علیه اصول نادرست داستاننویسی (3)
نوشته: تیمور آقامحمدی
در دو بخش پیشین، به برخی باورهای نادرست و جریانهای حاشیهای در فضای داستاننویسی ایران پرداختیم که گاه مسیر تربیت نویسندگان جوان را به بیراهه بردهاند. حال در بخش پایانی، میخواهیم به فرآیند «نویسندهشدن» و دگردیسی آموزش ادبی در سالهای اخیر نگاهی بیندازیم؛ به تفاوت میان «آموختن تکنیک» و «زیستن در جهان داستان».
از زیست تدریجی تا گلخانههای آموزشی
اگر به گذشته نظر کنیم، درمییابیم مسیر نویسندگی در دهههای قبل، روندی طولانی اما طبیعی و ارگانیک داشت. در نوجوانی، در تبوتاب خواندن میسوختیم؛ از مجموعهداستانها و رمانهای ایرانی و خارجی گرفته تا کتابهای نقد و نظریه. این مطالعه، خودبهخود ما را به سمت محافل و انجمنهای ادبی میکشاند. آنجا در دل دوستیها و مراودات هفتگی، داستانهایمان را برای هم میخواندیم، نقد میشنیدیم و مهمتر از همه، «زیست حرفهای» را تمرین میکردیم. سودای چاپ فوری اثر نداشتیم؛ بلکه در جستوجوی گشودن دریچهای به جهان بودیم. برای ما، نویسندهبودن فقط شغلی در آینده به حساب نمیآمد، نوعی نگاه به هستی و شیوهای برای زیستن بهشمار میآمد. یادگیری اصول، گامبهگام و در مسیری آمیخته با تجربه زیسته اتفاق میافتاد؛ فرآیندی که در آن هر داستان، پلکانی برای صعود به پله بعدی بود.
امروز شاهد ظهور دورههای مختلف و متنوع آموزش رماننویسی هستیم که منطقی متفاوت دارند. هنرجو با پلاتی در دست، وارد دورهای نُه تا دوازدهماهه میشود، زیر نظر یک منتور(راهبر) مینشیند و به ضرب جلسات و پیگیریهای منظم دبیرخانهای، بالاخره رمانش را به پایان میرساند. استاد میخواند، اصلاحیه میزند، هنرجو بازنویسی میکند و در نهایت، نسخه آماده نشر میشود. تمام.
ظاهراً همهچیز در این دورهها اصولی و کارآمد است؛ ولی نتایج بهدست آمده نشان میدهد که عمدتاً نه نویسندهای تربیت شده و نه اثر خوبی تولید!
پس ایراد کار کجاست؟ آن دورهها که به خوبی طراحی شده بود و استاد سرشناسی هم که راهبری را به عهده داشت!
به نظرم مشکل در طیکردن است. هنرجو بدون آنکه مسیر پرفراز و نشیب و طبیعی نویسندگی را «طی» کرده باشد، در شرایطی گلخانهای، نوشتن رمان را میآموزد. تکنیکها را تا اندازهای فراگرفته، اما آیا به «نویسنده» تبدیل شده؟ یا تنها به «داستاننویس»ی بدل شده که توانسته یک پروژه را به سرانجام برساند؟ آیا هنرجوی منضبط با نمرات بالا، مساوی با یک نویسنده حرفهای است؟
حکایت این افراد، شبیه کسی است که دوچرخهسواری را فقط با چرخهای کمکی تجربه کرده. وقتی دوره تمام میشود و استاد از کنار دست او برمیخیزد، آیا هنرجو توانایی پیمودن مسیر در جادههای ناهموار دنیای واقعی را دارد؟ یا بسیاری از این آموزشها، حکم مربی رانندگیای را دارند که در لحظات حساس، پایش را به جای هنرجو روی کلاچ و ترمز میگذارد. هنرجو حس میکند رانندگی کرده، اما در واقع، تنها فرمان را چرخانده! این وابستگی به «دست استاد»، بزرگترین مانع برای رسیدن به صدای شخصی است.
البته نباید دچار سوءتفاهم شد؛ آموزش به خودی خود مانع نیست. نمونههای موفقی هم وجود دارد که نشان میدهد اگر رویکرد درست باشد، خروجی کارگاهها میتواند حتی درخشان باشد. برای مثال، چهرههایی چون کازوئو ایشیگورو و ایان مکیوآن در دهه ۷۰ میلادی در برنامه مشهور «نویسندگی خلاق» دانشگاه ایست آنگلیا همکلاس بودهاند که هر دو بعدها به قلههای ادبیات داستانی رسیدند. در ایران نیز برخی تجربهها مانند «مدرسه رمان شهرستان ادب» نشان داده که با انتخابهای دقیق، فرآیندهای فشرده، همراهی با هنرجویان طی سالهای پس از دوره، بهثمر رساندن زحمات هنرجویان و استادان و تبلیغ و ترویج آثار منتشره، میتوان رمانهای ارزندهای را به جریان ادبی معرفی کرد.
اما راز تفاوت این موفقیتها با آن شکستهای گلخانهای در چیست؟ آیا در این نیست که در مورد ایشیگورو و مکیوآن، یا نویسندگان موفق داخلی، کارگاه نه یک پایان، که فقط یک پله برای پرتابشدن به سطحی بالاتر بوده؟ احتمالاً آنان پیش از آنکه وارد کارگاه شوند، خواندن و زیست نویسندگی را آغاز کرده و مهمتر آنکه پس از پایان دوره، چرخهای کمکی را باز کردهاند؛ آنان هرگز دست از نوشتن و مهمتر از آن، دست از «زیستن به مثابه یک نویسنده» برنداشتهاند. آن دورهها برای آنان، فرمول رماننویسی نبوده؛ بلکه فضایی بوده برای بلوغ ذهنیت شخصی؛ جایی که مربی به جای گرفتن کلاچ و ترمز، فقط چراغی در مسیر تاریک نویسنده روشن میکرد. موفقیت این دورهها در جایی بود که استاد به جای تعلیم مهندسی رمان، به هنرجو «اصالت نگاه» را میآموخت و هنرجو نیز، پس از دوره، آموزهها را رها نمیکرد و کار اصلی را در خلوت خودش به انجام میرساند و ادامه میداد.
یکی دیگر از مشکلات کارگاههای گلخانهای، تنزل نقد به غلطگیری است. نکات استاد شاید متن را تروتمیز کند، اما سببب رشد واقعی نویسنده نمیشود. نقد اصولی باید از متن به ذهنیت هنرجو برسد. نویسنده باید یاد بگیرد که چگونه جهان را ببیند و فلسفه را در جزئیات زندگی کشف کند. همچنین، خواندن برای نویسنده نباید یک تکلیف درسی باشد؛ بلکه باید حکم کالبدشکافی را پیدا کند. گذار از خوانش مصرفی و از سر تکلیف (به قصد لذت صرف) به خوانش تحلیلی (مهندسی معکوس اثر)، یکی از راههای خروج از مرحله تقلید است.
در کنار این چالش، نکته تلختری نیز وجود دارد. گاهی کسانی در کسوت استاد و منتور، دورههای رماننویسی برگزار میکنند که خود هنوز در میانه یا حتی آغاز راه نویسندگیاند و بیش از آنکه توان معلمی داشته باشند، لازم است که همچنان شاگردی کنند! وقتی کسی که خود هنوز با جهان داستانی خویش به صلح نرسیده، داعیه راهبری پیدا میکند، چه انتظاری میتوان از خروجی این دورهها داشت؟ در همین حال، بازار امروز به نویسنده القا میکند که باید هر سال کتاب چاپ کند؛ اما غافل است از اینکه نویسندگی به دورههای طولانی سکوت، هضم و استقامت خلاق نیاز دارد. نویسنده باید تاب نوشتن نسخههای ضعیف و دورریختن آنها را داشته باشد تا به صدایی برسد که واقعاً متعلق به خودِ اوست.
نوشتن، زاده ناامیدی است. نویسنده باید آنقدر بنویسد و ناامید شود تا جایی برای ناامیدی باقی نماند. نویسندگی، فرآیندی نیست که در یک بازه زمانی مشخص و با فرمولهای مهندسیشده به نتیجه برسد. کوتاهکردن این مسیر و فروکاستن آن به یک دوره چند ماهه تا رسیدن به نسخه نهایی رمان، نوعی صنعتیسازی ناپایدار است. زمان آن رسیده که در کارگاهها، به جای آمادهسازی یک رمان برای انتشار، در پی پرورش یک «منش نویسندگی» باشیم. نویسندگی نه یک «پروژه»، که «یک نوع زیستن» است.
نویسنده واقعی کسی است که وقتی چراغهای کلاس خاموش میشود و استاد میرود، همچنان در حال نوشتن است؛ او دیگر فقط به دنبال چاپ و تأیید دیگران نیست، بلکه میکوشد به سمت فهم خود و جهان قدم بردارد.
این یک واقعیت است: جاده نویسندگی، میانبر ندارد؛ چیزی که نیاز دارد نه تکنیکهای گلخانهای، بلکه تجربههایی است که با خون دل و گذشت سالها، از متن زندگی به دست میآید. برای نویسندهشدن چارهای نیست جز اینکه بسان یک نویسنده اندیشید و زیست.