شهرستان ادب: ستون شعر سایت شهرستان ادب را با خوانش ابتدایی منظومهی «کابوس شاخههای شکسته» سرودهی «مهدی زارعی» تازه میکنیم:
طوفان گرفت و گردوغبار از چهارسو درهم تنید هرچه که در پیش چشم بود دختر به چشم کوچک خود دید از آسمان هرچه رسید، درد و بلا، خوف و خشم بود طوفان چنان گرفت که او را شبیه پر از خاک کند و خواست به بادِ فنا دهد اما درخت پیر و کهنسالی آنطرف آغوش باز کرد به آن طفل جا دهد وقتی رساند بر تنهی آن درخت دست طوفان شدیدتر شد و حتی درخت را از ریشه کند و گفت: «نشان میدهم به تو شبهای شوم و غربت ایّام سخت را» دختر به سمت شاخهی نزدیک خیز برد دستی دراز کرد و به آن شاخه بند شد شاخه شکست و دخترک افتاد و باز هم از شاخهای گرفت و دوباره بلند شد گویا که آسمان، سرِ سازش نداشت، نه! طوفان به سمت دخترک و شاخهاش شتافت آن را شکست و قهقههای زد که هیبتش صخرهبهصخره، سینهی هرکوه را شکافت دختر نگاه کرد، دوتا شاخه مانده بود هر دو ولی شبیه خودش، نونهال و خُرد دستی به هرکدام رساند از کمر شکست طوفان هرآنچه بود، گرفت و شکست و بُرد
نام الزامی می باشد
ایمیل الزامی می باشد آدرس ایمیل نامعتبر می باشد
Website
درج نظر الزامی می باشد
من را از نظرات بعدی از طریق ایمیل آگاه بساز