موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu
یادداشتی از دکتر حسن بشیر

مرگ، میهمانِ ناخوانده

28 اردیبهشت 1393 03:35 | 1 نظر
Article Rating | امتیاز: 5 با 3 رای
مرگ، میهمانِ ناخوانده

شهرستان ادب: یادداشتِ پیش رو مقاله‎ای است صمیمانه از دکتر حسن بشیر، دانشیار، عضو هیئت علمی گروه فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق و پژوهشگر برتر این دانشگاه؛  درباره آخرین مجموعه شعر میلاد عرفان‎پور یعنی کتاب «ناخوانده» که به تازگی توسط انتشارات شهرستان ادب منتشر شده است.


میلاد را دیگر همه می شناسند. نه اینکه قبلا ناشناخته بود، اما اکنون بهتر او را درک می کنند و با اشعار وی انس بیشتری پیدا کرده اند. وی نیز از گذشته قامتی بلندتر پیدا کرده است و روحی سیال تر و شفاف تر. این خاصیت شعر است که اگر با آن زندگی کنی، همه ی زیبائی های آن در وجودت تجلی می یابند. در حقیقت، شاعر، خود «شعر» است، همانگونه که انسان یک «رسانه» است، با همه ی زیبائی های شعری، بی کم و کاست.

میلاد عرفانپور از همان طیف شاعرانی است که به «شعر» تبدیل شده است، و به همین دلیل هر چه می گوید، روح شعری در آن موج می زند. گویی،‌ شعر بازنمایی دیگر گونه ای از خودش می باشد. سادگی، شیوایی، ظرافت و بلاغت زبانی، حساسیت تصویری، زیبایی و دل نوازی در سراسر شعر وی موج می زند. نه اینکه می خواهم از دانشجو، دوست و کسی که به مثابه فرزند به وی علاقمندم، اینچنین مبالغه کنم که ساحت شعر از این مغلطه ها به دور است. این نوشته نیز به گونه ای، یک شعر است که به جای وزن ظاهری، وزن روحی و معنوی دارد.

میلاد، اخیرا، کتابی به نام «ناخوانده» را در برابر دوستان و عاشقان شعر و ادب قرار داده است که رباعیات وی را تشکیل می دهد. رباعیات دیگر وی نیز، هر از چند گاهی در قالب کتاب منتشر می شوند و بیانگر رشد و تعالی مداوم این شاعر جوان و خوش ذوق می باشند. میلاد، همانگونه که جهان شعر در طی زمان گسترده تر می شود، روح شعری وی نیز در حال گسترش است. این قلمرو آنقدر فراخ و زیبا و دلنشین است که نمی توان آن را به تصویر بدل کرد و با حرکت خطوط مجسم نمود. خود شعر باید به داد چنین نمایش شاعرانه ای برسد و آن را با زبان دل ترسیم کند. و این همان چیزی است که میلاد، با قدرت، توانسته است که چنین کار سترگی را انجام دهد.

دال مرکزی گفتمان «ناخوانده»، «مرگ» است که به مثابه «میهمان ناخوانده» ناخواسته و ناگهان بر تن و روح آدمیان فرو می ریزد و دست آنان را برای سفر به جهان های دیگر می گیرد. آدمیان، در این دنیا، اگر با این میهمان ناخوانده مأنوس نباشند و همراه، قطعا به نوعی از گم راهی و ابهام دچار می شوند و زمانی که با آن گام بر می دارند، هم دنیایشان آباد می شود و هم جهان بعد از آن. بنابراین، در عین اینکه این میهمان «ناخوانده»‌ است، دقیقا، یک موجود «همیشه حاضر و موجود»‌ است.

بنا ندارم که «ناخوانده»‌ را در این چند خط از دل برخاسته و بر صفحه فرود آمده را محصور کنم، این خود نیازمند یک تحلیل عمیق گفتمانی است که کشف ناگفته های آن مهمتر از گفته هایی است که در این اشعار آمده است. این یک حدیث طولانی است و نیازمند یک لحظه ی شعری است که بر من نیز نازل شود و وحی گونه مرا به «حرای» میلاد که خود آن را چنین بیان می کند، وارد سازد.

از خاکم و با خاک برابر هستم

از هر چه شنیده اید کمتر هستم

اما دل خلوتم، حرایی دارد

من نیز به وسع خود، پیمبر هستم

و این پیامبری در شعر و ادب خود عالمی دارد که فصل مشترک آن در «الهام» است که خود گونه ای از وحی است، اگر در راستای خالق آن باشد.

میلاد، کتاب «ناخوانده» را با «سنگ» شروع می کند که تجسمی از خاک و گل است، و با «مرگ» به پایان می رساند که نشانه ی بارز آن همان «سنگ قبر»‌ است. بنابراین، ما از سنگ ایم و با سنگ مأنوس خواهیم بود و این نوعی دیگر از نوستالژی انسان در برابر عظمت خاک است که از خاکیم و با خاک همراه خواهیم شد.

میلاد چنین آغاز می کند.

چشمان من آفتاب را حس کرده ست

دل نازکی حباب را حس کرده است

سنگم ولی آن سنگ که افتاده به رود

سنگی که صدای آب را حس کرده است


و اینگونه، کتاب خود را با پایان می رساند.

آن لحظه که جان می رود از دست حسین!

دیدار تو آخرین امید است، حسین!

تا همت عشق است چرا منت مرگ؟

باید به شهیدان تو پیوست، حسین!


پس آن سنگ که، سنگی است با احساس و روحی لطیف، که آب را درک کرده است، آبی است که منشأ حیات است ولی مرگ را به بازی گرفته است. این را در پایان نیز بخوبی مجسم کرده است که چرا مرگ به بازی گرفته شده است و منت آن کشیده نمی شود. چون همراه با شهیدان حسین (ع) شده است. شهیدانی که شهادت را و نه مرگ را بر خوردن «آب» با منت ترجیح دادند. می بینید که چگونه این روح عروج کرده است و به چه زیبایی در حال پر کشیدن است. من، همه این زیبایی را حس می کنم، لمس می کنم و در آن غرق شده ام.

قطعا، این «ناخوانده» را بزودی با شیوه ای که خود معتقدم همچون شعر از واقعیت تحلیلی برخاسته است و روانی و سیالی معنایی دارد، تحلیل خواهم کرد، اما زمانی که این کتاب را با دقت خواندم، این ابیات بر زبانم جاری شد که به خود میلاد، کسی که به مثابه فرزند خود وی را دوست دارم، تقدیم می کنم. قطعا، این دل نوشته، انعکاسی از روح شعری وی است که به گونه ای دیگر بازتاب نموده است. امیدوارم که پیوندی فراتر از گذشته با وی به وجود آورد.

ای مرگ تو سالها مرا می خواندی

از خویشتن خویش مرا می راندی

با اینکه بهمراه تو بودم همه عمر

از قافله ی من تو چرا واماندی؟

*****

مرا با تو هزاران گفتگو بود

دمی خاموش و گاهی، های و هو بود

تو آن روزی که بر من می وزیدی

جهان ناگه، مرا، بی رنگ و بو بود

****

حسن بشیر

تهران- یکشنبه 21/2/1393

کانال شهرستان ادب در پیام رسان ایتا کانال بله شهرستان ادب کانال تلگرام شهرستان ادب
تصاویر پیوست
  • مرگ، میهمانِ ناخوانده
امتیاز دهید:
نظرات

مجتبی
دوشنبه, 29 اردیبهشت,1393 | 11:45 ق.ظ
سلام وعرض ادب خدمت همه دوستان عزیزم
امیدوارم حال همه خوب باشد
توی متن یه اشتباه تایپی هست تو یکی از رباعی ها:

چشمان من آفتاب را حس کرده ست

دل نازکی حباب را حس کرده است

سنگم ولی((آن))سنگ که افتاده به رود

سنگی که صدای آب را حس کرده است


کلمه داخل گیومه فکر کنم که جاافتاده
موفق باشید

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.