شهرستان ادب: غزلی از محمدرضا وحیدزاده به یاد مردم صبور قصر شیرین و سرپلذهاب در روزهای بهاری پیش رو دلم شکسته ولی از نفس نیفتاده به پای هیچکسی، هیچکس، نیفتاده دلم پرندۀ مغرورِ جسته از دامی است به خون نشسته ولی در قفس نیفتاده شکست گر که هر آیینه باز هم برخاست دلیر باش که در تیررس نیفتاده هنوز معرکه گرم است با رجزهایش صداش میرسد از دور، پس نیفتاده نترس، چیدن هر زرد رویشی تازه است به خاک، هیچ گلی با هرس نیفتاده در این بهار محبت شکوفه خواهد داد دلم شکسته ولی از نفس نیفتاده
نام الزامی می باشد
ایمیل الزامی می باشد آدرس ایمیل نامعتبر می باشد
Website
درج نظر الزامی می باشد
من را از نظرات بعدی از طریق ایمیل آگاه بساز