شهرستان ادب: این هفته در هجدهمین مطلب «در اخبار نبشته است»، خبرهایی داریم از دردسری برای یک شاعر افغانستانی، صد سالگی نویسندهای منزوی، جنجال تازه برای نوبل ادبیات، پایتخت کتاب ایران و مروری بر حضور نویسندگان افغانستانی در ایران از زبان یک نویسنده اهل این کشور. از شما دعوت میکنیم گزیده اخبار مهم هفته با موضوع کتاب و ادبیات -در ایران و جهان- را به روایت شهرستان ادب بخوانید: 1محمدکاظم کاظمی را دوستداران ادبیات میشناسند و اغلب مثنوی «بازگشت» او را شنیدهاند که روایت درددل آوارگان مظلوم افغانستانی است: «غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت/پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت...». خدمات فرهنگی این شاعر برجسته به فرهنگ ایرانی و فارسیزبانان را نمیتوان نادیده گرفت. وجود امثال ایشان، غنیمتی برای نزدیکی و یگانگی مردم دو کشور همسایه و همزبان و همدین و همفرهنگ است، بخصوص در این زمانه که فرصتطلبان هر بار بهانهای برای کوبیدن بر طبل جدایی و کینه مییابند. هفته گذشته برای این چهره برجسته ادبی، اتفاقی تأسفبار افتاد و زخم کهنهای را باز کرد که بارها از آن گفته شده است اما دریغ از اندکی مرهم: کارت بانکی او «بدون هیچ اخطار و اطلاعی» مسدود شد و البته منظور ما فقط ماجرای کارت بانکی ایشان نیست، موضوع بر سر قدرشناسی است و مسائل بزرگتر. کاظمی نوشته بود: «مسدود شدن کارت بانکی، اتفاقی است که بارها میافتد. چون تو از اتباع بیگانه هستی همین. مسدودسازی کارت بانکی ما مهاجرین تقریبا یک پدیده شایع و دائمی است.» چهار پنج سال پیش و به دنبال اخراج شاعری افغانستانی، شهرستان ادب وظیفه خود دانست که برای رفع اساسی این مشکل، دستکم برای فرهیختگان افغانستانی، چارهای پیشنهاد دهد: علیمحمد مودب، شاعر و مدیرعامل موسسه، نخستین بار مطرح کرد که به نخبگان افغانستانی، شهروندی افتخاری اعطا شود. بسیاری از شاعران برجسته، فرهنگستان هنر و حتی وزیر وقت ارشاد از آن پیشنهاد استقبال کردند. (این پرونده مفصل را در اینجا بخوانید). اما حالا بعد از گذشت این همه سال، میبینیم که نه تنها مشکل حل نمیشود بلکه دامن چهرهای مانند محمدکاظم کاظمی را هم میگیرد. کاش مسئولان محترم تا دیر نشده برای رفع چنین معضلاتی دستکم برای نخبگان افغانستانی چارهای بیاندیشد. 2ماه ژانویه، ماهِ جروم دیوید سالینجر، خالق رمان «ناتور دشت» است: او در این ماه زاده شد و در همین ماه درگذشت. سالینجر اگر در سال 2019 زنده بود، صد سالگی خود را جشن میگرفت، اما در نبود او، در سراسر جهان، برنامههایی به همین مناسبت به یادش برگزار کردند. حالا پسرش گفته است: «اگر سالینجر زنده بود اصلاً از این موضوع خوشحال نمیشد و حتماً مانع برگزاری چنین مراسمهایی میشد.» سالینجر در نیویورک زاده شده بود، شهری بزرگ و پرجمعیت. بلافاصله وقتی رمان پرفروشش «ناتور دشت» را در 1951 نوشت این شهر بزرگ را ترک گفت و راهی کورنیش شد، روستایی کوچک که در زمان مرگ سالینجر جمعیتی کمتر از دو هزار نفر داشت. مت سالینجر، فرزند او که بازیگر سینماست میگوید: «پدرم از جشن تولد بیزار بود، اصولا از هر نوع جشنی نفرت داشت و یقیناً از این جشنهای صد سالگی نیز بیزار بود.» سالینجر که از دردسرهای رسانهها و حاشیهسازیهای آنها آگاه بود، در یکی از معدود مصاحبههایش اشاره کرده بود: «من را شخصی منزوی و عجیب و غریب نام نهادهاند. اما من فقط کوشیدهام از خودم و کارم محافظت کنم.» سالینجر در جنگ جهانی دوم شرکت داشت و صحنههای ترسناکی که دید، تا آخر عمر روحش را آزرد: «هرگز نمیتوانی بوی گوشت سوخته را از یاد ببری، فرقی ندارد چند سال زندگی کنی.» با این حال، او نسبت به فضای سیاسی کشورش بیاعتنا نبود و در یکی از نامههایش از سیاستمداران آمریکایی با عنوان «مشتی موجود نفرتانگیز» یاد کرده است. در 1988 نیز از ریگان و بوش چنین نام برده است: «ابلهی که رفت و ابلهی که به جایش میآید.» 3رسوایی اخلاقی و پیامدهایش در جایزه نوبل ادبیات همچنان خبرساز است: هفته گذشته کاتارینا فروستنسون از فرهنگستان سوئد کنار گذاشته شد؛ این شاعر از سال 1992 عضو فرهنگستان سوئد بود و متهم است که دو بار نام برنده جایزه نوبل ادبیات را به رسانهها لو داده است. این اقدام دیگری برای بازیابی اعتبار از دست رفته جایزه نوبل به شمار میرود. حتماً خبر دارید که در سال 2018، این جایزه برای مدت یک سال به تعویق افتاد. خانم فروستنسون همسر ژانکلود آرنو است، همان مردی که با شکایت چندین زن، بالاخره به دو سال زندان محکوم شد. آرنو که اصلیتی فراسنوی دارد، پرنفوذترین شخص در گزینش برنده نوبل ادبیات قلمداد میشد و گفته میشود بارها از نفوذ خود برای انتخاب برندگان بهره گرفته است. او مرکزی فرهنگی به نام فوورم را پایه گذاشته که پاتوق اعضای فرهنگستان سوئد بود، فرهنگستانی که تنها هجده عضو دارد و آرنو را در رسانهها، به دلیل همین نفوذ فراوانش، عضو نوزدهم فرهنگستان لقب داده بودند. فروتسنسون نیز مالک نیمی از این مرکز فرهنگی است. خبر استعفای کاتارینا فروستنسون را خبرگزاری رویترز منتشر کرده است و افزوده که او همچنان ماهانه 1250 یورو تا پایان عمر دریافت خواهد کرد، اجاره آپارتمان او را نیز فرهنگستان سوئد پرداخت میکند. این شاعر سوئدی سال گذشته استعفا نداد و همین باعث شد تا سه عضو دیگر فرهنگستان، در اعتراض به این تصمیم، این نهاد ادبی را ترک کنند. اما حالا مشخص است که سنبه پرزور بوده است و او تاب تحمل فشارها را نداشته است. 4اوایل قرن حاضر، یونسکو طرحی موفق با عنوان «پایتخت جهانی کتاب» به راه انداخت. از اولین دوره تا سال 2020، شهرهای مختلفی این عنوان را کسب کردهاند که اغلب غربی بودهاند، غیر از آنها، اسکندریه مصر، بیروت و ایروان در سالهای مختلف پایتخت جهانی کتاب شدهاند. در سال 2019 شارجه با ارائه طرحی، توانست این عنوان را به دست آورد. امارات در سالهای اخیر، در صنعت نشر فعالیتهای بسیار گستردهای داشته است. اما با الهام از این طرح، در کشور خودمان نیز «پایتخت کتاب ایران» پایهگذاری شد که حالا به دور پنجم رسیده است. همین چند روز پیش نشست شورای برنامهریزی این برنامه برای انتخاب شهر آینده برگزار شد تا ببینیم پس از اهواز، نیشابور، بوشهر و کاشان، پایتخت تازه کتاب ایران کجاست. گغته میشود از دوره اول تا چهارم، حدود 400 شهر کوشیدهاند در این زمینه بخت خود را بیازمایند. اما برای دور پنجم، 200 شهر نامزد شدهاند و این یعنی رقابت داغ است! سال گذشته یزد با اختلاف اندک، از پایتختی بازماند اما امسال آنها همچنان از پا ننشستهاند و برنامههای متعددی را اجرا کردهاند، از جمله تلفیق موسیقی و نیز بازیهای محلی با کتاب، کتابخوانی دستهجمعی، تأسیس باشگاههای کتابخوانی و کتابخوانی صبحگاهی کارمندان. مهاباد، دیگر نامزد این عنوان، نیز ابتکاراتی در زمینه کتاب داشته است، نظیر مطالعه و سپس اهدای متقابل کتاب، به همراه تجهیز کتابخانه مدارس روستایی. دزفول نیز در این زمینه فعال بوده است و با برگزاری جلسههای ادبی، شبهای شعر و داستان، حافظ و شاهنامهخوانی و نیز تأسیس باشگاههای کتابخوانی، در ترویج کتاب کوشیده است. سه ماه دیگر و با آغاز بهار، مشخص میشود که پایتخت پنجم کتاب ایران کدام شهر است.
5محمدحسین محمدی، از نویسندگان شاخص امروز افغانستان، در میزگرد بررسی ادبیات داستانی افغانستان مروری کرده بر تاریخ ادبیات داستانی کشور همزبان همسایه که نکاتی شنیدنی دارد. این داستاننویس که سالها در ایران میزیست و سرانجام به سوئد مهاجرت کرد، گفته است که مهاجرت [به خارج از منطقه]، تأثیر منفی بر نویسندگان افغانستانی داشته و باعث شده تا مدتها از نوشتن دست بردارند: «همه نویسندگان مهاجر یک توقف حداقل ده ساله داشتهاند.» او از نقش حوزه هنری در پرورش نسلی از نویسندگان مهاجر یاد کرده و گفته است: «نسل اول نویسندگان مهاجر ساکن در ایران مثل تقی واحدی، محمداسحاق فیاض، سید اسحاق شجاعی و جواد خاوری در حوزههای علمیه تحصیل میکردند و به شکلی تجربی و با خواندن کتاب به نویسندگی روی آورده بودند. همینها ادبیات مقاومت را در حوزه هنری مطرح میکنند و جلسههای هفتگی مهاجران شکل میگیرد. من هم در همین جلسهها شرکت میکردم.» نویسنده «انجیرهای سرخ مزار» درباره نسل خودش که از آن با عنوان «نسل دوم» یاد کرده، توضیح داده است: «من به نسلی تعلق دارم که در افغانستان به دنیا آمده است، اما در ایران پرورش یافتیم؛ امروز ولی نسلی را داریم که در ایران متولد شدهاند یا بیشتر در ایران زیستهاند. نویسندگانی مثل تینا محمدحسینی، عالیه عطایی و احمد مدقق شاید از این گروه باشند.» محمدی درباره تفاوتش با خالد حسینی، نویسنده رمان «بادباکباز» گفته: «امثال من، عتیق رحیمی یا آصف سلطانزاده وقتی مینویسیم از خودمان برای خودمان مینویسیم، و در مرحله بعد از خودمان برای دیگران مینویسیم؛ اما خالد حسینی از ما برای دیگری مینویسد.» مطالب این هفته، از نوشتههای هفته گذشته ایسنا، ایبنا، مهر، ایندیپندنت، اکتوالیته و با همکاری گروه ترجمه شهرستان ادب گردآوری شده است.
نام الزامی می باشد
ایمیل الزامی می باشد آدرس ایمیل نامعتبر می باشد
Website
درج نظر الزامی می باشد
من را از نظرات بعدی از طریق ایمیل آگاه بساز