شهرستان ادب: در تازهترین مطلب از پروندۀ ادبیات مقاومت داستان کوتاهی میخوانید از خانم مریم رمضانی تقدیم به مسلمانان مظلوم میانمار:
دستم خشک شده بود؛ اما کم نمیآوردم. کنار باغچه، سطحی صاف پیدا کرده بودم و چند مشت کاه خشک ریخته بودم روبهرویم. دیروز تکهای شیشه پیدا کرده بودم. آن را بالا گرفته بودم. نور خورشید از شیشه میگذشت و صاف میخورد به کاهها. چشم میکشیدم تا آتش از بین کاهها سرک بکشد. فخرالدین قسم میخورد که اینطوری توانسته آتش درست کند. اسمش را گذاشته بود «جادوی شیشه». من هم میخواستم بتوانم.
معلم رفت ببیند چیست. مردی با دوچرخه به دیوار مدرسه خورده بود. سر و صورت و لباسهایش همرنگ پوستِ تیره و سیاهش شده بود. نفسنفس میزد و بریدهبریده صحبت میکرد. معلم گفت: - یکی آب بیاره.
نام الزامی می باشد
ایمیل الزامی می باشد آدرس ایمیل نامعتبر می باشد
Website
درج نظر الزامی می باشد
من را از نظرات بعدی از طریق ایمیل آگاه بساز