موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu
ميزگرد نقد و بررسي مجموعه ‎شعر شش دفتر محسن پزشکيان در شهر كتاب

همچو شهاب مي‌گذرد از حصار شب

02 تیر 1392 11:44 | 0 نظر
Article Rating | امتیاز: 4.6 با 5 رای
همچو شهاب مي‌گذرد از حصار شب

مؤسسه فرهنگي شهر کتاب تيرماه سال 91 اقدام به برگزاري جلسه نقد و بررسي مجموعه‎شعر «شش دفتر» سروده محسن پزشکيان کرد. در اين نشست که با هدف شناخت بهتر جايگاه ادبي محسن پزشيکان برگزار شد، استاداني چون دکتر محمدرضا ترکي مدير گروه ادبيات انقلاب اسلامي فرهنگستان، دکتر صابر امامي عضو هيأت علمي دانشگاه، محمد تمدن از دوستان صميمي محسن پزشکيان و علي‎اصغر محمدخاني معاون فرهنگي و بين‎المللي شهر کتاب حضور داشتند. همچنين در پايان اين برنامه، در اتفاقي جالب حسين پزشکيان، برادر بزرگ‎ محسن پزشکيان نيز که تا آن زمان کسي از حضور او در نشست اطلاعي نداشت، به بيان سخناني ارزشمند پرداخت. آن‎چه در پي مي‎آيد متن سخنان حاضران در اين نشست است:

علي‎اصغر محمدخاني:
يارب قرار اين دل ديوانه‎ام ببخش
يعني شکيب فرقت جانانه‎ام ببخش
اين سوز و‎ ساز و تاب و تب امشب خداي من
از من بگير و طاقت مردانه‎ام ببخش
لبخند شوق‎گر به لبم پايدار نيست
هر نيمه شب به گريه مستانه‎ام ببخش
ساقي به حق صحبت مستان پاکدل
دستم بگير و يک دو سه پيمانه‎ام ببخش
يا پيش من حکايت بيگانگي مگو
يا طاقتي به اين دل ديوانه‎ام ببخش
نشست امروز ما بحث و گفت‎وگو درباره کتابي است که بهتازگي به همت گروه ادبيات انقلاب اسلامي فرهنگستان زبان و ادبيات فارسي منتشر شده و شامل شش دفتر از مجموعه اشعار محسن پزشکيان است.
محسن پزشکيان از انقلابيون و زندانيان سياسي قبل از انقلاب بوده. او هنرمند، خطاط، شاعر و نويسنده‎اي بود که در اين سي سال کمتر نامي از وي مطرح بوده است. اشعاري به سبک کلاسيک و شعر نو دارد. اشعاري محلي به زبان کازروني دارد. نمونه‎‎هايي از نقاشي‎‎ها و کار‎هاي هنري ايشان هم موجود است.
آقاي دکتر محمدرضا ترکي که مدير گروه ادبيات انقلاب اسلامي فرهنگستان زبان و ادب فارسي هستند اين مجموعه را با همکاري دوستانشان چاپ کردند و شاعري را که کاملا در محاق گمنامي به سر مي‎برده به‎جامعه ادبي معرفي کرده‎اند. پزشکيان در دهه آخر عمرش يعني تقريبا از هزار و سيصد و چهل و هشت، از بيست و دو سالگي تا سي و دو سالگي چند دفتر شعر سروده که مي‎توان سير تحول اشعارش را در اين 10 سال، از همين دفتر اول تا دفتر ششم پيگيري کرد. خوشبختانه اين کتاب چاپ شده و شاعر آن تا حدودي از گمنامي به در آمده و اميدوار هستيم که دوستان بتوانند اين شاعر را بيشتر بشناسند.
نبايد فکر کنيم کساني که شعرشان کمتر مطرح مي‎شود، نمي‎توانند شاعران شاخصي باشند. بسياري از افراد گمنام هستند که ممکن است در دهه‎‎هاي بعد از حيات آن‎ها وجه کار آنها، وجه شاعري و نويسندگي آن‎ها مشخص بشود. ما در طول تاريخ هم داشته‎ايم بسياري از چهره‎‎هاي درخشان را که در زمان خودشان گمنام بوده‎اند.
اميدواريم با بررسي اشعار اين شاعر، او را بيشتر بشناسيم و با يکي ديگر از چهره‎‎هاي ادبيات انقلاب آشنا گرديم. شعري هم که من در آغاز خواندم، يکي از غزل‎‎هاي اوليه مرحوم پزشکيان بود.
من از آقاي دکتر ترکي مي‎خواهم که در مقدمه چند کلامي را راجع به اين کتاب، چگونگي انتشار آن و ويژگي‎‎هاي شعر آقاي پزشکيان صحبت بکنند.

محمدرضا ترکي:
بايد از برگزارکنندگان اين جلسه تشکر بکنم که کسي را معرفي مي‎کنند که به طرز غريبي در تمام سي و سه سال اخير، علي‎رغم اين‎که شايستگي‎‎هاي بارزي داشته، مطرح نشده است. به‎نظر مي‎آيد که اين کار کاري جوانمردانه است و شيوه مردان حق. به قول سعدي:
 ببخشاي کانان که مرد حقند
 خريدار دکان بي‎رونقند
 البته دکان‎‎هاي ظاهرا بي‎رونق گاه مخاطبان خاص دارند. ممکن است که کم به آن‎ها مراجعه بشود ولي معمولا خريداران‎شان عتيقه‎فروشان و جواهرفروشان‎اند. شعر مرحوم پزشکيان هم از مواردي است که به ناروا بي‎رونق و مغفول واقع شده‎است.
آشنايي اجمالي من با شعر ايشان به اوايل دهه هفتاد برمي‎گردد؛ به سال‎‎هايي که با مجله شعر همکاري مي‎کردم. در آن‎جا بخشي به نام بومي‎سرود داشتيم که در آن اشعار محلي را معرفي مي‎کرديم. در يکي از شماره‎‎ها تعدادي از شعر‎هاي آقاي پزشکيان با لهجه کازروني به دست‎مان رسيد که يکي از دوستان زحمت کشيده بود و آن‎ها را به فارسي معيار و رايج برگردانده بود. وقتي که من آن‎‎ها را خواندم، ديدم که اين شاعر چقدر شاعر خوبي است. تا سال‎‎ها بعد فکر نمي‎کردم که ايشان کار‎هايي غير از اين هم داشته باشد. وقتي که اولين بار سروده‎‎هاي ديگر او را خواندم، ديدم که يک شاعر جدي است و ما با يک شاعر خيلي توانا روبه‎رو هستيم. عجيب بود که چنين شاعري، به رغم اين‎که اهل ادبيات با او ناآشنا هم نبودند، در تمام اين مدت گمنام مانده است. کسي که به اين پايه از شعر مي‎رسد، قطعا بايد با فضا‎هاي ادبي و با افراد و اشخاصي که از بزرگان ادبيات هستند، مرتبط باشد. البته با توجه به کم‎توجهي مسئولان فرهنگي، در جامعه ما از اين غرايب فراوان اتفاق مي‎افتد. من به شوخي عرض مي‎کردم آدم هر چه مي‎خواهد باشد ولي شهرستاني نباشد. شايد عامل ديگر در گمنام ماندن پزشکيان درگذشت او در آن مقطع خاص و آن روزگار بحراني، در خرداد 58 باشد. در آن سال‎‎ها سيلاب حوادث در بستر کشور ما جاري شد و به طوفان بزرگ جنگ تحميلي پيوست. آن سيلاب و آن طوفان در روزگاري که هنوز جريان ادبيات انقلاب انسجام نيافته بود و اين جريان هنوز شاعران و نويسندگان خودش را نشناخته بود، کافي بود که خيلي چيز‎ها و خيلي کسان را از ياد‎ها ببرد. شايد برخي تنگ‎نظري‎‎ها و مسائل ديگر برون‎متني هم باشد که اين‎ها همه دست به دست هم داد و نتيجه اين شد که شعر و شخصيت پزشکيان چنان‎که بايد و شايد در اين سال‎‎ها ديده نشد يا اصلا به فراموشي سپرده شد. در اين ميان ما وامدار خانواده محترم و همسر ايشان هستيم که در اين سال‎‎ها آثار مرحوم پزشکيان را به هر شکل گردآوري و حفظ کردند.
محسن پزشکيان در سال هزار و سيصد و بيست و شش در کازرون به دنيا آمده است. در همان محيط‎ درس خوانده و بعد به بوشهر رفته است. بوشهر يکي از کانون‎‎هاي شعر نو ايران است. اگر ما بخواهيم بگوييم که آقاي پزشکيان جزء چه نحله‎اي است، بايد او را جزء شاعران جنوب بشماريم. از شاعران شاخص شعر جنوب مي‎توانيم به بزرگاني از قبيل مرحوم منوچهر آتشي و مرحوم محمدرضا نعمتي‎زاده اشاره کنيم. آقاي پزشکيان در همان سال‎‎ها با شعر آقاي آتشي و نعمتي‎زاده آشنا و خيلي مأنوس شد. . رد پاي شيوه آقاي آتشي در شعر ايشان هست و مرحوم محمدرضا نعمتي‎زاده تنها کسي است که محسن پزشکيان از سر ارادت شعر به او تقديم کرده است.
البته شعر جنوب يک شاخه ديگر هم دارد که شعر خوزستان است. ويژگي مشترک شعر اين دو منطقه که مي‎شود گفت در روزگار خودشان به نوعي قطب شعري هستند، بومي‎گرايي و نوگرايي است. گرماي جنوب و خوي و خصلت مردم آن منطقه و فرهنگ و زبان آن‎ها، در اين شعر ديده مي‎شود؛ همان‎طور که در شعر مرحوم آتشي مي‎بينيم. اين ويژگي در شعر آقاي پزشکيان هم هست. ويژگي بعدي، روحيه حماسي مردم آن ناحيه است و حتي آن غمي که شما در موسيقي آن‎ها مي‎بينيد... پزشکيان نخستين تجربيات شاعري خودش را در مصاف با کلمات در همان محيط پي ‎گرفت؛ در محيطي که جريان شعر نيما در آن‎جا با کار‎هاي کساني مثل مرحوم آتشي و مرحوم نعمتي‎زاده – قبل از آتشي - و ديگران بروز ‎کرد. يکي از پرورش‎يافتگان اين جريان مرحوم پزشکيان است.
ايشان بعد از دبيرستان مدتي به تهران مي‎آمد. و مدتي به خطاطي ‎پرداخت. پزشکيان يک شخصيت چند بعدي دارد؛ خطاط هست، نقاش هست کار‎هايي هم در زمينه کاريکاتور و طرح داشته که قبل از انقلاب به‎صورت نمايشگاهي در دانشگاه تهران برپا شده. دستي در موسيقي و تئاتر هم دارد. حداقل در يکي دوتا نمايشنامه‎اي که در آن روزگار در محيط‎‎هاي دانشجويي اجرا شده، بازي کرده است. طبعا اگر روزگار فرصت بيشتري به او مي‎داد حتما شاهد کمال بيشتر او در عرصه‎‎هاي هنري هم بوديم. پزشکيان در عرصه تحقيقات فرهنگ عامه و مردم‎شناسي هم چند کتاب دارد. کتاب قصه‎‎هاي مردم کازرون، قصه‎‎هاي کمارج و ممسني و سنت‎‎ها و ضرب‎المثل‎‎هاي کازروني از آثاري هستند که برخي منتشر شده و برخي در دست انتشار است.
از ابعاد مهم شخصيتي پزشکيان که بر شعر او تأثير جدي گذاشته، مبارزات سياسي اوست. او در سال 53 دستگير ‎شد و توسط ساواک بازجويي گرديد. کمتر از يک سال را در زندان ‎گذراند. ايشان تا سال 52 سه دفتر شعر سروده است. در شعر‎هاي نخستين او تأثير ديگران از جمله سپهري را مي‎توان ديد اما رفته رفته به زبان و تجربيات متفاوتي ‎رسيد. پزشکيان اگرچه در بهار 58 دنيا را وانهاد و شعر انقلاب از حضور او بي‎بهره شد، اما تأثير غيرمستقيم او را در جريان شعر انقلاب از طريق همشهري بزرگوارش مرحوم نصرالله مرداني مي‎توان مشاهده کرد. غزل پرشور و حماسي مرداني را نمي‎توان يکسره از غزل نوکلاسيک پزشکيان برکنار ديد. براي روشن شدن اين نکته کافي است به اين ابيات از يکي از سروده‎‎هاي پزشکيان توجه کرد و آن را در کنار برخي سروده‎‎هاي مرحوم مرداني- از جمله «از خوان خون گذشتند صبح ظفر سواران» نهاد:
اين ياوگان که دُمْشان خشکاند ريشه‎‎ها را
بادند و درنوردند اعماق بيشه‎‎ها را
خصمانه مي‎تراشند در حيرتم که تا چند
اين سنگ‎‎ها خموشيد بيداد تيشه‎‎ها را؟
آيينه‎زارم از تو ‎اي صبح اگر بشويي
با صيقل تبسم زنگار شيشه‎‎ها را
از سرخوشان مپرسيد غم‎نامه اسيران
سرشاخه‎‎ها چه دانند اندوه ريشه‎‎ها را
 پزشکيان قبل از انقلاب مطلقا حتي در نشريات روشن‎فکري هم شعري چاپ نکرده است. اين از عجايب رفتاري ايشان است. ايشان در سال پنجاه و چهار دانشجوي دانشگاه تهران بوده و ادبيات فارسي را در همين دانشگاه خوانده است. سواد ادبي خوبي دارد و اين بر سروده‎هايش تأثير گذاشته است. در سال پنجاه و شش در شهر خود، کازرون معلم ‎شد. ايشان بعد از انقلاب اولين سرود جمهوري اسلامي را گفت. مي‎دانيد که ما دو سرود داشتيم. اولي را مرحوم حالت گفته بود و دومي را هم که سرود فعلي است، آقاي ساعد باقري. ولي ايشان هم در همان روزگار از روي علاقه شخصي چنين کاري را انجام ‎داد که در دفتر ششم ايشان چاپ شده و متن آن با صداي خود ايشان هم در دست است اما نمي‎دانيم آيا آن را براي مسئولان انتخاب سرود جمهوري اسلامي ارسال کرده بودند يا نه؟
به‎نظرم يکي از اقدامات خوب فرهنگستان زبان و ادب فارسي در سال‎‎هاي اخير، انتشار کتاب شش دفتر محسن پزشکيان است.

علي‎اصغر محمدخاني:
آقاي تمدن که از دوستان آقاي پزشکيان و هم‎دوره‎اي دانشگاهي ايشان بوده‎اند و مدتي را هم براي فعاليت‎‎هاي سياسي خود در سال‎‎هاي پيش از انقلاب در زندان به سر برده‎اند، درباره آقاي پزشکيان و دوستي‎شان براي ما صحبت مي‎کنند و نکاتي هم راجع به ويژگي آثار ايشان برخواهند شمرد.

محمد تمدن:
«مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَهَ عَلَيهِ فَمِنْهُم مَن قَضَي نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَن ينتَظِرُ وَ مَا بَدَلُوا تَبْدِيلا» از مؤمنين مرداني هستند که پيمان خويش با خداي به‎جاي آوردند و از ايشان برخي آن‎چه به گردن داشتند واگذاشتند و برخي همچنان در انتظار هستند و مر اين را تبديلي نيست.
اين جلسه، جلسه معرفي شعر محسن است؛ اما من شعري را معرفي مي‎کنم که محسن است. محسن هنرمندي چندوجهي، شاعر، نويسنده، نقاش، طراح، مجسمه‎ساز، موسيقي‎دان و بازيگر تئاتر است. آشنايي من با محسن عزيز از سال 49 شروع مي‎شد. ما هم‎ورودي دانشکده ادبيات بوديم. دوستي ما در سال‎‎هاي 50 و 52 در اردوي سربازي‎اي که در لشکرک داشتيم، ادامه پيدا کرد. در يکي از تئاتر‎ها هم با ايشان همبازي بودم.
در خصوص شعر ايشان مي‎توان گفت حرفي که از دل بر آيد لاجرم بر دل نشيند. شعر ايشان برآمده از جان شاعر درد‎آشنايي است که واقعا درد مردمش را احساس مي‎کرده و براي خودش زمزمه‎اي داشته، بعد از 40 سال سر از خاکستر در مي‎آورد و اميدوار هستم که شعله آن دل صاحبان درد را گرم کند.
من خاطراتي از محسن دارم. ايشان يک نمايشگاه طراحي در دانشگاه برگزار کردند که فوق‎العاده عالي بود. فکر مي‎کنم اگر آن مجموعه طراحي که ظاهرا از بين رفته، در دسترس بود شايد بسيار مؤثرتر از مجموعه شعر او بود.
اين طرح‎‎ها را بايد در آن فضاي خفقان سال‎‎هاي 50 تا 53 تجسم کنيد. يکي از اين طرح‎‎ها عنوانش «ذوالاکتاف» بود. صفي از مردم را تصوير کرده بود که از کتف اين‎ها به‎جاي طنابي که معروف است شاپور ذوالاکتاف از کتف مردم رد مي‎کرده، لوله‎‎هاي نفت رد شده بود.
يکي ديگر تابوتي بود که مردم روي دوششان گذاشته بودند و داشتند تشييع مي‎کردند. روي اين تابوت کنار رفته بود و از آن قسمت، خورشيد در حال درخشيدن بود. استعاره‎اي از تشييع خورشيد و حقيقت بود.
يکي ديگر يک خيابان طولاني را تصوير کرده بود با تير‎هاي چراغ برق که بر بالاي اين تير‎ها به‎جاي لامپ، خنجر بود که مي‎درخشيد و هول و هراس آن روزگار را توصيف مي‎کرد.
برپايي اين نمايشگاه در آن برهه زماني و در دانشگاه تهران، واقعا جسارت مي‎خواست. شايد يکي از دلايل زنداني شدن ايشان حساسيتي بود که به‎خاطر همين نمايشگاه ايجاد شده بود. حالا به آن طرح‎‎ها شعر‎هايي را هم اضافه کنيد که با مضمون سياسي مي‎گفت و گاهي اين طرف و آن طرف زمزمه مي‎شد.
خاطره ديگري که از ايشان دارم، به دوران سربازي باز مي‎گردد. آن موقع‎‎ها رسم بر اين بود که ما در حين دانشجويي، خدمت وظيفه حين تحصيل مي‎کرديم. يعني هفته‎اي يک روز به باغشاه مي‎رفتيم و دوره‎‎هاي تئوريک نظامي مي‎ديديم و يک سال در ميان، يک اردوي دو هفته‎اي يا سه هفته‎اي در لشگرک داشتيم و آموزش‎‎هاي ميداني مي‎ديديم. من و محسن در يک گروه و در يک چادر بوديم. هر شب قبل از خواب، از محسن مي‎خواستم که براي من يک شعر بخواند و ايشان مي‎خواند.
يکي از تفريحات ما نشستن روي چمن دانشکده ادبيات بود. آن موقع اين در بزرگ باز نبود. در‎هاي شمالي و جنوبي دانشکده ادبيات باز بود. محسن روي چمن‎‎هاي قسمت جنوبي دراز مي‎کشيد و من بالاي سرش مي‎نشستم و براي ما شعر مي‎خواند. گاهي هم که حالش خوشتر بود، با هيجان بيشتري اين کار را انجام مي‎داد.
شايد شنيده باشيد که مي‎گويند داغ فلاني به دلم ماند و من واقعا داغ محسن به دلم ماند. در تابستان 53 يک مسافرت دانشجويي خارج از کشور داشتيم. وقتي از اين مسافرت برگشتم، حدود شهريور 53 بود. خبردار شدم که محسن دستگير شده است. يک خرده هم خودمان حواس‎مان را جمع کرديم. طولي نکشيد که در آبان 53 من هم دستگير شدم. فکر مي‎کردم شايد بتوانم محسن را در زندان ببينم. آن شبي که آمدند ما را دستگير کنند، پوستر تئاتري که در آن با هم ‎بازي کرده بوديم، به نام تئاتر صيادان اثر زنده‎ياد رادي و با کارگرداني فرامرز طالبي که از دوستان هم‎دانشکده‎اي ما بود، در اتاق من بود. مأمورين ساواک که به منزل ما آمدند، چشم‎شان به اين پوستر و عکس محسن افتاد و گفتند اين رفيقت هم که پيش ماست! فکر مي‎کردم احتمالا او را در زندان ببينم. بعد از ده پانزده روز با کسي هم‎سلول شدم که از بچه‎‎هاي دانشکده ما بود؛ مي‎گفت محسن چند روز پيش از همين سلول آزاد شده. بنابراين آن‎جا هم نتوانستم او را ببينم.
محسن در زندان شعري گفته بود که بخشي از آن در ذهنم مانده است. ظاهرا وقتي خيالش راحت شده بود که محکوم نمي‎شود و احتمالا به‎زودي آزاد مي‎شود، اين شعر را براي همسرش گفته بود:
بانوي نور و خاک!
زلفت شکوه و برکت گندمزاران است
مي‎ريسش
و گونه‎ات غرور عريان صخره‎‎هاي سوخته است
با پنجه‎‎هاي ضجه مخراشش
مي‎آيم
به عطر عصر بياميز
و دسته‎اي شب‎بو
بچين و بر رف بگذار
و حجله‎گاهت را
به بوي مورد بياذين
بگو، بگو
پل‎‎هاي برگ بيد
پل‎‎هاي برگ نار ببندند
داماد شهر زخمي، داماد شهر زخم
 مي‎آيد
باز آمدم که باران باشم
 بر دشت خشکساران
غمگين‎تان نبينم
 ياران! (شش دفتر، صص 291-290)
زندان من کمي طولاني شد. سال 56 آزاد شدم. آن موقع حول و حوش جريان‎‎هاي انقلاب بود و سر ما يک خرده گرم شد. گفتيم حالا فرصت هست که به‎سراغ دوستان قديمي برويم. سپس رسيديم به سال 57 و همه آن قضايا. سال 58 که آمديم يک نفسي بگيريم ديگر مرغ از قفس پريده بود. اين‎که مي‎گويم داغش به دلم ماند، واقعا اين طوري است. ديگر هيچ وقت نتوانستم او را ببينم. بعد از سال 53 که از مسافرت برگشتم ديگر نتوانستم او را ببينم تا اين‎که آن خبر جانگداز را از برادرش شنيدم. يکي از چيز‎هايي که آن موقع‎‎ها در ذهن من بود، اين بود که شب شعري برگزار بشود، محسن بنشيند و شعر بخواند و من آن پايين بنشينم و کيف بکنم. دريغا که حالا بايد براي محسن مرثيه بگوييم. باز هم تشکر مي‎کنم که دوستان بعد از نزديک به چهل سال اين ققنوس را از ميان اين آتش برآوردند.
اين آدم همه هنري داشت. دست به قلم و نويسنده بود. تعهدش نسبت به مردمش و شهرش در آثارش نمايان است. چند کتاب راجع به قصه‎‎ها و آداب و رسوم کازرون جمع‎آوري کرده. به قدري سعه صدر داشت که بسياري تعجب مي‎کردند چرا قبل از انقلاب کاري منتشر نکرد. ما دوستاني در دانشکده داشتيم که شعر مي‎گفتند و در همان سال‎‎ها هم منتشر کرده بودند. به‎نظر من سطح شعر محسن از همه آن‎ها بالاتر بود ولي کاري را منتشر نکرد. بزرگوارانه طرح روي جلد کتاب‎‎هاي دوستانش را طراحي مي‎کرد. چهل سال است که من داغدار اين دوست هستم و حالا فرصتي پيدا شده که بخواهم انجام وظيفه‎ کنم.

صابر امامي:
امروز سخنان آقاي تمدن و خاطرات ايشان واقعا ما را متأثر ساخت. دلم مي‎خواهد اين را بگويم که گاهي وقت‎‎ها آدم در جرياناتي قرار مي‎گيرد که انگار احساس مي‎کند کسي او را در اين جريان قرار مي‎دهد. از نظر ما هيچ چيزي در زندگي تصادفي پيش نمي‎آيد. همه ماجرا‎ها حساب‎شده است و با توجه به شخصيت آدمي در تقدير او گنجانده شده.
يک بار در يک صحبت سياسي در شهرستاني با فرياد اعلام کردم که من از نسل شهيدان هستم. از خدا مي‎خواهم اگر توفيق شهادت نداشته‎ام، من را به‎عنوان يک شاهد، به‎عنوان زينب قافله حسيني قرار بدهد. خدا را شکر مي‎کنم که اين فرصت را به من داده است تا در ادامه اين حرکت، به‎عنوان سخنگو، با کلامم خدمتگزار اين جريان باشم.
پاکي‎‎ها هيچ وقت دفن نمي‎شوند و از بين نمي‎روند. اگر تمامي پليدان و ناپاکان تاريخ دست به دست هم بدهند که آن را در زير خاک پنهان بکنند، آن کششي که بين آن جلال ازل و ابد و تابش آن زيبايي‎‎ها در آيينه کوچکش هست، نهايتا اين آينه را نشان خواهد داد. سرنوشت شعر‎هاي آقاي پزشکيان که اکنون داريم درباره آن حرف مي‎زنيم، بيانگر همين معناست.
در تاريخ فراوان با اين ماجرا روبه‎رو بوديم. چه بسيار کساني را که با بوق و کرنا و به اصطلاح امروز با مطبوعات و رسانه‎‎ها در گوش و چشم مردم نفوذ مي‎کنند. اين‎ها به همان اندازه‎اي که ناخالصي و ناپاکي در آن‎ها وجود دارد، فراموش خواهند شد و چه بسيار کساني که ممکن است، چنين ماجرايي و چنين خدمتگزاراني نداشته باشند، ولي به اندازه همان زلالي و درخششي که در وجود آن‎ها نهفته است، روز به روز شکوفاتر مي‎شوند.
چيزي که در اين کتاب در وهله اول به چشم مي‎خورد، اين است که خيلي زيبا روند رشد طبيعي يک شعر را و در کنار آن يک شاعر را به چشم مي‎بينيم.
دفتر اول اين کتاب، مجموعه‎اي از شعر‎هايي است که واقعا رنگ و بوي جواني و احساسات يک جوان را با خود دارد و معمولا عاطفه و هيجانات عاطفي را به‎درستي نشان مي‎دهد.
حتي از نظر زبان هم به اقرار چند نفر از دوستان، به نوعي تمايل به شاعران زمان خود مثل سهراب سپهري و ديگران دارد. اما همين که پيش مي‎روند، رفته رفته، هم به جهات شکل ذهني شعر و هم محتواي شعر و هم شکل بيروني شعر، يک نوع رشد را به وضوح مي‎بينيم. اين براي کساني که به ادبيات علاقمند باشند و بخواهند مطالعه بکنند، فرصتي است تا اين تجربه را بهتر مورد بررسي قرار دهند.
چيز ديگري که در کنار اين رشد خودش را نشان مي‎دهد، محتواي اجتماعي شعرهاست. هر شعر تاريخي دارد اما محتواي شعر ربطي به تاريخ ندارد. اگر اين تعريف را بپذيريم که شاعر آينه و زبان ملت خودش است، در آينه همين آثار مي‎توان ديد که ملت ما واقعا به‎سمت يک انقلاب و آن هم از نوع اسلامي و ديني‎اش در حرکت بوده‎اند. اين را بدون اين‎که تعصبي در ميان باشد، نوشته‎‎هاي شاعري که کاملا در پرده غربت مانده است، به وضوح به ما نشان مي‎دهد. تپش نبض انقلاب را که در سال‎‎هاي بعد از 42 شروع مي‎شود و بعد به سال‎‎هاي 48 و بعد 50 به بعد مي‎رسد، دقيقا در اين آثار مي‎شود حس کرد. گويي به سال 57 که نزديک مي‎شويم، شعار‎ها و حتي صداي مردمي را که مشت‎هايشان را بلند کرده‎اند و توي خيابان‎‎ها فرياد مي‎زنند، از پس پرده اين شعر‎ها مي‎توان شنيد؛ البته بي‎آنکه بحث مستقيم‎گويي در ميان باشد و بايد حس دريافت هم در گيرنده قوي باشد. اين هم چيز جالبي است که در اين مجموعه به چشم مي‎خورد.
اجازه مي‎خواهم که از سه شعر، دو سه بيت بخوانم تا اين قضيه را راحت‎تر درک کنيم. غزل اول از دفتر اول است:
چشمت اگرچه آيت افسونگري شده‎ست
افسانه نگاه مَنَش سرسري شده‎ست
بازار بي‎وفايي تو گرم و اين عجب
بازار مهر ماست که بي‎مشتري شده‎ست
آن قلب مهرپرور خوش‎باورم ببين
لبريز از ترانه ناباوري شده‎ست
در آخر شعر مي‎خوانيم:
آيا بود که آب شود قلب آهنت
با آه من که کوره آهنگري شده‎ست؟!
يک غزل کاملا عاشقانه و تخاطب با يک معشوق؛ با محبوبي که شاعر از او تمناي وفا دارد. قلبش چون کوره آهنگري در تب عشق او مي‎سوزد و تمنا دارد که به نوعي در او اثر بکند.
يک نمونه ديگر از وسط‎‎هاي همين کتاب مي‎آورم؛ از صفحه 173. قالب اين شعر هم غزل است:
خدعه مي‎بارد از اين ابر که بارانش نيست
بوي خون مي‎وزد اين عطر بهارانش نيست
ببينيد، اين دفتر دوم است. شاعر از آن حال و هواي اوليه يا جواني ابتدايي‎اش فاصله گرفته است و بالتبع در جريان‎‎هاي اجتماعي خودش وارد محافل انديشه و سخن شده. انگار احساس مي‎کند که بر آن جامعه نيرنگي حاکم است:
قفل بر حنجره شهر تو گويي زده‎اند
که دگر ولوله نعره مردانش نيست
دردمندان جهان در پي درمان رفتند
درد ما چيست که اميد به درمانش نيست؟
غزلي طولاني است. من بيت‎‎هاي آخرش را مي‎خوانم:
آن که را خانه و شهر و در و کو زندان است
بيم بي‎مونسي گوشه زندانش نيست
گر بگيرند و ببندند و به دار آويزند
نقش اندوه به چشمان پريشانش نيست
مي‎بينيم که شاعر از آن غزل عاطفي و عاشقانه دور مي‎شود و به‎سمت يک غزل سياسي و اجتماعي روي مي‎آورد. که براي مبارزه و بيان درد‎هاي اجتماعي سروده شده همه غزل‎‎ها از اين به بعد اين شکل را مي‎گيرند.
شعر بعدي مربوط به اواخر کتاب (صفحات 450-443) است؛ شعري بلند که چند بيت از آن را مي‎خوانم:
خاموش و دل‎گرفته و ظلماني
اي شب به بخت خفته من ماني
بس دير مانده‎اي و کنون بايد
تا سر کنم سرود سحرخواني
در ادامه مي‎گويد:
اي جانشين حق به روي زمين، انسان!
اي راح روح و نفخه رباني...
بگشوده دست ظلم به هر سويي
بر باد داده رسم مسلماني
اسلام دين فقر و حقارت نيست
عدل است و سربلندي انساني
بشکن بت زمين که براهيمي
حق خواه، حق، که موسي دوراني...
صفري و پوچ و پوک به ذات خويش
معناي پوچ خويش نمي‎داني
ده مي‎شوي و ده چه؟ که ده چندان
گر خود به پيش واحد بنشاني
معنا شوي و هيچ تو کل گردد
چون وحدت است ضد‎پريشاني
با آن علي که ششصد از او مانده
بر دار گفت عيسي نصراني:
آه ‎اي علي به ياري من بشتاب
اي آن‎که دستگير ضعيفاني...
درس جهاد و قسط و عدالت را
با او بخوان به مکتب قرآني
در ادامه به نام‎‎هاي ابوذر و سلمان و... هم مي‎رسد. مي‎بينيم که شعرش از درونمايه‎اي عاطفي و احساسي به‎سمت رويکردي اجتماعي و مبارزاتي حرکت مي‎کند و نهايتا هم به بياني انديشه‎اي و عقيدتي مي‎رسد که در آن هم معاني توحيدي مستتر است و هم اشاراتي به سخنان يک انديشمند اسلام‎شناس دارد و هم سمبل‎‎هاي مبارزاتي اسلام را مي‎توان در آن يافت. شعر او همينطور رشد خود را ادامه مي‎دهد که متأسفانه روزگار به ايشان فرصت بيشتري نداد.
به‎نظر من اين آينه‎اي از روند رو به تکامل يک شعر سالم، از انساني عقيده‎مند و مسلمان است که وابستگي به هيچ حزب و دسته‎اي ندارد و اين سير به خوبي در شعر او خود را نشان مي‎دهد.
من کمي وارد خود شعر‎ها مي‎شوم. مي‎دانيم که شعر معاصر ما با نيما آغاز مي‎شود. پيشنهاد‎هايي که نيما در شعر معاصر مي‎دهد، در واقع شکل دروني و بيروني شعر ما و سمت و سوي شعر معاصر ما را ترسيم مي‎کند.
بوطيقاي نيما را به‎طور کلي مي‎توان در چهار اصل خلاصه کرد. اولين اصل آن استغراق است
استغراق يعني انسان در طبيعت و در اشياي پيرامون خود رسوخ مي‎کند. غرق مي‎شود. طبيعت در وجود شاعر و شاعر در وجود طبيعت محو مي‎شوند. مذاب مي‎شوند. نيما بيان برآمده از اين نسبت را، يک بيان استغراقي مي‎داند.
دومين ويژگي شعر نيمايي عينيت‎گرايي است. يعني اين‎که شاعر آن‎چه را مي‎بيند، با توجه به تجربه زيستي خود بيان مي‎کند. نه آن‎چه را در تاريخ مي‎خواند يا در کتاب‎‎هاي شعر ياد مي‎گيرد.
سومين ويژگي شعر نيمايي وصف است. يعني شاعر عينيت و تجربه خود را به دقت وصف مي‎کند و از طريق وصف، آن چيزي را که به آن رسيده است، گزارش مي‎کند.
چهارمين ويژگي شعر نيمايي روايت است. نيما براي اين‎که بتواند شکل دروني شعر خود را به يک ساختمان واحد برساند، به‎شدت از اين ويژگي استفاده مي‎کند. شاعر چيزي را روايت مي‎کند. يعني شنونده را از نقطه آ به نقطه ب مي‎برد و از آن شروع تا اين پايان ماجرا‎هايي هست. اتفاقاتي هست که اين آن را روايت مي‎کند و اين روايت، چون نخ تسبيح بند‎هاي شعر را و پاراگراف‎‎هاي شعر را به وحدت مي‎رساند و اين در شکل دروني شعر اتفاق مي‎افتد. در شکل بيروني ممکن است قافيه، وزن يا عوامل ديگر کمک بکند که اين شعر شکل خود را به دست بياورد.
اگر ما شعر‎هاي آقاي پزشکيان را بررسي بکنيم، مي‎توانيم بگوييم که بيش از شصت، هفتاد درصد شعر‎هاي اين دفتر، ساختار شعر نيمايي را به معناي واقعي آن‎ دارا هستند. شاعر دقيقا وزن را رعايت کرده. قافيه را به همان معنا که نيما تعريف مي‎کند، به‎عنوان زنگ پايان کلام، نه تزيين کلام، به‎کار برده. اطراف خودش را توصيف دقيق کرده و از اين طريق بسياري از شعر‎هايي که در اين کتاب مي‎خوانيم، شعر‎هاي جديد در همان قالب شعر نيمايي است.
در کنار اين‎ها شعر‎هاي ديگري هم از دفتر اول تا دفتر آخر هست که با شماره‎‎هايي چون غزل يک، غزل دو، غزل سه... مشخص شده است. هر چند دفتر‎ها تمام مي‎شود ولي شماره شعر‎ها متوقف نمي‎شود و گويي ويراستار زيرکانه و تعمدا شماره‎‎ها را ادامه داده است و اين خود بسيار جالب است.
اما نکته ديگر اينکه وقتي من شعر‎هاي آقاي پزشکيان را مي‎خواندم، دلم مي‎خواست به شعر‎هايي برسم که بتوانم از منظر روايت روي آن‎‎ها درنگ کنم.
بي‎پرده مي‎گويم که به آن معنا نديدم. البته شعر‎هاي نيمايي ايشان همه با روايت همراه هستند و ماجرا دارند. شخصيت دارند. ابتدا و انت‎ها دارند و پايان‎‎هاي بسته يا باز دارند و مي‎شود روي آن‎ها صحبت کرد. اما اکثر غزل‎‎هاي آقاي پزشکيان غزل‎‎هايي هستند که در آن‎ها توصيف هست. گفت‎وگو هست. بيان اکشن و ماجرا هست، ولي اين اکشن‎‎ها حتي اگر هزار ماجرا هم داشته باشد، اما فاقد رابطه علي و معلولي باشد، تبديل به روايت نمي‎شود. مثلا در اين دفتر يک شعر هست(صفحه 229-228) در آن اين روايت را مي‎بينيم. اين غزل را با هم مي‎خوانيم و تحليل مي‎کنيم:
ديشب صبور و خسته و دلگير و سر گران
اين آشنا چو سايه گذشت از کنار شب
تا چشم پاسدار سياهي نبيندش
يکباره دود شد همه در استتار شب
تنها صدا صداي نفس‎‎هاي خواب بود
در متن دل‎گرفته و اندوهبار شب
شب سر کشيده بود ز هر گوشه‎اي و ما
آونگ مي‎شديم يکايک به دار شب
صد نيزه بيش بر شده از مشرق آفتاب
اين‎جا نرفته بود هنوز اعتبار شب
تا لحظه‎اي درنگ کند شب به کام خصم
اي بس ستاره سحري شد نثار شب
فرياد مي‎زدم که مبين اين چنين مرا
پا تا به سر نهان شده پشت غبار شب
اي باور بزرگ من ‎اي آفتاب! نيست
يک ذره در تمامي من از تبار شب
ديشب هزار در زدم اما نبود هيچ
جز روز‎هاي شب‎زده، جز روزگار شب
امشب به هوش باش که آن سايه‎وار دوش
همچون شهاب مي‎گذرد از حصار شب
اگر به همين غزل دقت کنيم، قبل از اين‎که وارد تحليل روايتي آن بشويم، نفوذ محيط اطراف و غرق شدن در آن و حيات بخشيدن به آن را مي‎بينيد؛ يعني همان استغراق. حالا مي‎توانيم جاي آن را در برخوردي که با شب مي‎کند، بررسي کنيم. شب در اين‎جا هم مي‎تواند مکان باشد، هم مي‎تواند زمان باشد و هم مي‎تواند عامل استبداد يا خود استبداد باشد. به حسي که شاعر از شب دارد توجه کنيد که چقدر عميق آن را لمس مي‎کند و چقدر دقيق بيانش مي‎کند. عينيت‎گرايي را در نگاه عيني او به شب، در نگاه دروني او به شب، در نگاه او به شب به‎عنوان يک حادثه‎اي که در بيرون از شاعر وجود ملموس دارد، به راحتي مي‎بينيم.
مي‎بينيد که وصف چگونه اتفاق مي‎افتد.
 اما روايت؛ شعر با ديشب شروع مي‎شود. اين ماجرا در زماني به نام ديشب اتفاق مي‎افتد. راوي سوم شخص مفرد است. از زاويه ديد يک نفر ديگر، خود و ديگران را تصوير مي‎کند.
ديشب صبور و خسته و دلگير و سرگران
اين آشنا چو سايه گذشت از کنار شب
پس جريان با يک حرکت آغاز شده است و آن اين‎که شاعر يا آن کسي که راوي به او اشاره مي‎کند، دارد از کنار شب رد مي‎شود و ماجرايي را که بين او و جامعه او و ديگران اتفاق مي‎افتد، براي ما گزارش مي‎کند. عمل‎‎هايي هم صورت مي‎گيرد. براي اين‎که بتواند خودش را از چشم شب پنهان کند، در دود پنهان مي‎شود. مانند دود که همرنگ شب است، از کنار شب مي‎گذرد. شب سرک کشيده است و دقيق متوجه است و همه جا را زير نظر دارد و مي‎پايد و به اين ترتيب کساني که از کنار او رد مي‎شوند يا احيانا قصد درگيري با او را دارند، چون آونگ به دار مي‎کشد. پس ماجرا درگيري هم دارد. اصطکاک هم دارد.
آفتاب بر آمده است. مي‎تواند اشاره به طلوع انقلاب يا جريان‎‎هاي روشن‎کننده باشد. مي‎تواند اشاره به حرکت‎‎هاي مبارزاتي باشد. اما اعتبار شب نشکسته است و در اين زد و خورد هنوز ماجرا به پايان نرسيده است. در اين ماجرا از شخصيت به خصوصي صحبت مي‎کند. شخصيت شاعر. جرياني هست. انسان‎‎هايي در شب مي‎گذرند و با شب درگير مي‎شوند و شهيد مي‎دهند. آن‎ها به شکل ستاره‎‎هايي هستند که نثار شب مي‎شوند.
اي بس ستاره سحري شد نثار شب
در اين ماجرا شخصيت اصلي ما که راوي از او حرف مي‎زند، شاعر است که فرياد بر مي‎آورد و با خورشيد و روشنايي حرف مي‎زند که من در عبور خودم از دل شب، آلوده به سياهي نشده‎ام. اين شاعر است که از شب، آلودگي و ناپاکي مي‎گذرد و همچنان روشن و زلال باقي مي‎ماند و آلوده نمي‎شود. شخصيت برتر اين روايت خود شاعر است، که در اين‎جا روايت از زاويه ديد سوم شخص مي‎شکند و وارد زاويه ديد اول مي‎شود، براي اين‎که بتواند بي‎واسطه با مخاطب حرف بزند. فرياد مي‎زدم... اين‎جا ديگر خود شخصيت است که حرف مي‎زند:
فرياد مي‎زدم که مبين اين چنين مرا
پا تا به سر نهان‎شده پشت غبار شب
اي باور بزرگ من‎ اي آفتاب! نيست
يک ذره در تمامي من از تبار شب
شب نتوانسته است در من، در جوان مسلمان ايراني آرزومند يک انقلاب ديني و قرآني نفوذ کند. روايت اين‎گونه ادامه پيدا مي‎کند. در بيت آخر از ديشب به امشب مي‎رسد. يعني اين تلاش در گذشته ما بود، اما امشب پيروزي با ما خواهد بود.
حرکتي که از ديروز آغاز شده است، امروز به عبور از شب خاتمه خواهد يافت. ببينيد، ماجرايي در نقطه آ آغاز مي‎شود، با اصطکاک و درگيري ادامه پيدا مي‎کند و در نقطه ب در يک زمان ديگر به پايان خود نزديک مي‎شود. به اين معنا ما در اين شعر روايت را به شکل کامل داريم. پيرنگ داريم. شخصيت داريم. زمان داريم. مکان داريم و راوي را هم داريم. اين به خوبي نشان مي‎دهد که شعر اين شاعر درگذشته و گمنام، شعري بوده با صداقت، همپاي شعر روزگار خود و پيشرو در زمان خود. اگر تقدير به او اجازه مي‎داد، بي‎شک امروز يکي از بزرگترين شاعران انقلاب اسلامي را در کنارمان مي‎داشتيم و شايد يکي از بزرگترين شاعران جهان پاک انساني را.

علي‎اصغر محمدخاني:
آقاي دکتر امامي اشاره کردند که مرحوم پزشکيان سي و دو سال عمر کرد و اين شعر‎ها براي بيست و دو سالگي تا سي و دو سالگي ايشان است. به‎نظرم معيار شعر‎ها را که ارزيابي مي‎کنيم، بايد سن را در نظر بگيريم. ما در انقلاب شاعران ديگري هم داشتيم، مثل مرحوم سلمان هراتي که در سال 65 و در بيست و هفت سالگي درگذشت. هراتي در همان سال‎‎ها نشان داد که چه شاعر توانايي است، از اين رو نمونه‎‎هايي مانند پزشکيان و سلمان هراتي در تاريخ ما کم نيستند.

حسين پزشکيان:
محسن در خانواده‎اي بزرگ شده بود که شعر و نقاشي را در آن از پدرم ياد گرفته بود. مادرمان هم با وجود اين‎که سواد قديمي داشت، تا اندازه‎اي در شعر مسلط بود. به‎طوري که ما پنج، شش نفر مي‎شديم و با او مشاعره مي‎کرديم و حريف او نمي‎شديم. اين‎قدر حضور ذهن داشت. محسن در چنين محيطي بزرگ شده بود و از همان سنين بچگي علاقه زيادي به نقاشي داشت. من و برادر بزرگم که در تهران زندگي مي‎کرديم، وقتي متوجه اين استعداد محسن شديم، ‎ تصميم گرفتيم که او را به تهران بياوريم. وقتي ششم ابتدايي را گرفت، او را به تهران آورديم و اين‎جا مشغول درس خواندن شد. پسرعموي من که افسر ارشد و مترجم مستشاران آمريکايي بود، آمد و گفت مي‎خواهم اين بچه را به‎عنوان طراح براي مستشاران آمريکايي ببرم. گفتيم کم رو است و نمي‎تواند با مستشاران آمريکايي سر و کار داشته باشد. گفت تا حالا چندين طراح دوره‎ديده آمده‎اند و طرح‎‎هايي که دادند را نتوانستند درست بکشند. مي‎خواهم اين بچه را ببرم که فکر نکنند، همه ايراني‎‎ها توانايي کار ندارند. برادرم محسن را به پادگان سلطنت‎آباد برد. طرح يک کارخانه را به او داده بودند و گفته بودند، اين را بکش. او ظرف چند دقيقه آن کارخانه را خيلي بزرگتر و بهتر کشيده بود. طوري که مستشاران آمريکايي گفتند، آن‎که ما به‎دنبالش هستيم همين است. او را استخدام کردند. بعد من به بندر بوشهر منتقل شدم. برادر بزرگم هم به تايباد منتقل شد. در نتيجه ايشان تنها ماند. تا موقعي که من در تهران بودم، خودم به او درس مي‎دادم و کلاس هفتم و هشتم را بدون اين‎که به دبيرستان برود، متفرقه امتحان مي‎داد و قبول مي‎شد. بعد که ما از او دور شديم و خودش تنها ماند، چون در کار طراحي افتاده بود، ديگر وقت نمي‎کرد که درس بخواند. در نقاشي‎‎هاي کاريکاتوري هم خيلي فعاليت مي‎کرد. برايش نامه نوشتم که لازم نيست کار بکني. به بندر بوشهر بيا و اين‎جا با من باش و درست را بخوان. چون فکر کردم اگر ديپلم نگيرد، بعد که به سربازي برود، ديگر دنبال درس نخواهد رفت. با اصرار او را پيش خودم بردم. آن‎جا از همان اول که وارد شد، با کساني چون آتشي و نعمتي و باباچاهي آشنا شد. اغلب جلسات شب شعر آن‎ها در خانه ما برگزار مي‎شد. هر شبي که آن‎ها مي‎آمدند و در جلسه شرکت مي‎کردند، از اشعاري که محسن براي آن‎ها مي‎خواند، لذت مي‎بردند. خط او هم عالي بود. به او گفته بودم، در مدرسه خودت را نشان نده که برايت دردسر ايجاد مي‎شود. يک روز گفت، اجازه بده يک جمله بنويسم و به مدرسه ببرم. دوتا مداد کنار هم گذاشت و نوشت، «من علمني حرفا قد صيرني عبدا». استادانش گفته بودند، اين کار تو نيست. کار برادرت است. همان جا مداد‎ها را در دست گرفته بود و براي آن‎ها نوشته بود. همين باعث شد که در دردسر بيفتد. آن سال قرار بود که فرح، زن شاه به بوشهر بيايد. مدير مدرسه آمد و گفت، اجازه بده يک تابلو بنويسد که جلوي مدرسه نصب کنند. گفتم، توروخدا از او نخواهيد. چون او روحا حاضر به انجام اين کار نيست. خيلي اصرار کردند و بالاخره نوشت. موقعي که اين را نوشت، رييس آموزش و پرورش که به آن‎جا آمده و اين را ديده بود، گفته بود اين را کي نوشته؟ گفته بودند يکي از شاگردها. گفته بود، بگوييد براي آموزش و پرورش هم بنويسد. يواش يواش کار به‎جايي رسيد که تمام دبيرستان‎ها، تمام ارگان‎‎هاي دولتي و همه، وقتي که مي‎خواستند طومار بنويسند، مي‎آمدند تا ايشان براي آن‎ها بنويسد.
به هر ترتيبي بود ديپلمش را در بوشهر گرفت و دانشگاه قبول شد و به تهران آمد. همزمان با آمدنش به تهران، من هم به تهران منتقل شدم. باز با همديگر بوديم. بيشتر نمايشنامه‎‎هايي که اجرا مي‎کرد، جنبه سياسي داشت و ايشان سعي مي‎کرد، نقش‎‎هاي مهمش را خودش بازي بکند. هر وقت يکي از اجراهايش را مي‎ديديم، مي‎گفتيم او امشب بر نمي‎گردد. آخر سر يک شب به خانه آمدند و او را گرفتند. نزديک به يک سال در زندان بود. صد‎ها آتش سيگار روي بدنش خاموش کرده بودند و جاي اتوي داغ در پشتش بود. او را شکنجه داده بودند. فکر کرده بودند با سازمان‎‎هاي چريکي مرتبط است بعد ديدند که هر کاري کرده، فقط عقيده و فکر خودش بوده. او را آزاد کردند.
پس از اين‎که ليسانسش را گرفت، يک تحول بزرگ در او ايجاد شد. قبل از انقلاب وقتي مي‎ديد من روزه مي‎گيرم يا نماز مي‎خوانم، مي‎آمد و به من مي‎خنديد و مي‎گفت، دين افيون ملت‎هاست. چنين عقيده‎اي داشت. بعد به يکباره زماني که مسأله اسلام پيش آمد و او ديد که چه تحرکي در مردم ايجاد شده، مثل کسي که از خواب بيدار شده باشد، برگشت. طوري شد که در همين شعر آخري که شما فرموديد، به اين تغيير اشاره مي‎کند:
ديري چو مرغ شب بودم دريغا
گفتي که مهر مرگ دارم بر دهن من
خودش به آن زماني اشاره مي‎کند که کورکورانه فکر مي‎کرد که دين چيز به درد بخوري نيست و نبايد دنباله‎رو مذهب شد. ولي بعد طور ديگري شد. خاطرم هست، سال 57 که به کازرون رفته بودم، يک روز در خانه آن‎ها دعوت بودم، ديدم ظهر وسط گرما رفت و در حياط ايستاد و زير آفتاب شروع کرد به نماز خواندن. گفتم خدا نگفته که تو خودت را شکنجه دهي. روي زمين داغ ايستادي و نماز خواندي براي چه؟ اين کارت تظاهر نيست؟ گفت، به خدا اصلا تظاهر در وجود من نيست. فقط ديدم که اين‎جا جمعيت و سر و صدا زياد است، ممکن است هنگام نماز حواسم پرت شود و نتوانم درست ادا بکنم. چنين ايماني پيدا کرده بود. خالص شده بود. موقعي که تصادف کرد و از دنيا رفت، من و پسرعمويم بعد از مراسم ختم به خانه‎اش رفتيم که وسائل خانه‎اش را جمع و جور کنيم. دنبال اشعار و آثار و کتاب‎‎هايي که نوشته بود مي‎گشتيم. هر چه ‎گشتيم، پيدا نکرديم. آخر سر متوجه شديم که آن‎ها را در حمام گذاشته‎اند. زير آن‎ها آب رفته بود و قسمت عمده‎اي از اشعار و نوشته‎هايش خمير شده بود. هيچ کاريش نمي‎شد کرد. اولين تصميممان بازنويسي اين نوشته‎‎ها بود که اين کار را من انجام دادم. شايد بگويم يک سال تلاش کردم و توانستم اين مختصري که از آثارش باقي مانده را بنويسم.
مسأله ديگر اين بود که بعضا اشعاري را که مي‎سرود، براي دوستاني که در شهرستان‎‎ها و جا‎هاي مختلف داشت مي‎فرستاد و قسمت عمده‎اي از اشعارش پيش اين دوستان ماند که متأسفانه اين‎ها را نياوردند پس بدهند و مهم‎تر از همه کاريکاتورهايش بود. شايد بيش از دويست‎تا کاريکاتور خيلي جالب و اساسي داشت.
به هر حال محسن در اواخر حياتش يک حالتي پيدا کرده بود. پيدا بود که اصلا نمي‎خواهد در اين دنيا بماند. در همين شعرش اشاره کرده که
رودم، بلنداي سرودم، گرم و ناآرام
پيچنده در غوغاي سوداي «شدن» من
گويي مي‎گويد مي‎خواهم از اين دنيا بروم. نمي‎خواهم بمانم. اين دنيا به درد من نمي‎خورد. اين يک حالتي بود که ايشان در اين اواخر داشت. ما در آخرين لحظه‎اي که داشتيم خانه‎اش را جمع مي‎کرديم، ديديم در دفتر کلاسي‎اش که مال شاگردانش بود، يک شعر تازه گفته. وقتي اين شعر را خوانديم، متوجه شديم مثل اين‎که محسن شخصا خواب ديده اين مسافرتي که مي‎رود، بدون بازگشت است. قدم به قدم اشاره کرده است؛ از آن لحظه‎اي که اعتقادي به مسائل ديني نداشت و بعد يواش يواش پيش آمده تا جايي که اشاره مي‎کند:
با تيغ تيز آخته
آمده بودم به جنگ مصطفي
چون ديدمش، بر زانوان خود شکستم...
بعد همين طور اشاره مي‎کند:
حسين را ديدم
که طي کرده راه عشق را به پيشاني
و بعد مي‎گويد با خون خود بذر انقلاب را در اسلام پاشيد. به اين مسائل اشاره مي‎کند تا آخر سر که دقيقا به شهادت خودش اشاره مي‎کند. در آن شعر آخري که خوانديد مي‎گويد، من «خون بهارم». چون در فصل بهار تصادف کرد و از دنيا رفت. اين دقيقا به خودش اشاره مي‎کند.  
در آخر لازم است بگويم يکي از دلايلي ‎که طول کشيد و ما نتوانستيم کتاب محسن را زودتر چاپ بکنيم، اين بود که منتظر بوديم دوستانش بيايند و آن چيز‎هايي که پيش خودشان دارند را به ما بدهند تا ضميمه کنيم و کتاب را کامل‎تر کنيم. بيشتر هم منتظر کاريکاتور‎هاي او بوديم که متأسفانه هيچ کدام از آن‎ها به دست ما نرسيد.

دیگر مطالب پرونده:

مقدمۀ پرونده‌ای برای مرحوم محسن پزشکیان

مروري اجمالي بر زندگي کوتاه محسن پزشکيان 

یادداشت شفاهی یوسفعلی میرشکاک دربارۀ مرحوم محسن پزشکیان 

ميزگرد نقد و بررسي مجموعه ‎شعر شش دفتر محسن پزشکيان در شهر كتاب 

گفت‎وگو با مليحه کشاورز همسر محسن پزشکيان

یادداشت علی داودی به ياد شاعري که در جاده از ياد رفت 

خاطرۀ محمدعلی اینانلو از محسن پزشکیان

گفتگو با مصطفي رحماندوست از دوستان و همكلاسي‌هاي محسن پزشكيان 

انتشار طرح‌هایی از محسن پزشکیان برای اولین‌بار

قلم‎مويه‎اي از محمد تمدن در سوگ محسن پزشکيان

خاطره‌خوانی فرامرز طالبی از روزهای صحنه و نمایش محسن پزشکیان

غزلی از مرحوم نصرالله مردانی، تقدیم به مرحوم محسن پزشکیان 

محسن پزشکيان به روايت دوست و هم‎کلاسي‎‎‌اش محمدعلی شاکری یکتا

یادداشت شفاهی دکتر محمدرضا ترکی دربارۀ محسن پزشکیان

مقدمۀ سیدعلی میرافضلی بر کتاب «شش دفتر» 

مقدمۀ عمادالدین شیخ­الحکمایی بر کتاب «شش دفتر» 

شعری از محدعلی شاکری یکتا، به یاد محسن پزشکیان و نازنینش

اهدای جایزه «صبح بنارس» به همسر مرحوم پزشکیان 

 

 

کانال بله شهرستان ادب
کانال تلگرام شهرستان ادب در کانال شهرستان ادب با ادبیات به روز باشید شهرستان ادب تلگرام

تصاویر پیوست
  • همچو شهاب مي‌گذرد از حصار شب
امتیاز دهید:
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.
تازه ها
سیب | شعری از جلیل صفربیگی
این سیب را چگونه دهانی نچیده است؟

سیب | شعری از جلیل صفربیگی

فراخوان ثبت نام در سومین دوره آزاد آموزشی «زنگ شعر»
دفتر شعر شهرستان ادب برگزار می‌کند:

فراخوان ثبت نام در سومین دوره آزاد آموزشی «زنگ شعر»

آیینه | شعری از سیدوحید سمنانی
از کتاب تازه منتشر شدۀ «مرور پنجره‌ها»

آیینه | شعری از سیدوحید سمنانی

«تولدت مبارك قاصدك مرگ»؛ مروری بر رمان تولدت مبارک جک نیکلسون نوشته هانتر اس. تامپسون
یادداشتی از عبدالله نظری در پروندۀ «ادبیات ضدآمریکایی»

«تولدت مبارك قاصدك مرگ»؛ مروری بر رمان تولدت مبارک جک نیکلسون نوشته هانتر اس. تامپسون

بیشتر
پر بازدیدترین ها
بیست و ششمین میزگرد بوطیقا: میخائیل باختین و نقد ادبی
با حضور یحیی شعبانی،‌ محمد رفیعی، محمدقائم خانی و علیرضا سمیعی

بیست و ششمین میزگرد بوطیقا: میخائیل باختین و نقد ادبی

زبان دشمنی | یادداشتی از علی داودی
با موضوع ادبیات ضدانگلیسی

زبان دشمنی | یادداشتی از علی داودی

امام خمینی به روایت شاعران و نویسندگان جهان
پروندۀ امام خمینی (ره) و ادبیات

امام خمینی به روایت شاعران و نویسندگان جهان

انگلیس | شعری ضدانگلیسی از ملک‌الشعرای بهار
ظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد

انگلیس | شعری ضدانگلیسی از ملک‌الشعرای بهار

بیشتر