شهرستان ادب به نقل از فارس: قرارمان عمود 753 بود. اما چند نفر از بچهها دیر کرده بودند. وقتی رسیدند حاجسداصغر را بینشان ندیدم. حدس زدم پیر مرد از پا افتاده و بین راه در موکبی نشسته به استراحت. محمد اما شرح دیگری در آستین داشت. گفت زودتر آماده شویم برای نماز تا بعد از آن برایمان تعریف کند. کولهها را گذاشتیم داخل موکب و صفی مرکب از زائران عراقی و ایرانی و غیر آن تشکیل دادیم و به سیدی روحانی اقتدا کردیم. بعد از اقامۀ نمازِ جماعت، رو به محمد کردم و دلیل تأخیر را پرسیدم. توضیح داد که بین راه در عمود 741 رسیدهاند به موکب حزبالله عراق. چند دقیقهای را آنجا توقف کردهاند و برخورد گرم بچههای حزبالله پاگیرشان کرده.
*حزبالله عراق و حارثالخمینی
وقتی محمد، حاجسداصغر را معرفی کرده و گفته «حارثالخمینی»، دیگر نتوانسته سید را از موکبشان خارج کنه، بچههای حزبالله دورهاش کردهاند و شروع کردهاند به تخلیۀ اطلاعاتیاش. سید هم که خود عاشق خاطره گفتن از امام است، وقتی اینهمه گوش شنوا را یکجا دیده، فکش گرم شده و نشسته به خاطره تعریف کردن. حالا محمد میگفت بیایید برویم موکبشان تا هم با آنها بیشتر آشنا شویم و هم گروگانمان را از چنگشان درآوریم. بااشتیاق بلند شدیم و گروهی، مسیری را که همه میآمدند، خلاف جهت بازگشتیم. عمود 741، جلوی در موکب اولین چیزی که توجهمان را جلب کرد تصاویری از حضرت امام و آقا بود. داخل شدیم و خود را در فضایی دیدیم که معلوم نبود موکب است یا نمایشگاه بسیج دانشجویی! سقف را با توریهای استتار پوشانده بودند و قسمتهایی را با چفیه و سربند و پلاک تزئین کرده بودند. بیشترشان بر سر کلاههای مغنیهای داشتند. بعد از عکس امام و آقا نیز عکسهایی از سیدحسن نصرالله و آیتالله سیستانی را به دیوارهای موکب نصب کرده بودند. دیوار سمت چپ با چند بنر بزرگ پوشانده شده بود. بنرها روایتهایی بودند از قیام مردم بحرین، انتفاضۀ مردم فلسطین و مجاهدتهای مردم عراق. یکی دو بنر هم دربرگیرندۀ تصاویری بودند در ذم و تقبیح جنایتکارانی چون اوباما و نتانیاهو و ملک سلمان. دیوار سمت راست اما یکسره دربرگیرندۀ تصاویر شهدا بود. از سیدعباس موسوی گرفته تا شهید رجایی، از امام موسی صدر تا شهید همت، از جهاد مغنیه تا شهید آوینی، از ابومنتظر تا شهید مطهری، از احمدشاه مسعود تا شهید همدانی... هرچه در این دیوار مینگریستیم شگفتزدهتر میشدیم.
*دولتآباد عراقیها
*شاهرخ ضرغام، کوهنوردی رهبر انقلاب و چند خاطره دیگر
*باور نمیکردیم روزی بچههای عراقی از امام خمینی بپرسند
نام الزامی می باشد
ایمیل الزامی می باشد آدرس ایمیل نامعتبر می باشد
Website
درج نظر الزامی می باشد
من را از نظرات بعدی از طریق ایمیل آگاه بساز