موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu
۵ دی - سالروز زمین‎لرزۀ بزرگ بم

هفت شعر به یاد زلزلۀ بم

05 دی 1394 04:35 | 4 نظر
Article Rating | امتیاز: 2.67 با 42 رای
هفت شعر به یاد زلزلۀ بم

شهرستان ادب: در ساعت ۵:۲۶ بامداد ۵ دی ۱۳۸۲ شهر بم و مناطق اطراف آن در شرق استان کرمان را زلزله‎ای به قدرت ۶٫۶ ریشتر لرزاند و تنها در چند ثانیه ۴۰هزارنفر کشته، ۳۰هزارنفر زخمی و هزاران نفر بی‎خانمان شدند. طبق آمار رسمی ۹۰ درصد از ساختمانهای شهر بم ۱۰۰ درصد تخریب شد. فاجعه آنقدر بزرگ بود و هست که اکنون پس از ۱۲ سال، هنوز بهت و اندوهش برای بسیاری از مردم تازه است.

بم رفت
   (مانند آخرین کاروانی که رفته بود از آن
                      دو هزار سال پیش از این)
 و سایۀ دراز بارو
بی بارو
          ماند ...

(زنده‎یاد منوچهر آتشی)

شاعران بسیاری تحت‎تأثیر این حادثۀ اندوهبار شعر سروده‎اند. چه از سر سوگواری، چه همدردی، چه عبرت، چه گلایه ... هر شاعر با زبان و نگاه خودش سعی در ثبت این غم بزرگ و ملی ایرانیان کرده بود. امروز در سالگرد این زلزلۀ غمبار، به مرور هفت شعر مرتبط با زلزلۀ بم در آن‎روزها، از هفت شاعر ایرانی می‎پردازیم. شاعران این شعرها عبارت‎اند از: زنده‎یاد سیمین بهبهانی، علیرضا قزوه، ابوالفضل زرویی نصرآباد، نغمه مستشار نظامی، سعید بیابانکی،  حامد عسگری و سید محمد امین جعفری .

 

 

ابوالفضل زرویی نصرآباد

​خواب بودند ، خواب می‎دیدند
خواب سنگین و غیر تحمیلی
خواب تفریح ،خواب آرامش
خواب شیرین صبح تعطیلی 

جمعه :تعطیل ، جمعه :خواب و خیال
جمعه : دروازه ای به باغ بهشت
مثل هر هفته باز هم می‎شد
مشق را عصر روز جمعه نوشت 

دخترک خفت و دست‎های پدر
طفل را بین دست و بال گرفت
سر که چرخاند رختخواب پدر
باز هم بوی پرتقال گرفت 


پیش از این آسمان محبت داشت
به زمین، گرم، عشق می‎‎ورزید
تیره شد ارتباط‎های قدیم
آسمان سرد شد، زمین لرزید


خانه ... گهواره ، آسمان ... مادر
بانگ دیوار و سقف .. لالایی
مردمان ... کودکان خواب آلود
بلعجب صحنه‎ای تماشایی 


آسمان قصۀ بلندی داشت
شهر خوابید و قصه شد کوتاه
در «بم» اما چقدر طول کشید
شب یلدای پنجم دی ماه 


کودکان خفته همچنان معصوم
غافل از سقف روی گردۀشان
باد می‎آمد و ورق می‎خورد
دفتر مشق خط نخوردۀشان 


کودکم ... مادرت تشر می‎زد
منضبط باش و پاک بازی کن
دیگر اینجا کسی مزاحم نیست
تا دلت خواست، خاک بازی کن 


نخلبانان شهر بم امسال
رطب ختم خویش می‎چیدند
کودکان گرم رخوتی شیرین
خواب بودند و خواب می‎دیدند 


خواب بودند و خواب می‎دیدند
خواب سنگین و غیر تحمیلی
خواب تفریح، خواب آرامش
خواب شیرین صبح تعطیلی

 

علیرضا قزوه

زمين را میکشند از زير پامان مثل بم يکروز
نمیبينيم در آيينه خود را صبحدم يکروز

قيامت میشود صد بار از بم بيشتر ، يک صبح
بساط هفت گردون باز میريزد به هم يکروز

حدوثی ناگهان خواب جهان را برمیآشوبد
حياتی تازه خواهد يافت آدم از عدم ، يکروز

دوباره ساعت صبح قيامت زنگ خواهد زد
سواری میرسد ناگاه از سمت حرم يک روز

به قدر پلک بر هم خوردنی آخر به خود آييد
به فکر مرگ باشيد آی مردم دستکم يکروز

 

سیمین بهبهانی

تختی! سحر شد ، برخيز صبح از کران سر بر زد
باز اين فلک می چرخد باز اين زمين می لرزد

در سکر رويا راهی تا گور تو طی کردم
بر خوابگاهت دستم، انگشت غم بر در زد

برخيز اين مردم را راهی به کارستان کن
وقت سفر شد آنک خورشيد غمگين سر زد

از اشک و از همدردی يک کاروان در پی کن
فرش و گليم و چادر چيزی اگر میارزد

ـ من خفتۀ سیساله ؟ سنگم بسی سنگين است
 بر جای مغزم اينک ماری سيه چنبر زد

آيا به يادم داری ؟
                  ـ آن روز ؟ آری ، آری

روزی که مهرت مهری بر صفحه ی دفتر زد

می رفتی و دنبالت يک کاروان همدردی
مرغ دعا از لبها ، تا آسمانها پر زد

دستان مرد از ياری  جوينده در هميان شد
زن آتش بيزاری در طوق و انگشتر زد

بر دردها، درمانها از سوی ياران آمد

بر زخمها، مرهمها دستان ياريگر زد...

ای خفتۀ سیساله! برخاستن نتوانی
بايد دم از اين معنا با تختی ديگر زد

ای تختيان! بر خيزيد با روح تختی همدل
وقتی هزاران کودک  در خون خود پرپر زد

 

نغمه مستشارنظامی

خبر تلخ است خیلی تلخ: بم با خاک یکسان شد!
نماز صبح می‎خواندم، دلم با خاک یکسان شد

زمین لرزید، فرزند کویر و پیر نخلستان
به زیر خشت خشت درد و غم با خاک یکسان شد

صدای مویه، بوی تند خون و خاک و خاکستر
نفس در سینه ماند و آه هم با خاک یکسان شد

همین دیروز در این کوچۀ خاکی، همین بچه...
همین پایی که دیگر یک قدم...با خاک یکسان شد

همین دستی که مانده زیر در، در را برایم باز...
همین پلکی که حالا روی هم، با خاک یکسان شد

همین لب‎های خشک و خاکی اش می‎گفت: بابایی...
بمیرم! زنده ماندم، کودکم با خاک یکسان شد!

بیایید و ببینید آی مردم! آی آدم ها!
خبر تلخ است، خیلی تلخ: بم با خاک یکسان شد!

 

حامد عسکری

الهی غربت ساقی نبینی
الهی درد مشتاقی نبینی
الهی که بالای اسم نگارت
بمیری و هو الباقی نبینی

دلم از غربت بم چاک چاکه
زمین از تلخی بغضم هلاکه
بگردم سر به سر ویرونیه های
گلو بند نگارم زیر خاکه

غمم اندازه‌ی یک کهکشونه
طفیل چشمم ابر آسمونه
از اون روزی که بم زیر و زبر شد
همیشه تو دلم خرما پزونه

از او ارگی که تو تاریخ مایه
فقط مشتی گل و آجر به جایه!
نه بارویی نه برجی مونده حالا
بگن آغا محمد خان بیایه!

دو چشمونت پیاله پُر زمی بی
دو زلفونت خراج مُلک ری بی
طلوعت توی نارنجای خرداد
غروبت صبح جمعه پنج دی بی


سعید بیابانکی

شکافت فرق زمین و سپیده دم لرزید
چه شد مگر که ستونهای کاخ غم لرزید

مگر که مرثیهای سر کند هزاران بند
خبر رسید به کاشان و محتشم لرزید

خبر چو نامه به بال کبوتران آویخت
سحر به سوی خراسان شد و حرم لرزید

چهل ستون دل اصفهان ترک برداشت
شنید چون که در آن سوی ارگ بم لرزید

"ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی"
کنون که خط فرودین جام جم لرزید

قلم به کار تغزل به دست شاعربود
غزل به رنگ مصیبت شد و قلم لرزید

چنین که لرزه بر اندام آسمان افتاد
سرم تنم بدنم دامنم دلم لرزید

از این مصیبت تنها شما نلرزیدید
فلک به جان عزیزانتان قسم لرزید

دلم خراب خرابات نغمۀ بمیات
به زیر خاک چه خواندی که زیر و بم لرزید

تمام نشریهها صبح شنبه لرزیدند
خبر درشت و کوتاه بود....بم لرزید....


سیدمحمدامین جعفری

یک گزارش تکان ندهنده
ساعت ۶ بامداد
اینجا دنیاست
زیر بام‎های بم
صدای ما را
از زیر خِشت‎های خشن
و بیشترین ریشترها می‌شنوید

برادر!
بیدار شو
این‌همه خبرنگار و خبرندار
دارند خانه‌های خراب ما را
به تیراژهای بیشترشان مخابره می‌کنند
و ماهواره‌ها
بدون کوچک‌ترین سانسوری،
اشک‎هامان را
به گوش‎های فراموش جهان نجوا می‌کنند
تا بم دیگر جزیره‌ای نباشد که حتی به ارگ حتی به کرمان راه نداشته باشد
 
حالا حتی اگر
در ذهن یک نقشه
پاک یا خاک شده باشیم،
جهانگردهای چشم‌سبز جهان
هر وقت یادی از آن تل بزرگ خشتی کنند،
گونه‌های خشتی ما را
جلوی چشمهاشان می‌آورند
تا ما هم
در نقشه‌های مچاله آن‎ها
نقطه‌ای باشیم
فکرش‌را می‌کردی
شهر بی‌در و پیکر ما
این‌همه دیوار
برای آوار شدن داشته باشد ؟
فکرش را بکن،
آن‌قدر مهم شده‌ایم
که در کنار بحث داوری
تجزیه می‌شویم و
تحلیل می‌رویم
و نام ما هم
مثل کرانه باختری
در اخبار برده می‌شود

خوشحالت کنم
مدرسه با خاک یکسان شده
و تو دیگر لازم نیست
اضطراب امتحان جغرافیا را داشته باشی و
شش شبانه‌روز
بالای سرم بنشینی وتکرار کنی: کنیا… کلمانجارو کنیا… کلیمانجارو
کتاب‎ها هم تغییر خواهد کرد
و شاید بدون آنکه خرمایمان را حلوا کنند
و بادمجانمان آفت داشته باشد،
نامی از ما در کتاب‎ها باشد

راستی
مگر تو دیشب بیدار نماندی و
جغرافیا نخواندی؟
حالا چرا مثل مرده‌ها خوابت برده
بیدار شو
چند روز بعد
جایی نمانده تا صدای ما را از آنجا بشنوید
حالا سال‎هاست که اخبار نامی از ما نمی‌برد
و جاده‌های جهان به بم ختم نمی‌شوند
از ارگ هم که خبری نبود

برادر!
راحت بخواب
راحت بمیر.


 

 

کانال شهرستان ادب در پیام رسان ایتا کانال بله شهرستان ادب کانال تلگرام شهرستان ادب
تصاویر پیوست
  • هفت شعر به یاد زلزلۀ بم
امتیاز دهید:
نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.