«حوصلهات را سر بردهام؟ میدانم. داستان است دیگر، برای سرگرمی که نمیخوانی؟ میدانی؟ باید مثل دیوار خشت به خشت چیده بشود، با شاقول و تراز. بدون هیچ خطایی. آن وقت سایهگیر میشود و مطمئن. میتوان به آن تکیه داد. میتوان صندلی تاشو آورد و در خنکای دلپذیر آن نشست و اندکی سایه را دوباره خواند.»
«ایستاده بودم زیر داغی آفتاب - میان باد- که پیرمرد مچ دستم را گرفت و مرا با خودش کشاند روی بلندی تپة خاکسار. آنوقت شروع کردم به دویدن. هر دو میدویدیم و صدای تفنگها را پشت سر میگذاشتیم. مچ دستم رها شد، برگشتم و نگاه کردم. پیرمرد نبود. با من نمیآمد و کلاه شاپویش را باد میغلتاند روی قبرها. ایستادم و کلاه را از چنگ باد درآوردم. سوراخ شده بود. از طرفی به طرف دیگر...»
نام الزامی می باشد
ایمیل الزامی می باشد آدرس ایمیل نامعتبر می باشد
Website
درج نظر الزامی می باشد
من را از نظرات بعدی از طریق ایمیل آگاه بساز