موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu

مطالب موجود برای 'شعر عاشقانه'

عاشقانه‌ای از اقبال لاهوری

رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی هست در سینهٔ من آنچه به کس نتوان گفت از نهانخانه دل خوش غزلی می‌خیزد سر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت شوق اگر زنده جاوید نباشد عجب است ...
عاشقانه‌ای از خدابخش صفادل

طوفان‌تر از همیشه به سمتم وزیده‌ای مردی شکست‌خورده‌تر از من ندیده‌ای از من مخواه راحت از این‌جا گذر کنم وقتی هزار پیله به دورم تنیده‌ای یادم نرفته است همان ابتدای کار گفتی چه‌قدر دغدغه داری، تکیده‌ای ما سرنوشت مشترکی را قدم زدیم مثل من از بهشت...
شعر عاشقانه از فریدون مشیری

اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می‌گرفتم وگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر ره‌گذار تو جا می‌گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می‌نشستی و گر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می‌شکستی، مرا می‌شکستی...
عاشقانه‌ای از مجتبی اشتری

بعد از این دست من و دامن ماه دگری من و سودای سر زلف سیاه دگری چون تو پیمان وفا بشکنم و بنشینم به امید نگهی، بر سر راه دگری چشم خود فرش کنم، زیر کف پای دگر خرمن خویش بسوزم به نگاه دگری گر گناه است نظر بر رخ خوبان کردن بعد از این پشت من و بار گن...
عاشقانه‌ای از نجمه زارع

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی‌فهمد دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی‌فهمد نگاهی شیشه‌ای دارم، به سنگ مردمک‌هایت الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی‌فهمد هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم» کسی معنای این حرف مبرهن را نمی‌فهمد ...
عاشقانه‌ای از مبین اردستانی

زیرِ گوش دلم هزاران بار، خواندم از عشق بر حذر باشد خیره‎سر یک‎نفس مرا نشنید، حال بگذار خون‌جگر باشد این لجوج، این صمیمی، این ساده، خون نمی‌شد اگر، نمی‌فهمید زود جا باز می‌کند در دل، عشق هر قدر مختصر باشد من و دل هر چه نابلد بودیم، عشق در ...
عاشقانه‌ای از مهسا تیموری

آرزویم فقط این است زمان برگردد تیرهایی که رها شد به کمان برگردد سال‌ها منتظر سوت قطارم که کسی با سلام و گل سرخ و چمدان برگردد من نوشتم که تو را دوست ندارم ای کاش نامه‌ام گم بشود، نامه‌رسان برگردد روی تنهایی دنیا اگر افتاده به من باید امروز ورق...
عاشقانه‌ای از محمدعلی سپانلو

این عینک سیاهت را بردار دلبرم این‌جا کسی تو را نمی‌شناسد هر شب، شب تولد توست و چشم روشنی هیجان است در چشم‌های ما از ژرفای آینهٔ روبه‌رو خورشید کوچکی را انتخاب کن و حلقه کن به انگشتت یا نیمتاج روی موی سیاهت فرقی نمی‌کند، در هر حال این‌جا تو...
عاشقانه‌ای از غبار همدانی

روزی که کلک تقدیر در پنجهٔ قضا بود بر لوح آفرینش غم سرنوشت ما بود زان پیشتر که نوشد خضر آب زندگانی ما را خیال لعلت سرمایهٔ بقا بود روزی که می‌گرفتند پیمان ز نسل آدم عشق از میان ذرات در جستجوی ما بود ساقی شراب شوقم دیشب زیادتر داد گر پاره شد ز ...
عاشقانه‌ای دیگری از محمدسعید میرزایی

بارانی از بنفشه گرفت، آه! پشت بنفشه‌ها تو نبودی یا بودی و صدام نکردی، یا گریهٔ مرا نشنودی پشت بنفشه کلبه و مه بود، من خسته سمت کلبه دویدم یا کلبهٔ تو خواب مرا دید، یا در زدم، تو در نگشودی پشت بنفشه دختری آمد، در دامنش هزار گل سرخ یک‌یک به نام کو...
صفحه 6 از 16ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها