«هیچگاه بدینگونه شهادت را نزدیک به خود و در درون خود احساس نکردهام. در میان قفسه سینهام، میان گوشهای قلبم، و در مغز شقیقههایم. بوی همه برادران شهیدم را میشنوم. بویی آشنا ولی مرموز، نه مرموز که ناشناخته نزدیک به عطر گل سرخ، نزدیک به عطر لالههای وحشی میان بیابان که همیشه بغل بغل آنها را میچیدم و سرشار از لاله به خانه در دامن مادرم و در آغوش مادرم که بوی دوران کودکیم و شیرخوارگیم را میداد فرود میآمدم. وه! چه عطر شگفتی... »
فردا تو ميروي و دوستانت براي دوباره ديدنت بالبال ميزنند. من بعد از 19 سال آمدهام تا بگويم لختي بخندي تا دوباره مسلمان بشوم. کاري به تمسخر اين و آن ندارم که براي اين نوشته چه ميگويند و چه خواهند گفت. کار ندارم که چه ميگويند اگر بفهمند من براي اين چند کلمه از تو حق التحرير ميخواهم. آنها نميفهمند؛ هرچه باشد من براي تو مطلبي نوشتهام و اگر هنوز آن انصاف قديم را داشته باشي –که داري- بايد حق التّحرير اين نوشته را بدهي. حق التحريرش به حسابِ ما دنياييها شايد بشود مثلاً فلانهزار تومان. اما ميدانم که تو به حساب ما امروزيها کاري نداري. يعني هميشه همينطوري بودهاي. از همان قديمها همهچيز را فقط با شيوة خودت حساب ميکردي. ما هم به همان شيوة تو قانعيم. ميدانم؛ تو کريمتر از اين حرفهايي. اما من به همان لبخند که استاد محمدکاظم کاظمي گفت راضيام. لختي بخند تا جان بگيريم...
جواد شیخالاسلامی
نام الزامی می باشد
ایمیل الزامی می باشد آدرس ایمیل نامعتبر می باشد
Website
درج نظر الزامی می باشد
من را از نظرات بعدی از طریق ایمیل آگاه بساز