از انبوه متنهای مشابه جدا میکند، حضور یک شخصیت زنده در پشت واژههاست؛ شخصیتی که جهان را به شیوهای یگانه میبیند، تجربه میکند و روایت میکند.
شعر از همان روزی که تخلص را کنار گذاشت، ناخواسته مسئولیتی تازه بر دوش شاعر گذاشت؛ اینکه دیگر نامش را نه در بیت آخر، بلکه در سراسر شعر بنویسد. از این رو، شاعر امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند آن است که به جای پناه بردن به کلیشهها، به تجربه زیسته خود رجوع کند؛ به ترسها، آرزوها، شکستها، دلبستگیها و همه آن چیزهایی که او را از دیگران متمایز میکنند.
شاید راز ماندگاری بسیاری از شاعران بزرگ نیز همین باشد. ما آنان را تنها با واژهها و صنایع ادبیشان به یاد نمیآوریم، بلکه با شخصیتهایی که در شعرهایشان زندگی کردهاند به خاطر میسپاریم. مخاطب پس از بستن کتاب، بیش از آنکه چند بیت یا چند آرایه را به یاد داشته باشد، با یک صدا، یک نگاه و یک انسان مواجه بوده است.
و شاید بتوان گفت شعر بیشخصیت، حتی اگر از نظر فنی بینقص باشد، در نهایت چیزی جز متنی خوشساخت نیست؛ متنی که میتوان نام هر شاعری را پای آن نوشت، بیآنکه چیزی تغییر کند.
نظرات
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.
چهارشنبه, 31 اردیبهشت,1404