غروب میگذرد با تمام دلتنگی تو چشمدوخته بر شیر خستۀ سنگی در انتظار خروشی از این مجسمهای که از دلت بتکاند غبار دلتنگی به شیر قصۀ مادربزرگ میماند بهوقت دمزدن از قصههای «بهرنگی» نشسته دستخوش زوزۀ شغالان باز نشسته تا بکشد طرح نقشهای جنگی بگو کلاغ خبرچین! از این غروب برو تو را شناختهام از هزارفرسنگی بر این کبود بهشکل کبوتر آمدهای برو که رو شده دستت از این بدآهنگی غروب مثل اناریست در سبد خونی که کرده خون دلم را به شیشهای رنگی نشستهام به تماشای رنج دستفروش به دستچین سبدهای غرق نارنگی بهوقت حادثه ما هردو سنگِ زیرینیم چه تلخ میگذرد دور آسیاسنگی شغاد جای تهمتن نشسته، کاری کن! شدهست آخر این شاهنامه، شطرنگی
نام الزامی می باشد
ایمیل الزامی می باشد آدرس ایمیل نامعتبر می باشد
Website
درج نظر الزامی می باشد
من را از نظرات بعدی از طریق ایمیل آگاه بساز