«...دوباره دستش را توی پاکت میبرد و اینبار کاغذی کوچک را بیرون میکشد. آهسته شروع میکند به خواندن:
«این رعد و برقها من را به یاد داستان سربازی میندازه که از سپاه ابرهه جا مونده بود. داستانش را باید شنیده باشی، میخواست حمله کنه تا خونۀ خدارو خراب کنه. بین راه به دستور خدا پرندههایی به اسم ابابیل میآن و بالای سر سپاه ابرهه چرخ میخورن. ابرهه بیتفاوت به پرندهها به راهش ادامه میده، اما ابابیل سنگهایی را که به نوک داشتن و انگار از سنگهای دوزخی بوده، به امر خدا پرت میکنن روی سر سپاه ابرهه. فقط یک سرباز جون سالم به در میبره تا خبر نابودی سپاه ابرهه رو به بقیه بگه. و داستان اصلی اینجاست، که از اون روز به بعد تا سالهای سال اون سرباز نتوانست بخوابه. شبها تا به صبح دراز میکشید در حالی که چشمهاش باز بود. میدونی چرا؟ چون آواز ابابیل هنوز توی گوشش بود.»
محمد غفاری
نام الزامی می باشد
ایمیل الزامی می باشد آدرس ایمیل نامعتبر می باشد
Website
درج نظر الزامی می باشد
من را از نظرات بعدی از طریق ایمیل آگاه بساز