موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب
Menu

شعر

عاشقانه‌ای از رضا یزدانی

نه به دستت تیغ داری، نه شرنگ آورده‌ای نازشستت! خوب این دل را به چنگ آورده‌ای این که چشمانت مرا انداخت از پا کافی است ابروانت را چرا دیگر به جنگ آورده‌ای؟ در کدامین کارگاه حسن صورت یافتی از کدامین شهر جادو آب و رنگ آورده‌ای؟ دیگران را آبرو دادی ...
عاشقانه‌ای از حمید درویشی

تو را شیرین‌ترین لیلای دوران، دوستت دارم چنان فرهاد مجنون از دل و جان، دوستت دارم تو ای سلطان قلبم! با من درویش دردآلود چه خوش سرکرده‌ای با لقمه‌ای نان، دوستت دارم انیس روزهای تلخ و شیرین در کنار من دمی بنشین و این تشویش بنشان دوستت دارم مرا با...
شعر عاشقانه از رهی معیری

چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک روشنتر از ستاره روشنگر است اشک گوهر اگر ز قطره باران شود پدید با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را غم پرور است ناله و جان پرور است اشک بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ چون گوی سینه ب...
عاشقانه‌ای دیگر از اوحدی

وه! که امروز چه آشفته و بی خویشتنم دشمنم باد بدین شیوه که امروز منم شد چو مویی تنم از غصه نادیدن تو رحمتی کن، که ز هجر تو چو موییست تنم اثری نیست درین پیرهن از هستی من وین تو باور نکنی، تا نکنی پیرهنم دهنت دیدم و تنگ شکرم یاد آمد سخنی گفتی و ا...
عاشقانه‌ای از اقبال لاهوری

رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی هست در سینهٔ من آنچه به کس نتوان گفت از نهانخانه دل خوش غزلی می‌خیزد سر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت شوق اگر زنده جاوید نباشد عجب است ...
عاشقانه‌ای از خدابخش صفادل

طوفان‌تر از همیشه به سمتم وزیده‌ای مردی شکست‌خورده‌تر از من ندیده‌ای از من مخواه راحت از این‌جا گذر کنم وقتی هزار پیله به دورم تنیده‌ای یادم نرفته است همان ابتدای کار گفتی چه‌قدر دغدغه داری، تکیده‌ای ما سرنوشت مشترکی را قدم زدیم مثل من از بهشت...
شعر عاشقانه از فریدون مشیری

اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می‌گرفتم وگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر ره‌گذار تو جا می‌گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می‌نشستی و گر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می‌شکستی، مرا می‌شکستی...
عاشقانه‌ای از مجتبی اشتری

بعد از این دست من و دامن ماه دگری من و سودای سر زلف سیاه دگری چون تو پیمان وفا بشکنم و بنشینم به امید نگهی، بر سر راه دگری چشم خود فرش کنم، زیر کف پای دگر خرمن خویش بسوزم به نگاه دگری گر گناه است نظر بر رخ خوبان کردن بعد از این پشت من و بار گن...
عاشقانه‌ای از نجمه زارع

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی‌فهمد دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی‌فهمد نگاهی شیشه‌ای دارم، به سنگ مردمک‌هایت الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی‌فهمد هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم» کسی معنای این حرف مبرهن را نمی‌فهمد ...
عاشقانه‌ای از مبین اردستانی

زیرِ گوش دلم هزاران بار، خواندم از عشق بر حذر باشد خیره‎سر یک‎نفس مرا نشنید، حال بگذار خون‌جگر باشد این لجوج، این صمیمی، این ساده، خون نمی‌شد اگر، نمی‌فهمید زود جا باز می‌کند در دل، عشق هر قدر مختصر باشد من و دل هر چه نابلد بودیم، عشق در ...
صفحه 147 از 441ابتدا   قبلی   142  143  144  145  146  [147]  148  149  150  151  بعدی   انتها