موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu

تماشای انقلاب از دریچۀ ادبیات | بخش‌هایی از رمان عاشقی به سبک ونگوگ

14 بهمن 1397 00:10 | 0 نظر
Article Rating | امتیاز: 5 با 1 رای
تماشای انقلاب از دریچۀ ادبیات | بخش‌هایی از رمان عاشقی به سبک ونگوگ

شهرستان ادب به نقل از قفسه (ضمیمۀ روزنامۀ جام جم): سیاه‌چمن، سال گرگ، خورشید بر شانه راستشان می‌تابید، ستاره‌های دب‌اصغر، تو در قاهره خواهی مرد، گود، برادر انگلستان، كلت 45، مسافر جمعه، آن مرد با باران می‌آید، رویای بعد از ظهر، ظلمت سفید،‌ هزار و یك جشن، لحظه‌های انقلاب، دخیل هفتم، رویای آق تاریم، شب ناسور، برج قحطی،‌ لحظه‌ها جا می‌مانند، شانزده سال، قطار پنجاه و هفت، تی‌لم، من او، سال‌های ابری و ... در كنار آثار بسیار دیگری با محوریت انقلاب اسلامی، قفسه پر و پیمان رمان‌هایی را تشكیل می‌دهند كه با محوریت انقلاب اسلامی نوشته و تولید شده‌اند و پیش‌روی مخاطب قرار دارند تا با سرك كشیدن به عالم كتاب‌ها، خود را در روزهای مبارزه و نهضت مردمی انقلاب ببیند.

حتما تعداد كتاب‌هایی كه با قرائت‌های مختلف، روایتی از روزهای انقلاب اسلامی را بیان می‌كنند بیش از اینها می‌شوند و این قلم، هنوز فرصت مطالعه آنها را پیدا نكرده است؛ اما این حجم از آثار نشان می‌دهد مقوله و رویدادی به نام انقلاب میان نویسندگان، موضوع جدی و بااهمیتی بوده كه نتوانسته‌اند به‌راحتی از كنار آن عبور كنند و ذهن و زبان خود را به آن اختصاص داده‌اند.
انقلابی كه معادلات بسیاری را برهم زد و توجه جهان را به این نقطه از خاورمیانه جلب كرد. نكته دیگر این است كه در مرور آثار مرتبط با انقلاب اسلامی اسامی بسیاری را می‌بینیم كه با هر باوری دست به روایت انقلاب زده‌اند. در این میان چهره‌هایی مانند مرحوم امیرحسین فردی تمام وقت خود را صرف نوشتن از انقلاب اسلامی و برخی تنها به یك یا دو اثر اكتفا كرده‌اند و از انقلاب اسلامی نوشته‌اند. رمان‌هایی كه هركدام گوشه و برشی از رویدادی بزرگی به نام انقلاب را روایت كرده‌اند.
رمان‌هایی كه خواننده در مواجهه با آنها خود را در برابر سیل عظیم جمعیت انقلابی می‌بیند كه نه بزرگی به رژیم طاغوت گفتند تا شاهد برپایی عدالت و برابری در جامعه باشند. رمان‌هایی كه در آنها خواننده خود را همپای انقلابیون می‌بیند. از آنجا كه همواره در جهان انقلاب‌ها، موتور حركت‌های بزرگ سیاسی و اجتماعی بوده‌اند در ایران نیز این اتفاق سبب شد ادبیات به انقلاب اسلامی واكنش نشان دهد و آثار مهمی در این عرصه خلق كند و در اختیار مخاطب قرار دهد تا آیندگان از دریچه ادبیات به تماشای انقلاب بنشینند.
در این شماره به بهانه نزدیك شدن به چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، بخش‌هایی از برخی رمان‌های مرتبط با موضوع انقلاب اسلامی را منتشر كرده‌ایم تا اگر حس و حال پیدا كردید سراغ خرید آنها بروید و از نزدیك به تماشای آنها بنشینید. رمان‌هایی كه هركدام در زمان انتشار توانسته‌اند توجه مخاطب را به سوی خود معطوف كنند.
در این شماره قرار است قسمت‌هایی داستانی از واقعیتی به نام انقلاب را با هم مرور كنیم.   

                                  

از پیله تا پروانگی
البرز پسر نوكر خانه تیمسار ارتش شاهنشاهی است و نازلی دختر آن تیمسار. این دو از كودكی با یكدیگر بزرگ شدند و علایق آنها به صورت مشترك شكل گرفت. البرز تبدیل به یك هنرمند نقاش شده كه آوازه‌اش فراگیر شده است. می‌توان «عاشقی به سبك ونگوگ» را بازنمایی‌ای از طبقه روشنفكران ایران در روزگار پهلوی خواند؛ گروهی كه بی‌اراده بودند و به صورت عروسكان خیمه‌شب‌بازی در دست ایادی رژیم پهلوی نقش‌آفرینی می‌كردند. این رمان را محمدرضا شرفی خبوشان نوشته و نشر شهرستان ادب منتشر كرده است.
چپیده‌ام توی لانه سگ. به خاطر توست نازلی به خاطر توست كه دارم بوی سگ می‌گیرم. بوی این گریت دین زرد طلایی فرو رفته است توی تمام زیر و زبر این اتاقك. تمام نفس‌هایی كه از پوزه بزرگ و سیاهش بیرون داده، حتی خمیازه‌هایی كه توی این هشت سال عمرش كشیده، مثل بخاری معلق و نامرئی زیر سقف حلبی اتاقك مانده است و می‌زند توی حلقم. پایم را گذاشته‌ام روی مدفوع خشك شده‌اش.  
دیشب اما توی گلخانه بودم. كله‌ام را گذاشته بودم بین دو تا گلدان لب پریده خالی و از پشت یكی از شیشه‌های شكسته، مثل همین امشب، برای تو جاسوسی می‌كردم. از آنجا فقط می‌شد در بزرگ باغ را دید و جاده سنگفرش پشت تاریك عمارت دو طبقه شما را و البته پنجره‌های قدی و بزرگی اتاقت را. برای تماشا كردن، جای خوبی نبود. قرار نبود این خریتم ادامه پیدا كند و امشب هم اینجا باشم؛ اینجا توی لانه سگ. فكر می‌كردم فوقش چند‌نفر را می‌بینیم كه می‌آیند توی باغ و می‌روند توی خانه شما و با آقاجانت صفا می‌كنند.
من هم آهسته از گلخانه بیرون می‌آمدم و فردا تلفن می‌زدم ریچموند و همه‌چیز را برایت تعریف می‌كردم و خلاص. نمی‌دانستم چیزی كه می‌بینم، من دیوانه را امشب هم می‌كشاند اینجا و می‌چپم توی لانه سگ تا بهتر ببینم و بعد هم سر از اتاق تو در می‌آورم و توی آن اتاق چیز دیگری می‌شوم.
پیدا بود كه عبدا... تازه آمده است، یا بعد از چپیدن من توی اتاق نازلی وارد باغ شده است و رفته است توی دخمه، بل جسدی دیگر یا تنها، یا تازه رسیده است همزمان با بیرون آمدن آنها از دخمه و حالا هرچه هست، عبدا... هم آنجاست، پشت در و معلوم نیست بعد از این، 
«با اجازه» گفتنش، چه كار دارد می‌كند. باید باز هم می‌شنیدم تا بفهمم.
نگاه می‌كنم به جای خالی دست‌های نازلی روی میز و بیشتر می‌ترسم، از خسروخانی، از آدم‌های بیرون از این اتاق و حالا از عبدا... هم و دلم می‌زند، دلم مثل دل سگ می‌زند. فكر نمی‌كنم لازم باشد تغییری توی قرارمان ایجاد كنیم. دغدغه‌ای را كه قبلا از جهت باغ، همه ما داشتیم، مرتفع شده است، 
عبدا... خان زحمت زیادی كشیدند البته كه یك محل مناسب تر پیدا كنند، چند تا را پیشنهاد كردند كه من گذاشتم به عهده خودتان.  آن خانه توی شاه رضا بد نبود، ولی جمع بندی مان این بود كه موقعیتش ممكن است ما را ببرد زیر ذره بین. با وضعیت جدیدی كه اینجا پیدا كرده است و مزیت‌هایی كه دارد، بنده شخصا لزومی نمی‌بینم سراغ آنجا برویم. اینجا خاصیتش رفت و آمد خود من است و آشنایی تمام و كمالی كه به ساكنین محل دارم. اینجا به دلیل خانه باغ‌های بزرگی كه دارد، محله خلوتی است. ساكنین هم بیشتر از مسؤولان هستند و رفت و آمد ماشین‌ها و آدم‌هایی با وضعیت مشابه شما به هر تعداد و دفعات، اینجا طبیعی جلوه می‌كند. نه مغازه ای، نه مسجدی، نه بقال و چقالی داریم، نه آدمی كه جرأت كند تجسس كند به كار من؛ بنابراین طرح پیدا كردن مكان جدید برای امحای اجساد را منتفی اعلام می‌كنم.
  
راه می‌روم، هی راه می‌روم. چطور بریزم بیرون، چیزی را كه زیر پوستم جمع شده است؟ چطور نشتر بزنم به درد آبلمبویی كه زیر پوستم بو گرفته است؟ به همین زودی ول كنم و خلاص؟ بزنم خودم را به آن راه كه بله، رفتم دروغ گفت، نشد، گور پدرش؟ نشد كه بفهمم كی بوده‌ام. اصلا چرا باید بیایم اینجا؟ چرا باید اینجا دنبال خودم بگردم؟ چرا اینقدر از تو بدم آمده نازلی؟! چرا این همه وقت با تو حرف زدم؟ چرا مثل آن موقع‌ها دلم نمی‌خواهد جان بدهم، مثل آهو درون تو؟ چرا دلم نمی‌خواهد شیدای علیل تو باشم؟ چرا زنگ نزدم ریچموند؟
اگر زنگ بزنم، صدایم به تو دروغ نمی‌گوید. تو آن طرف دنیا هم كه باشی، می‌فهمی صدایم از تو خالی شده و لیز خورده‌ام از دست تو. می‌فهمی دیگر نمی‌خواهم بیفتم توی هوای تو. می‌فهمی كه دیگر نقاش علیل تو نیستم و نفست را نمی‌كشم. می‌فهمی نمی‌خواهم خرگوش تو باشم و نمی‌گذارم بمیرمت.
روایت این آدم، مثل روایت من، 
اول شخص بود. من می‌دانم یك جایی، یك سوم شخصی وجود دارد؛ یك دانای كل نامحدودی كه می‌داند، همه چیز را می‌داند. چیزی را كه فقط او می‌داند، حقیقت است.
حتی اگر هیچ وقت هم روایت سوم‌شخصم را ندانم، حتی اگر هیچ‌وقت دانای كل‌ام را پیدا نكنم، باز می‌دانم حقیقتی وجود دارد ورای حقایقی كه من و اول شخص‌های دیگر می‌دانیم. فقط یك دانای كل نامحدود، پوست كندن یك نقاش را بلد است. فقط یك دانای‌كل می‌تواند مرا برای خودم روایت كند. می‌خواهم سرم را بلند كنم از روی بوم و بیرون خودم را تماشا كنم. از پیله تو كه بیرون بیایم، بال می‌زنم.
بله، بال می‌زنم. برمی‌دارم رنگ‌هایم را و بال می‌زنم. بال می‌زنم بالای سر تهران. می‌روم تهران، سه پایه و بومم را از باغ می‌برم به خیابان. هیچ دلم نمی‌خواهد گوستاو كلیمت تو باشم.
برمی‌گردم آنجا كه مردم دارند مشت می‌كوبند توی دهن گذشته‌شان. می‌خواهم بروم و یاد بگیرم كه چطور مشت بكوبم توی دهن گذشته‌ام. یاد بگیرم و نقاشی كنم كه چطور دخمه پای كاج‌های تهران هم نمی‌تواند جلوی عوض‌شدن را بگیرد. وقتی همه بخواهند چیزدیگری باشند، وقتی همه آن چیزی را كه بوده‌اند، نخواهند، كی می‌تواند جلویش را بگیرد؟ باید خودش بگذارد برود. می‌رود. شاه می‌رود نازلی و تو هیچ‌وقت، هیچ‌وقت نمی‌توانی برگردی و من به تو نمی‌اندیشم، نقاشی‌ات نمی‌كنم و علیل تو نمی‌شوم.                                     

کانال بله شهرستان ادب
کانال تلگرام شهرستان ادب در کانال شهرستان ادب با ادبیات به روز باشید شهرستان ادب تلگرام

تصاویر پیوست
  • تماشای انقلاب از دریچۀ ادبیات | بخش‌هایی از رمان عاشقی به سبک ونگوگ
  • تماشای انقلاب از دریچۀ ادبیات | بخش‌هایی از رمان عاشقی به سبک ونگوگ
امتیاز دهید:
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.