موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu
آخرین مطلب پرونده شعر عاشقانه در سال 1396

پیوند شعر و عشق | یادداشتی از علی داودی

26 اسفند 1396 17:42 | 0 نظر
Article Rating | امتیاز: 5 با 3 رای
پیوند شعر و عشق | یادداشتی از علی داودی

شهرستان ادب: تازه‌ترین مطلب پرونده شعر عاشقانه اختصاص دارد به یادداشتی از شاعر گرامی آقای علی داودی.

از عشق گفتن و عاشقانه گفتن، نه کار جدیدی است و نه حرفی جدید! چرا که یک قصه بیش نیست ولیکن از هر زبان که می‌شنویم، نامکرر است. عشق، شگفت دوست به حسن محبوب و به حد افراط دوست‌داشتن است.

عاشقانهسرایی صرف نظر از شکل، دیرسال است. اگر نگاهی به تاریخ شعر فارسی داشته باشیم، خواهیم دید شعر و عشق، پیوسته شاهد هم بودهاند به‌طوری که میتوان عمر عاشقانهسرایی را به قدمت شعر فارسی خواند. درون‌مایۀ بیشتر اشعار را عاشقانهها تشکیل میدهد که در آنها شاعر به توصیف قد و چشم و ابرو و لب معشوق پرداخته است. حتی عناصر به‌کار رفته در شعر عرفانی یا مذهبی و سیاسی و... نیز در موارد بسیار، همان عناصر معمول شعر عاشقانهاند. با همان نگاه که معشوق آرمانی، خلاصۀ جهان و فراتر از هستی است.

صرف نظر از شعر و ادب، مسالۀ عشق و چگونگی آن و پرداختن به مباحث مرتبط با آن، فصل کلیدی زندگی و باورها و اندیشهها در طول تاریخ بوده است.

به نسبت تفاوت جهانبینیها در ادیان و اعتبار انسان و رابطهاش با جهان، تعاریفی گوناگون از عشق داده‌اند. سخن از محبت و دوست‌داشتن در ادیان یهودی و مسیحی و زرتشتی و... جلوههای مختلف بیان عشق است.

در اساطیر نیز همچنین است که عشق بین اقوام، از جایگاه ویژهای برخوردار بوده و در تاریخ، ملل و اقوام، خدایان و معابد خاص خود را داشته‌اند. از قبیل ایشتار بین‌النهرینی، افرودیت هلنی، هاثور مصری و الخ!

با این همه، فصل خاص و برجستۀ عشق را باید در میان صوفیه جستجو کرد؛ چرا که محور و رمز ورود به عالم ایشان جز عشق نیست و بدون محبت، سالک به جایی نرسد. و در اول‌قدم باید محبت باشد. لذا هر یک از بزرگان عرفان، تعریفی از محبت دادهاند. اما در مجموع علیرغم تنوع نظرات، چکیدۀ سخنان ایشان، ایثار و نثار برای معشوق و محبوب است و اختلاف نظر عرفا دربارۀ محبت و مراتب آن، به تقدم و تأخر بامعرفت برمیگردد.

تأکید فوق به جهت پیوند عمیق شعر و عرفان بود وگرنه ورود عشق در زبان و ادبیات، داستانی جدا دارد. از آن‌جا که ادبیات فارسی وامدار ادبیات عرب است و ریشههای مشترکی با آن دارد، در جستجوی عشق همانند جستجوی هر پیشینه‌ای، ناگزیر از بررسی تاریخ عرب هستیم.

«کلمه عشق، پیش از اسلام در ادبیات عرب وجود نداشت. چرا که حس نوعی استقلال در عشق، برای حیات قبیلگی مشکل‌آفرین بود، لذا عرب بادیه از آن احتراز میکردند و از طرفی چون مستلزم وابستگی بود، حقیرش میشمردند. اعراب بعد از اسلام که زندگی شهری و مناسبات آن را تجربه کردند، اندیشۀ عشق را پذیرفتند. یک نمونه، راهیابی رقاصان و کنیزکان هرزه به دربار است و به تبع آن، رواج نوعی شعر تنسرای درباری و خواست بسیاری از زنان که موضوع شعر باشند.

در مقابل ادبیات درباری در میان اعراب، نوعی ادب مردمی هم وجود داشت که دارای زبانی ساده و تغزل نابی، همراه با مضامین عاشقانۀ شورانگیز بود که از پرداختن به تن شرم داشت.

محض اطلاع؛ امروءالقیس شاید اولین شاعری است که قصیده را با گریه بر معشوق و با مطلع مشهور زیر سرود: قِفا نَبکِ من ذکری حبیبٍ وَمَنزلِ.

اما «عشق در زبان فارسی» به تبع عرب، با قصیده و نسیب و تشبیب آمد. ظاهراً نخستین بار شهید بلخی(وفات ۳۲۵ ه.ق) از این واژه در شعر استفاده کرده است:

عشق عنکبوت را ماند  

بتنیده است تفته، گرد دلم

زندگی در ایران، با نوع بادیهنشینی عربی تفاوت داشت. شاعر نه تنها در پی معشوق نبود بلکه او را تحقیر میکرد. ایرانی، نامی از معشوق نمیبرد و تنها زیبایی او را توصیف میکرد.

کلمۀ عشق، در مکالمات روزمره، کاربرد چندانی نداشت. اما شعر، جولانگاه وسیع این کلمه بود؛ به‌ویژه با درهم‌تنیدگی شعر ایران با تصوف و پیوند با زبان لطیف و رمزآلود صوفیه.

در نظر صوفیان، عاشق، آینۀ جمال معشوق است و معشوق، راهنمای عاشق برای رسیدن به خدا. عشق به زیبایی، عشق به خدا است. از تأثیرات این طرز نگاه معنوی، راهیابی داستان یوسف و زلیخا با پشتوانۀ قرآنی در ادبیات است.

مجاورت عشق با مفاهیمی چون عقل و فلسفه و مرگ و... همیشه محل نزاع اهل سخن بوده است که پرداختن به هر یک در جای خود فرصتی وسیع می‌طلبد. علی‌العجاله ابیاتی چون:

عاشقم من بر فن دیوانگی

سیرم از فرهنگ و از فرزانگی

یا

بیدل از بی نشان چه گوید باز

بر نیاید ز کشتگان آواز

نمایشگر جایگاه و نسبت عشق با مسائل عمدۀ زیست انسان می‌باشد که در دواوین آثار بزرگان شعر فارسی بسیار طرح شده است.

 

گوناگونی جایگاه عشق در ادوار ادب فارسی

همذاتی شعر و عشق، رویکرد هماهنگی پدید میآورد که این دو، همواره با گسترههای عظیمی از رابطه مواجه باشند؛ از ملموسترین و حسیترین زمینهها، تا ذهنیترین و مجردترین عرصهها. نوع این رابطه، وابسته به تصوری است که آدمی از حقیقت خویش و جهان دارد. از اینرو نظامهای گوناگون اندیشگی پدید آمده است که هر یک به گونهای، به توجیه و تبیین رابطه پرداخته است. اعتلای معنوی در گسترههای گوناگون و عظیم، گاه چندان گسترش یافته، که به تجرید محض گراییده است. نه تنها از نقطة عزیمت خود به کلی دور افتاده بلکه حتی چهرة واقعی و انسانی رابطه را نیز تحتالشعاع قرار داده است. حاصل چنین نگاه و دریافتی از انسان، تطور آثار عاشقانه است، که به زبانهای مختلف، قصۀ نامکرر عشق را بیان میکند.

کل گونههای عاشقانه در ادب پارسی را به سه گرایش عمده میتوان تقسیم کرد. این سه گرایش در شعر سه دسته از شاعران، یا سه گروه از آثار شاعرانه، نمودار است. که هر یک، نمودار یک ذهنیت غنایی مشخص در فرهنگ ما هستند.

ـ شعر خواهش تن و شعر تبلور جسم و بلوغ جوانی که نمونۀ آن در شعر فرخی سیستانی است:

خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی          خوشا با پریچهرگان زندگانی

خوشا با رفیقان یکدل نشستن             به هم نوش کردن می ارغوانی

به قوت جوانی بکن عیش زیرا             که هنگام پیری بود ناتوانی

جوانی و از عشق پرهیز کردن              چه باشد، ندانی، به جز جان‌گرانی

در این چشمانداز، چیزی فراتر از جسم نیست. و همه چیز در وصل، تمام میشود.

ـ گرایش دوم گرایشی دوگانه، میانه و التقاطی در جهت تلفیق میان جسم و روح است. اگرچه به وحدت آن دست نمییابد.

لطیف جوهر و جانی، غریب قامت و شکلی

نظیف جامه و جسمی، بدیع صورت و خویی

این شاعر، سعدی است که شعرش هم زمینی است و از آن مرد میگوید و هم عزیمتی به آسمان و جانان دارد. سعدی هم در حوزۀ انسانی و هم در حوزۀ روحانی، به شور و شیفتگی و نهایتاً به فنای عاشق میگراید.

ـ اما گرایش سوم، عشق روح است در غیبت وجود. عشق فاقد جسمیت و دور از دسترس همگان. عشق مولوی چنین است:

 جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

این عشق، رابطۀ میان جزء و کل است و همه چیز، جلوۀ عشق است.

 

در ادوار ادبی، در هر دوره به تناسب مناسبات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، حدود و ثغور کاربردها و تعاریف عوض میشود و مفاهیم، رنگ و تعبیر دیگری مییابند. چنان‌که میبینیم:

در قرن سوم که دورۀ آغازین شعر فارسی است، عشق آرمان نیست بلکه ساده، تجربی و لذت است. توصیف عشق وجود ندارد. نمونۀ آن شاهنامه و آثار رودکی است.

قرن ششم، عصر تحول عشق در نگاه و مکتب است. عشق، همهگیر است و شاعر و عارف و عامی از عشق میگویند. کتابهایی عشق را توضیح میدهند مثل سوانحالعشاق.

قرن هفتم، ادامۀ قرن ششم است و با همان قدرت به پیش میرود. در کتابها یک باب جداگانه برای عشق در نظر میگیرند مانند مولانا و سعدی.

در قرن نهم‌ـ‌یازدهم، عشق هم مانند تمام مفاهیم ادبیات قدیم، سقوط کرده و معنای خاصی ندارد. عریان و سخیف شده است؛ برای نمونه می‌توان از مذکرگرایی در سبک وقوع یاد کرد. البته مذکرگرایی مختص این عصر نیست و از همان اوائل سبک خراسانی، سابقه داشته و به شعر در دورههای بعد نیز راه یافت.

در قرن یازدهم، عشق مسأله‌ای عوامانه است و ابداعی ندارد. پر از حکایات، ضربالمثلها، مفاهیم بیمعنا و بازی با کلمات است. البته در خارج از ایران، خصوصاً هند، وضع دیگرگونه و هنوز جدی است. برای مثال آثار بیدل و منظومۀ حمله حیدری از این نوع‌اند.

دورۀ بازگشت، حادثه‌ای جدید نیست. شعر عاشقانه، آکنده از مضامین تکراری است. عشق و حتی عاطفۀ اصیل در شعر وجود ندارد.

فصل متمایز و برجسته، بعد از آن روزگار معاصر است که عشق را معنی جدیدی میدهد و آغاز یک راه به حساب میآید. نمونۀ اعلای آن عشق سیاسی است.

در دورۀ معاصر آن‌چنان دامنۀ تطور و تفاوت گسترده است که ارائۀ فهرست مشخصی از آن مشکل است. تفاوت اصلی این دوره نسبت به دورههای قبلی، عاشقانه‌سرایی با نگرش به انسان معاصر است. تفکر غالب جهان معاصر، هماهنگی ذهنیت غنایی انسان با جهان طبیعت و پیرامون است. لذا عاشقانهها صبغهای دیگر دارند. به فراخور موضوع و شاعر و بسیاری عوامل دیگر، گوناگونی پدید میآید. و هر لحظه به رنگی بت عیار بر میآید.

عشق در نگاه نیما، مفهومی سرشتین دارد و از محدودۀ مصداق فراتر میرود. انسان، طبیعت و معشوق، نمادهای زندهای هستند که بر اثر یگانگی با طبیعت و مکاشفه، ذهنیتی غنایی میآفریند، و ژرفای درد را با اجزای طبیعت بیان میکند. پیشنهاد نیما برای جهان شعری، رابطۀ انسان با انسان است. یعنی نوع انسان و همۀ طبقات، نه فرد خاص! شعر عاشقانة «شباهنگام»، و شعر اجتماعی «آی آدم‌ها!» هر دو، رویهای از عشق به فرد و نوع انسان است.

در شعر شاملو، مثلث شاعر، معشوق و اجتماع، شکل گرفته که به یگانگی انسان و جمع میاندیشد. عشق نامنفعل که از تخدیر عافیت‌ـ‌بخشی عشق میهراسد. «آی عشق آی عشق/ چهرۀ نیلیات پیدا نیست»

مشیری، نمایندۀ اشعار رمانتیک ساده و احساساتی که بر اساس تشبیههای محسوس به محسوس پدید آمده، قابل هضم همگان است. شعر معروف کوچه، نمونل نمادین این نوع است: «بی‌تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم».

عشق امثال نادرپور در سطحی نازل، مبتنی با رمانتیسم مبتذل مبتنی بر تحریک احساسات جنسی است، همراه با فضاسازی دل‌انگیز و خیالی: «چشم تو ماند و ماه/ وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه».

سهراب از ورای اعصار مینگرد و از عشقی برتر میگوید: «هیچ چشمی/ عاشقانه به زمین خیره نبود». سهراب همه جا در محضر دوست است و درد را نمیشناسد: «صدا کن مرا/ صدای تو خوب است».

شعر فروغ، نخستین جلوۀ زبان و صدای زن در ادب ایران است، او محصول وضعیت نو جامعه است. جسارت انتقادی او به تقابلهای مرد و زن میپردازد. عشق در نظر او: «معشوق من/ گویی ز نسلهای فراموش گشته است».

اخوان، طرف‌دار عاشقانۀ مردسالار است و معشوق زندگی را میجوید: «تو زنی مردانهای، سالاری و از مرد هم پیشی».

شعرهای نامهای سید علی صالحی بدون ساختار مشخص از همه چیز میگوید. مشخصۀ آن همراهی و هم‌دلی عاشق و معشوق است، در یک ارتباط دو طرفه که قبلاً وجود داشته و حالا خاطرات آن نقل میشود: «و عشق را دیگر نامی تازه میاب».

ابتهاج، آن‌قدر عاشق و درگیر جو سیاسی‌ـ‌اجتماعی است که، هر از گاهی با معشوق میستیزد: «در گوش من فسانۀ دلدادگی مخوان» و در تردید گرته‌برداری از متون کهن است: «مژده بده، مژده بده».

ذهنیت غنایی سیمین بهبهانی از زاویۀ زنانه است، با انتخابی بین سنت و نو. زنانگی او هم از نوع مرد‌خواهانه است نه زن‌خواهانه، تا حدی نگران زیبایی در حال فنا: «این گیسوان ... در جان عاشقان، دیگر آتش نمیکند روشن».

سهم محمدعلی بهمنی در بطن قالب کلاسیک، زبان را حفظ و عشق اساطیری را احیا کرده است: «نمیرسند به هم دستهای من و تو/ که تو همیشه همانی و من همیشه همینم».

حسین منزوی نیز عشق را بزرگ میدارد و در همین دنیای دسترس میجوید: «اینکه گاه میخواهم از تو دست بردارم/ حرف سرد مهری نیست، مشکلی دگر دارم».

این نمونهها که آثار سرآمدان شعر معاصر است، برآیند نحلههایی است که با شعر نو به وجود آمده و قابل جمعبندی، ذیل عنوان یک دورۀ تاریخی هستند. اما نگاه به مقولۀ عشق در آن‌ها به یک طرز و شیوه نیست. پیاده شدن نظر نیما نو در جامعهای با ارزشهای سنتی به اشکال مختلف پدیدار شد: شعر رمانتیک، شعر جنسی و شعر مدح عشق. از احیای نگاه سنتی پیش از نیما تا نمونههای درگیر با معاصریت.

 اما این تمام داستان عشق و شعر نبوده و نیست بلکه به لحاظ تاریخی هم تا امروز این جریان، دوره‌ای دیگر را پشت سر گذاشته و با شکل‌گیری انقلاب اسلامی و ظهور ادبیات و شعر انقلاب، فصل تازه‌ای در این جریان رقم خورده است که خود موضوع مقالی دیگر است. در حد اشاره باید گفت: آن ذهنیت غنایی که با انقلاب ادبی نو، پایه‌گذاری شده و نافی ارزش‌های عشق سنتی در محو و فنا شدن بود و برخورد یک‌سو نگرانۀ سنتی را از ریشه، فاسد یا ناقص می‌دانست، در انقلاب و به‌ویژه دفاع مقدس تغییر پیدا کرد و بار دیگر رویکرد همانی شد که مولوی یا شیخ روزبهان و شیخ اشراق و دیگر شیوخ می‌گفتند. گریز از تن‌سرایی، شاید گرایشی آرمانی بود به تعالی. و این لازمۀ کشوری است که در آن باید تن و جان را سپر حفاظت از دین و فرهنگ و میهن قرار داد.

کانال بله شهرستان ادب
کانال تلگرام شهرستان ادب در کانال شهرستان ادب با ادبیات به روز باشید شهرستان ادب تلگرام

تصاویر پیوست
  • پیوند شعر و عشق | یادداشتی از علی داودی
امتیاز دهید:
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.
مرتب سازی بر اساس:
قالبی كه شما به آن لينك داده ايد، هنوز پيكربندي نشده است.