چون حکیم برخیز
(قسمت دوم)
نوشته: محمدقائم خانی
در قسمت اول گفتیم حکومت پهلوی سعی داشت این نماد را به عنوان رقیبی بزرگ برای نمادهای مذهبی برافراشته نگاه دارد، آخر مستمسک دیگری با چنین نفوذ ویژهای در جامعه متناسب با اهدافش در دسترس نداشت. اما چطور چنین چیزی ممکن شد؟
هدم ایران با روایت ایران
برای حکومتی که نیروی زیادی برای مبارزه با سنتهای مختلف ایرانی انجام میداد، پرداختن به متنی کهن، چطور میتوانست سودمند باشد؟ توجه به فعالیت استعمار در منطقه غرب آسیا نشان میدهد که اصل این کار محدود به ایران نبوده است. هر نمادی که میتوانست در برابر نمادهای اسلامی قرار بگیرد، مورد توجه استعمار و قدرتهای حاکم بر کشورها قرار میگرفت تا امکان پس راندن قدرت اجتماعی اسلام را فراهم سازد. البته توجه دولتهای مدرن به جهان اسطورهها، محدود به این منطقه نبود و رد پای برنامهریزیهای مرتبط، در سرزمینهای مختلف تحت استعمار اروپائیان دیده میشود. آنها در هر سرزمینی دو کار به ظاهر متناقض را به صورت همزمان انجام میدادند. از طرفی تضعیف سنتها برای شکستن مقاومت مدنی هجوم قدرت خارجی، و از طرف دیگر توجه به اسطورههای بومی و مناسک و آیینها جهت سوق دادن مردم آن کشور در جهت دلخواه خویش. این دو چگونه انجام میشده است؟ این قفل ناگشوده را نه در ساحت برنامهریزی سیاسی و اعمال قدرت سخت، که در وجه نرمافزاری ماجرا باید جست. کلید فهم اعمال این دو سیاست بهظاهر متناقض، در «روایت» خاصیست که آنها از اسطورهها ارائه میدادند. روایت آنها از اسطورههای ملتها، به گونهای بوده که در عین حفظ و حتی ترویج ظاهری میراث گذشتگان، سیاست تضعیف سنتها هم با قوت پی گرفته میشده است. در مورد ویژه ایران، روایت برساخته ایشان از ایرانِ پیشااسلام به گونهایست که در عین ترویج ظاهری میراث باستانی، تضعیف سنتها انجام شود. در موضوع خاص فردوسی، روایت آنها از شاهنامه امکان تضعیف سنتهای ایرانی را میداده است. چگونه چنین چیزی ممکن است؟
روایت این دوگانگی در برخورد را میتوان با تمرکز بر رمانی بسیار مهم و سرنوشتساز، یعنی دن کیشوت به دست آورد. اگر کاری را که سروانتس در روایت پهلوانان اروپایی انجام داده متوجه شویم، احتمالاً میتوانیم به نحوه عملکرد قدرتهای استعماری در مناطق دیگر پی ببریم. کتاب دن کیشوت، سرگذشت کژانا، اصیلزادهای اسپانیاییست که غرق داستانهای افسانهای قهرمانها و پهلوانها میشود، به گونهای که ارتباطش را با واقعیت از دست میدهد. این اصیلزاده سالمند، فقیر و مریضاحوال تصمیم میگیرد به شوالیهای معروف تبدیل شود و به هر فریاد کمکی جواب دهد. کژانا با این هدف خودش را دن کیشوت مینامد و با همراهی خدمتکار و اسب نحیفش راهی سفر میشود. انگار با وجود پایان دوره شوالیهگری، ممکن است انسانی همچنان مستعد توهم و خیالاتی مرتبط با جهان سلحشوران شود و زندگی خویش را در ادامه آن معرفی کند. میگل د سروانتس با خلق دن کیشوت، به افسانههای محبوب شوالیههای جوانمرد در زمان خود دهنکجی کرد و با ایجاد تناظر بین باورمندی به آنها و دیوانگی، ظرفیت انسان مدرن را برای تبدیل شدن به پهلوانی خیرخواه از بین برد. قدرت کار سروانتس نه در واپس راندن حکایتهای سلحشوری، که اتفاقاً در روایت جزئی و پروردن ریزبافت ماجراهای مرتبط با آنهاست. دن کیشوت به مرجع درک جهان پهلوانان در دنیای مدرن تبدیل میشود تا به این وسیله، سنت سلحشوری را با روایت آن، نابود کند. این است شاهکار نویسنده، یعنی مرگ سنت با روایت جزئی و دقیق آن. دن کیشوت به الگوی روایت در دنیای مدرن تبدیل شد و تا امروز هم سایه خود را بر سر اغلب آثار ادبی و نمایشی انداخته است. دن کیشوت با روایت ازخودبیگانگی باورمندان به حکایات سلحشوری، پهلوانی را به یک تابو تبدیل کرد. دن کیشوت نقطه جایگزینی حکایتهای جهان سلحشوران به ساختار روایت قهرمان داستان های مدرن است. وقتی اروپا با گذشته خود چنین میکند، چرا نتواند سنت ما را با روایتش نابود کند؟
سروده حماسی فردوسی، مملو از داستانهای پهلوانیست، ولی روایت استعماری دوره پهلوی از آن، در جهت قلب ماهیتش انجام میشد. پهلوی نه با تمسخر پهلوانی، که با تغییر انگیزههای شخصیتهای داستانها، آنها را مسخ و نابود کرده بود. ارزشها و انگیزههای اصلی عمل پهلوانان شاهنامه در حفظ ایران و حراست از فرهنگ جوانمردی، به کل از روایت رسمی حذف شد و ضدیت با مذهب و شاهپرستی، در کانون خوانش این متن قرار گرفت تا کمک مستقیمی به ژاندارم آمریکا در منطقه بکند. در واقع اسطورههای شاهنامه حذف نشدند، بلکه به اسطورههای مردهای تبدیل شدند که روند سکولاریزاسیون را شتاب بخشند. سرپلی شدند برای احیای ایران باستان در جهت مبارزه با هزار سال حضور اسلام در ایران، همانند احیای یونان کهن در دوره رنسانس اروپا برای مبارزه با اروپای قرون وسطی. ناسیونالیسم لشکری از اسطورههای مرده را به جنگ اسلام فرستاده بود، تا بتواند ایران مدرن سکولار را شکل بدهد. آیا نیروی استعماری مسلط بر پهلوی موفق شد به نتایجی که میخواست برسد؟ انقلاب سال 57 نشان میدهد که موفقیت حاصل نشده است. پس باید به این سوال فکر کرد که چرا آنچه در همه جای دنیا و در خود اروپا جواب داده، در ایران موفق نبوده است؟ چه عاملی نتیجه برنامهریزیهای فشرده استعمارگران را خنثی کرده است؟ آیا این شکست به خود فردوسی مرتبط است؟
منظومه فردوسی در نگاه پادشاه دیکتاتور چیزی جز نگهبان حکومت نبود، ولی در واقعیت پیچیدگیهایی دارد که آن را از تفسیرهای یکجانبه دولتی باز میداشت. مثلاً یکی از مفاهیم مهم شاهنامه که حکومت به آن دل بسته بود، فره ایزدیست. برخلاف دیدگاههای مدرن که گمان میکنند فره ایزدی به معنی پذیرش قدرت قاهره سلطنت است، در شاهنامه همانند دیگر منابع سنت، این مفهوم کاملاً در نسبت با دریافت درونی انسانها مطرح شده است. منظور فردوسی از فره ایزدی شاه، طراحی ساز و کاری برای پذیرش همگانی الهی بودن حکومت نیست (شبیه آنچه در رمان 1984 ارول اتفاق میافتد)، بلکه به معنی واقعی، دارا بودن تأییدی الهیست تا شاه محبوبیت قلوب شود و مردم، نشستن او را در جایگاه قدرت، عادلانه بدانند. رضاشاه به هیچ وجه چنین جایگاهی نداشت و اگر قرار بر تطبیق بود، بیشتر در مظان تطابق با پادشاهی چون ضحاک قرار میگرفت. تأکید بر شاهنشاهی و پیشینه باستانی حکومت به نفع او نبود و تضادی واضح بین اعمال وی و روایت اسطورهای را نمایان میساخت.
به غیر از مفاهیم، شخصیتهایی هم در شاهنامه حضور دارند که امکان برداشت کاملاً مستقیم حکومت از آن را دچار مشکل میکردند. درست است که رویه کلی فردوسی در شاهنامه، عدم سرکشی در مقابل شاه (هرچند لیاقت تام فرمانروایی نداشته باشد) و پذیرش نظام حکومتیست، ولی نمونههای پررنگ قیام هم در آن وجود دارد. کاوه آهنگر که هیچ شأنیت و شخصیتی از منظر دستگاه حاکمه ندارد، به هیچ عنوان سر تسلیم در برابر ضحاک فرود نمیآورد و مطابق با بینش و منش درستی که خود قبول دارد، نامشروع بودن حکومت وی را به رخ همگان (چه مردم و چه نزدیکان ضحاک) میکشاند. میرزاآقاخان کرمانی در دوره قاجار، کاوه آهنگر را پیشتاز جنبشهای ملی برمیشمرد: «در حقیقت ایرانیان میتوانند به واسطه غیرت و همت ملی که کاوه آهنگر بر ضد حکومت کلدانی که 900 سال در ایران طول کشیده بود، اظهار نمود و ریشه ایشان را از ایران بکند بر همه ملل عالم افتخار کنند.» پس از همان ابتدا، شاهنامه به صورت همزمان الهامبخش تشکیل حکومت و قیام بوده است. شباهت سخنان کاوه با برخی از شعارهای عدالتخواهانه و انطباق قیام او بر رفتارهای انقلابی، در فراگیر شدن رویکردهای چپ و شکلگیری جریان بزرگ مبارزه با ظلم در ایران بیتأثیر نبوده است. نکته جالب این است که تأکید بر کاوه به عنوان نماد قیام، معرفی فریدون به عنوان رهبر آن را هم به دنبال دارد. انگار در مسیری ظاهراً تصادفی، تأکید بیش از حد پهلوی بر فردوسی ناسیونالیست، و انطباق رفتار انقلابی چپها بر قیام کاوه، مردم را به جستجوی فریدونی کشاند که توان قیام و اداره جامعه را توأمان داشته و غیر از مبارزه و تحرک، نحوی از تأیید الهی را هم داشته باشد.
چه چیزی در متن شاهنامه و موجودیت ایران نهفته بود که اجازه نداد سرنوشت اسطورهای یونان برای غلبه بر مسیحیت اینجا هم تکرار شود؟ توجه به قرون وسطی تفاوت ماجرای رنسانس اروپایی با ما را به خوبی نشان میدهد. اروپا در قرون وسطی ظاهری مسیحی داشت و کلیسا دائرمدار نظم اروپایی بود، اما حقیقت ماجرا همین نبود. قرون وسطی هم مانند دورههای پیشین و امروز اروپا، دوره غلبه فلسفه شرکآمیز یونانی بود و ظاهر مسیحی نظم کلیسامدار، تنها شکل این غلبه را مشخص میکرد. در قرون وسطی هم فرهنگ کهن یونانی اصالت داشت و مسیحیت شکل دوره کلیسایی این فرهنگ بود. روح یونانی به واسطه فلسفه، در تمام قرون جاری بوده است. قرون وسطی، دوره سریان این روح در کالبد مسیحیت و تبعی بودن کلیساست. حالا میتوان رنسانس را بهتر شناخت. رنسانس چیزی نبوده جز فراخوان اصالت یونانی از پس ظاهر مسیحی که طبیعتاً به سکولاریسم میانجامد. آیا سنت ایرانی هم در ابتدای جنبش ناسیونالیسم، وضعیت مشابهی داشت؟ یعنی ایران باستان هم جولانگاه شرک و ضدیت با شریعت بود که فراخوان روح باستانی ایران توسط ناسیونالیستها، منجر به دینزدایی و اضمحلال اسلام شود؟ یا دقیقاً برعکس، در ایران کهن نیز دین در مرکز قدرت سیاسی قرار داشت و موبدان، تنها نهاد مشروعیتبخش حاکمیت بودند؟ اگر چنین است، پس اسلام نه دورهای در برابر ایران باستان، که آخرین مرحله تکامل «ایران» بوده است که با پذیرش شریعت محمدی، به اوج شکوفایی رسیده.
قرائت فردوسی در شاهنامه از ایران، دقیقاً چنین چیزیست. جهانی که شاهنامه از ایران باستان ساخته، دقیقاً همان است که توسط اسلام (در قرائت شیعی) به ایرانیان عرضه شده است. شاهنامه در ظاهر ایران را میستاید و به هرچه بیگانه دورباش میدهد، اما بنیاد آن بر پذیرش دین توحیدی و خضوع در برابر دارنده فره ایزدیست. مگر تشیع بنیانی غیر از این دارد؟ ملیگرایی فردوسی و نکوهش لشکرکشی عربها علیه ساسانی، ابزاری روایی برای مقابله با قرائت تغلبی از اسلام و تثبیت روایت آزادیخواهانه و موحدانه تشیع از دین است. فردوسی با برکشیدن آیین پهلوانی به عنوان تجلی جوانمردی در ایران، هر نظام سیاسی ضدفتوت غلبهمحوری را نفی میکند. فردوسی تنها حاکمیت شاهی را میپسندد که صاحب فره یزدی بوده و در جهت استقرار شریعت گام بردارد. بنابراین کار فردوسی را باید تثبیت روح توحیدی ایران باستان در دوره آشوبناک حکومتهای زورگویانه بهظاهر اسلامی دانست. مخاطب ایرانی هم در طی قرون، چنین دریافتی از شاهنامه داشته است. نقالی به عنوان فرم روایی اصلی شاهنامه در ایران، پیوندی کامل با فرم روایی تعزیه دارد. مخاطب نقالیهای شاهنامه، آن را به عنوان رقیب روایتهای مذهبی و مروج فرهنگی ضدتعزیه نمیشناخته است. بنابراین احیای شاهنامه در باطن، حرکتی دقیقاً ضد رنسانس است، حتی اگر با هدف سکولاریزاسیون انجام شده باشد. بزرگداشت فردوسی منجر به تثبیت ارزشهای شریعتمحور منجر خواهد شد، نه بلعکس. قدر یافتن شاهنامه در دوره پهلوی را میتوان مکر الهی برای زنده شدن تشیع سیاسی، میان جامعه نخبگان و تصمیمسازان ایرانی دانست.